مشعل هدایت
قرآنی ، مذهبی ، اعتقادی ، تربیتی
نويسندگان

 خلاصه دست خدا باز است. خدا مي‌تواند هر چيزي را لشگر خودش قرار بدهد. يعني سبب ساز و سبب سوز است. سبب سوز يعني چه؟ خوب آتش سببي براي سوختن است. ولي ابراهيم كه در آتش مي‌افتد، خدا اين سببيت را از آتش مي‌گيرد، نمي‌سوزد مي‌شود سبب سوز! مثل اينكه حرارت را از آتش مي‌گيريم. مي‌گويند: سبب سوز است.  سبب ساز، يعني چه؟ يعني عصا را حضرت موسي به سنگ مي‌زند و آب درمي‌آيد. زدن عصا سبب مي‌شود آب دربيايد، هم سبب ساز است، هم سبب سوز. ممكن است شما براي امتحان مطالعه كني. سر جلسه‌ي امتحان همه‌ي آنچه خوانده‌اي فراموش كني. مي‌شود سبب سوزي. اطلاعات سبب نمره‌ي بيست بود. خدا اطلاعات را از ذهنت پاك مي‌كند، همه‌ي اينها مي‌سوزد. مي‌تواند سبب ساز باشد. يعني چيزي را كه هيچ مطالعه نكردي، لحظه‌ي امتحان يك مرتبه به ذهنت برسد. سبب ساز و سبب سوز، بنابراين كارهايي كه ما مي‌كنيم بايد آموزش نظامي ببينيم، اينها پنجاه درصد كار است. بايد آموزش ببينيم، نظم و انضباط و تخصص و با


ادامه مطلب
[ سه‌شنبه 17 آبان 1390 ] [ 10:19 ] [ mashalehedayt ] [ ارسال نظر(0) ]

حيوان‌ها لشگر خدا هستند. از حيوان بزرگ گرفته مثل شتر، تا حيوان كوچك مثل شپش! از شتر تا شپش، شتر لشگر خداست. ناقه‌ي صالح! كلاغ لشگر خداست. حضرت آدم دو تا بچه داشت. هابيل، قابيل، يكي يكي را كشت. جنازه‌اش را بغل كرد، فكري بود چه كند. بالاخره يك كلاغ آمد جلويش يك چيزي را در خاك كرد، گفت: تو هم جنازه را خاك كن. يعني يك كلاغ معلم چند ميليارد بشر مي‌شود. تا الآن چند ميليارد آدم دفن شده، و معلم دفن كلاغ است.


ادامه مطلب
[ سه‌شنبه 17 آبان 1390 ] [ 10:13 ] [ mashalehedayt ] [ ارسال نظر(0) ]

شن لشگر خداست. حالا مثلاً شما لشگر خدا هستيد، شن هم لشگر خداست. كسي مي‌تواند يك نمونه بگويد... بارك الله! بگوييد... طوفان طبس! شن‌هاي بيابان طبس طرح نظامي آمريكا را بر ملا كرد. شن لشگر خداست. سنگ ريزه لشگر خداست. «أَ لَمْ تَرَ كَيْفَ فَعَلَ رَبُّكَ بِأَصْحابِ الْفيلِ» (فيل/1) «تَرْمِيهِم بحِجَارَةٍ مِّن سِجِّيلٍ» (فيل/4) حجاره از حجر است. حجر يعني سنگ.حجاره سنگ ريزه است. پس سنگ هم مي‌تواند لشگر خدا باشد. شن، سنگ! زمين هم لشگر خداست. ديگر شايد شما اينجا را نتوانيد بگوييد. كجا زمين لشگر خدا شد؟ بارك الله! زمين مأمور شد دهانش را باز كرد، قارون را قورت داد. آب هم لشگر خداست. آفرين! آب فرعون را قورت داد. خاك قارون را قورت داد. سنگ ريزه لشگر اصحاب فيل را قورت داد. شن‌هاي طبس طرح آمريكا را قورت داد. آتش لشگر خداست. آفرين! حضرت ابراهيم را در آتش انداختند. خدا امر كرد «يا نارُ كُوني‏ بَرْداً وَ سَلاماً» (انبيا/69) اي آتش خنك شو! آتش هم لشگر خداست. طوفان لشگر خداست. آفرين! قرآن مي‌فرمايد كه: «فَأَرْسَلْنا عَلَيْهِمُ الطُّوفان‏» (اعراف/133) يعني فلان قوم لجوج را با طوفان نابود كرديم. باد هم لشگر خداست. «بِريحٍ صَرْصَر» (حاقه/6) باد سوزنده‌ي پر سم، سوزنده‌ي سم دار! هم سم داشت و هم سوزنده بود. فلان قوم را نابود كرد.

[ سه‌شنبه 17 آبان 1390 ] [ 10:02 ] [ mashalehedayt ] [ ارسال نظر(0) ]

 

 گمان " 2 ". مكن كه رذایل نفسانى و اخلاق روحى ممكن الزوال نیست. این ها خیال خامى است كه نفس اماره و شیطان القاء مى كند و مى خواهد تو را از سلوك راه آخرت و اصلاح نفس باز دارد. انسان تا در این دار تغیر و نشاءه تبدل است، ممكن است در تمام اوصاف و اخلاق تغییر پیدا كند، و هر چه ملكات محكم هم باشد تا در این عالم است، قابل زوال است. منتها به حسب اختلاف شدت و ضعف، زحمت تصفیه تفاوت مى كند. 

البته اول پیدایش صفتى در نفس، با زحمت و ریاضت كمى او را مى توان ازاله كرد. مثل نورسى كه ریشه نداونیده باشد و متمكن در زمین نشده باشد. ولى بعد از آن كه صفت، متمكن در نفس شد، و از ملكات مستقره نفس گردید، زوالش ممكن است ولى زحمتش زیاد مى شود. درختى كه كهن سال شده و ریشه كرده، زحمت كندنش زیاد است. تو هر چه دیرتر در فكر قلع ریشه هاى مفاسد قلب و روح افتى، ناچار زحمت و ریاضتت بیش تر گردد. 

اى عزیز اولا مگذار مفاسد اخلاقى یا عملى در مملكت ظاهر و باطنت وارد شود كه این خیلى سهل تر است دفع آن تا بعد از وارد شدن و برج و بارو را گرفتن در صدد رفع و اخراج برآیى. و اگر وارد شد، هر چه دیرتر در صدد رفع برآیى، زحمت زیاد مى شود و قوه داخلى رو به نقصان مى گذارد. 

شیخ جلیل ما و عارف بزرگوار آقاى شاه آبادى - روحى فداه - فرمودند كه تا قواى جوانى و نشاط آن باقى است، بهتر مى توان قیام كرد در مقابل مفاسد اخلاقى، و خوبتر مى توان وظایف انسانیه را انجام داد. مگذارید این قوا از دست برود و روزگار پیرى پیش آید كه موفق شدن در آن حال مشكل است، و بر فرض موفق شدن، زحمت اصلاح زیاد است. پس انسان عاقل كه تفكر كرد در مفاسد چیزى، اگر وارد در آن نیست، گرد آن نمى گردد، و خود را آلوده نمى كند، و اگر خداى نخواسته وارد شد، هر چه زودتر در صدد اصلاح بر مى آید و نمى گذارد ریشه كند و اگر خداى نخواسته ریشه كرد، با هر زحمت و مشقتى است، ریشه او را مى كند كه مبادا به ثمره برزخى و آخرتى برسد، و میوه آن را بار دهد كه اگر با آن خلق فاسد را از این عالم كه نشاه هیوالنى و تغیرات مادى است، منتقل شد، قلع آن از دست خود او خارج مى شود و تا (در) آخرت یا برزخ یك خلق از اخلاق نفسانى بخواهد تبدیل شود، هیهات است. 

در حدیث است از رسول اكرم صلى الله علیه وآله كه هر یك از اهل بهشت و جهنم مخلدند در آن به واسطه نیات خود. نیات فاسده كه زاییده اخلاق رذیله است، ممكن نیست زائل شود مگر آن منشاء آن زائل گردد. 

در آن عالم ملكات به قدرى با شدت و قوت ظهور مى كند كه زوال آن یا ممكن نیست - آن وقت مخلد است در جهنم - و اگر با فشارها و سختى ها و آتش ها زائل شود، پس از قرن هاى ربوبى، شاید زائل شود. 

پس اى عاقل! چیزى را (كه ) با یك ماه یا یك سال زحمت جزئى دنیایى با اختیار خود ممكن است اصلاح كرد، و گرفتارى هاى دنیا و آخرت را به آخر رساند، نگذار بماند و تو را هلاك كند " 3 ".

[ دوشنبه 16 آبان 1390 ] [ 21:15 ] [ mashalehedayt ] [ ارسال نظر(0) ]

  

پس اى عزیز! در كارهاى خود دقیق شو و از نفس خود در هر عملى حساب بكش و او را در برابر هر امرى، استنطاق كن كه آیا اقدامش در خیرات و براى امور شریفه براى چیست؟ كه مى خواهد از مسائل نماز شب سوال كند؟ یا اذكار آن را تحویل بدهد؟ مى خواهد براى خدا مساله بفهمد یا بگوید؟ یا مى خواهد خود را از اهل آن قلمداد كند؟ چرا سفر زیارتى كه رفته با هر وسیله است به مردم مى فهماند؟ حتى عددش را. چرا صدقاتى را كه در خفا مى دهد، راضى نمى شود كه كسى از او مطلع نشود؟ به هر راهى شده، سخنى از آن به میان آورده، به مردم ارائه مى دهد. اگر براى خداست و مى خواهد كه مردم دیگر به او تاسى كنند، و مشمول ((الدال على الخیر كفاعله )) گردد. اظهارش خوب است. شكر خدا كند به این ضمیر صاف و قلب پاك. ولى ملتف باشد كه در مناظره با نفس، گول شیطنت او را نخورده باشد، و عمل ریایى را با صورت مقدسى به خوردش ندهد. و اگر براى خدا نیست، ترك آن اظهار كند كه این ((سمعه )) است، و از شجره ملعونه ریا است و عمل او را خداوند منان قبول نمى فرماید و امر مى فرماید در سجین قرار دهند. باید به خداى تعالى از شر مكائد نفس پناه ببریم كه مكائد آن خیلى دقیق است ولى اجمالا مى دانیم كه اعمال ما خالص نیست. 

اگر بنده مخلص خداییم چرا شیطان در ما این قدر تصرف دارد؟ با آن كه او با خداى خود عهد كرده است كه به ((عبادلله المخلصین )) كار نداشته باشد و دست به ساحت قدس آن ها دراز نكند. 

به قول شیخ بزرگوار ما - دام ظله - شیطان، سگ درگاه خدا است.اگر كسى با خدا آشنا باشد، به او عوعو نكند و او را اذیت نكند.سگ در خانه، آشنایان صاحب خانه را دنبال نكند. شیطان نمى گذارد كسى كه آشنایى به صاحب خانه ندارد، وارد خانه شود. پس اگر دیدى شیطان با تو سر و كار دارد، بدان كه كارهایت از روى اخلاص نبوده و براى حق تعالى نیست. اگر شما مخلصید، چرا چشمه هاى حكمت از قلب شما به زبان جارى نشده، با این كه چهل سال است به خیال خود، قربه الى الله عمل مى كنید. با این كه در حدیث وارد است كه كسى كه از براى خدا چهل صباح، اخلاص ورزد، جارى گردد چشمه هاى حكمت از قلبش به زبانش " 1 ". پس بدان اعمال ما براى خدا نیست و خودمان هم ملتفت نیستیم و درد بى درمان همین جا است. واى به حال اهل طاعت و عبادت و جمعه و جماعت و علم و دیانت كه وقتى چشم بگشایند و سلطان آخرت خیمه بر پاكند، خود را از اهل معاصى كبیره، بلكه از اهل كفر و شرك، بدتر ببینند و نامه اعمالشان سیاه تر باشد


ادامه مطلب
[ دوشنبه 16 آبان 1390 ] [ 21:08 ] [ mashalehedayt ] [ ارسال نظر(0) ]

 خداوند مهربان که بندگانش را آفریده تا به آنان مهرورزی کند ( الا من رحم ربک ولذلک خلقهم آیه119 سوره هود یعنی مگر آنکه پروردگار تو بر او رحمت آورد و برای این منظور آنان را آفرید ) در سه مرحله یا سه برهه زمانی گفتمانی با بندگانش دارد که در قرآن کریم به آن تصریح شده است .خدای مهربان می فرماید: ( ای رسول ما ) هنگامیکه بندگان من از تو راجع به من سوال کردند بگو من به آنان نزدیک هستم ؛ خواسته دعا کنندگان را اجابت می کنم پس شایسته است که دعوت مرا اجابت کنند و به من ایمان بیاورند  ( و اذا سئلک عبادی عنی فانی قریب اجیب دعوة الداع اذا دعان فلیستجیبوالی و الیؤمنوا بی آیه 186سوره بقره )  و یا می فرماید مرا بخوانید تا اجابت کنم شما را ( و قال ربکم ادعونی استجب لکم آیه 60 سوره غافر یا مؤمن ) سپس برای  اینکه بندگان به کار نیک ترغیب شوند پاداش کار نیک را ده برابر اعلام می فرماید ( من جاء بالحسنه فله عشر امثالها ( آیه 160 سوره انعام ) و برای دلگرمی کسانی که گاهی بدی کرده اند جهت پیشگیری از احساس شرمندگی شدید و یأس از سعادت می فرماید: اقم الصلوة .... ان الحسنات یذهبن السیئات ( آیه 114 سوره هود ) یعنی نماز بپا دارید.... بدرستیکه کارهای نیک ؛کارهای بد را پاک کرده و از بین می برد ( بعد از نماز در نامه عملتان دیگر اثری از کاربد نیست . ( کرم بین و لطف پروردگار   گنه بنده کرده است و او شرمسار !!!)


ادامه مطلب
[ دوشنبه 16 آبان 1390 ] [ 20:48 ] [ mashalehedayt ] [ ارسال نظر(0) ]

دلت را خانه من کن

 

مصفا کردنش با من

 

به من درد دل افشا کن 

 

مداوا کردنش بامن

 

 اگر گم کرده ای ای دل

 

کلید استجابت را

 

بیا یک لحظه با ما باش 

 

که پیرا کردنش با من

 

 بیفشان قطره ی اشکی

 

که من هستم خریدارش

 

بیاور ذره ای اخلاص

 

که دریا کردنش با من

 

 اگر درها به رویت بست

 

مشو دلبر مکن بازا

 

در این خانه بازم زد

 

که هموا کردنش با من

 

 به من گو حاجت خود را

 

اجابت می کنم آنی

 

طلب کن آنچه را خواهی

 

مهیا کردنش با من

 

اگر عمری گنه کردی

 

مشو نومید تو از رحمت 

 

تو توبه نامه را بنویس

 

که امضا کردنش بامن

 

به قرآن آیه ی توحید

 

فراوان است تو ای انسان

 

بخوان یک آیه را تفسیر 

 

که معنا کردنش بامن

[ دوشنبه 16 آبان 1390 ] [ 20:29 ] [ mashalehedayt ] [ ارسال نظر(0) ]

 نامه ای از طرف خدا به شما.خواهشا حتما بخونین

 امروز صبح که از خواب بیدار شدی، نگاهت می کردم؛ و امیدوار بودم که با من حرف بزنی، حتی برای چند کلمه، نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی که دیروز در زندگی ات افتاد، از من تشکر کنی. اما متوجه شدم که خیلی مشغولی، مشغول انتخاب لباسی که می خواستی بپوشی.
 
 وقتی داشتی این طرف و آن طرف می دویدی تا حاضر شوی فکر می کردم چند دقیقه ای وقت داری که بایستی و به من بگویی: سلام؛ اما تو خیلی مشغول بودی....
 
 
 یک بار مجبور شدی منتظر بشوی و برای مدت یک ربع کاری نداشتی جز آنکه روی یک صندلی بنشینی. بعد دیدمت که از جا پریدی. خیال کردم می خواهی با من صحبت کنی؛ اما به طرف تلفن دویدی و در عوض به دوستت تلفن کردی تا از آخرین شایعات باخبر شوی.
 
 تمام روز با صبوری منتظر بودم. با آنهمه کارهای مختلف گمان می کنم که اصلا وقت نداشتی با من حرف بزنی. متوجه شدم قبل از نهار هی دور و برت را نگاه می کنی، شاید چون خجالت می کشیدی که با من حرف بزنی، سرت را به سوی من خم نکردی.
 
 تو به خانه رفتی و به نظر می رسید که هنوز خیلی کارها برای انجام دادن داری. بعد از انجام دادن چند کار، تلویزیون را روشن کردی. نمی دانم تلویزیون را دوست داری یا نه؟ در آن چیزهای زیادی نشان می دهند و تو هر روز مدت زیادی از روزت را جلوی آن می گذرانی؛ در حالی که درباره هیچ چیز فکر نمی کنی و فقط از برنامه هایش لذت می بری...
 
 باز هم صبورانه انتظارت را کشیدم و تو در حالی که تلویزیون را نگاه می کردی، شام خوردی؛ و باز هم با من صحبت نکردی.
 
 موقع خواب...، فکر می کنم خیلی خسته بودی. بعد از آنکه به اعضای خانواده ات شب به خیر گفتی، به رختخواب رفتی و فورا به خواب رفتی. اشکالی ندارد. احتمالا متوجه نشدی که من همیشه در کنارت و برای کمک به تو آماده ام.
 
 من صبورم، بیش از آنچه تو فکرش را می کنی. حتی دلم می خواهد یادت بدهم که تو چطور با دیگران صبور باشی. من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم. منتظر یک سر تکان دادن، دعا، فکر، یا گوشه ای از قلبت که متشکر باشد.
 
 خیلی سخت است که یک مکالمه یک طرفه داشته باشی. خوب، من باز هم منتظرت هستم؛ سراسر پر از عشق تو... به امید آنکه شاید امروز کمی هم به من وقت بدهی. آیا وقت داری که این را برای کس دیگری هم بفرستی؟ اگر نه، عیبی ندارد، می فهمم و هنوز هم دوستت دارم.
 
 روز خوبی داشته باشی...
 دوست و دوستدارت: خدا
از متن زیبایت متشکرم (مازیار)
[ دوشنبه 16 آبان 1390 ] [ 20:05 ] [ mashalehedayt ] [ ارسال نظر(0) ]

  

 
 
 عشق و دوستی
 
 
 
نامه خدا به بندگانش
 
                                                
 
 
به نام خداوند توانای پاک 
 
 
 
 
 
که او آفرید آدمی را زخاک
 
 
 
یه روز آفریدمت که بشی بنده ی من
 
 
 
نشدی بنده ی من شدی شرمنده ی من
 
 
 
یاد گرفتی بگی آب زدی چشماتو به خاک
 
 
 
دست به هر کاری زدی دریغ از کار طلا
 
 
 
همه چی بهت دادم هرچی که بود ونبود
 
 
 
این همه لطف منه که فراموش میشه زود
 
 
 
وقت غم داد میزنی کمکم کن ای خدا
 
 
 
وقت غم داد میزنی کمکم کن ای خدا
 
 
 
مگه میشناسی کیه اون که صدا میزنی
 
 
 
غافل از حال خودت غافل از خشم منی
 
 
 
عمریه با اسم من همه رو گول میزنی
 
 
 
اگر طوفانه وسیل،اگه میلرزه زمین
 
 
 
میخوام اینجوری بگم به خودت بیا همین
 
 
 
عمریه منتظری پشت این درای باز
 
 
 
ولی دنیا واسه تو شده آخرین نیاز
 
 
 
میگی الله میگی یارب میگی ای خدای رحمت
 
 
 
بخون اما صادقونه،نخون اسم را به عادت
 
 
 
اگر سر تا پاگناهی لطفم هنوز باهاته
 
 
 
پس صدا بزن خداتو که همیشه تکیه گاته
 
 
 
واسه من عزیزترینی اینو حس کردی به تکرار
 
 
 
هر کجای راهی برگرد
 
 
 
باز تورا میبخشم این بار
[ دوشنبه 16 آبان 1390 ] [ 20:00 ] [ mashalehedayt ] [ ارسال نظر(0) ]

مناظره امام باقر(ع) با هشام بن عبدالملك

در سال 106 هجری كه هشام بن عبدالملك به عزم حج به مكه رفت، روزی پس از أداء مناسك حج در مسجد الحرام، حضرت امام باقر ـ علیه‌السّلام ـ را دید كه در مسجد جلوس فرموده و اطراف او را گروهی انبوه از مسلمین گرفته‌اند و پرسش‌ها و مسائل خود را از آن حضرت می‌پرسند و پاسخ می‌‌شنوند و مردم نسبت به او كمال ادب و خضوع و احترام را دارند.
هشام از «سالم» مشاور خود پرسید: «این مرد كیست كه تا این حدّ مورد احترام مردم است.»
گفت: «این مرد ابوجعفر محمد بن علی بن الحسین ـ علیه‌السّلام ـ است و مردم فریفته و دوستدار او هستند.»
هشام كه آتش حسد در وجودش شعله‌ور شده بود به او گفت: «برو و از او بپرس: مردم در روز قیامت كه پنجاه هزار سال طول می‌كشد، چه می‌خورند و چه می‌آشامند تا زمانی كه نوبت حساب آنها برسد.»
سالم در جمع مردم نشست و سؤال را پرسید.
حضرت ابی جعفر ـ علیه‌السّلام ـ به او فرمود:
«یَحْشُرُ النّاسُ علی مثل قرصه البدْر النَّقی فیها أنهار متفجّره ، یأكلونَ و یشربونَ حتّی یفرغ من الحسابِ»
یعنی: «در آن روز مردم از نان « حواریون» كه آب گوارا در آن هست می‌خورند و می‌آشامند تا از حساب فراغت یابند.» سالم برگشت و سخن امام ـ علیه‌السّلام ـ را به هشام باز گفت.
هشام اندیشید كه شاید بتواند بر ابوجعفر ـ علیه‌السّلام ـ غالب شود ، لذا گفت: «برو و سؤال كن در آن غوغا و هول هیبت چگونه میل به خوراك پیدا می‌كنند؟»
«سالم» باز آمد و سؤال را مطرح كرد.
حضرت در پاسخ فرمود: «فِی النّارِ أشْغَل یشغلُو عَنْ أنْ قالوُ «أفیضوا عَلَیْنا مِن الماء أو ممّا رَزَقَكُمُ اللهُ»[1]
اشتغال اهل آتش، از آتش بیشتر است از اشتغال اهل محشر به هول و هیبت حساب؛ با این وجود كسانی كه در جهنم و در میان آتشند، به فكر خوردن و آشامیدن هستند و می‌گویند:
«به ما دهید از آب از آنچه به شما روزی شده.»
هشام با شنیدن این پاسخ سر به زیر انداخت و خاموش شد.
[1] . سوره اعراف آیه 50.

شناخت خداوند

مناظره امام صادق(ع) با عبدالملك (منكر خدا)

در سرزمین مصر، مردی به نام «عبدالملك» می‌زیست، نظر به این‌كه پسرش به نام عبدالله بود، به او «ابو عبدالله» (پدر عبدالله) می‌گفتند. عبدالملك منكر خدا بود، و اعتقاد داشت جهان هستی خود به خود آفریده شده است، او شنیده بود كه امام شیعیان، حضرت صادق ـ علیه السّلام ـ در مدینه زندگی می‌كند، به مدینه مسافرت كرد، به این قصد تا درباره خدایابی و خداشناسی، با امام صادق ـ علیه السّلام ـ مناظره كند، وقتی كه به مدینه رسید و از امام صادق ـ علیه السّلام ـ سراغ گرفت، به او گفتند: «امام صادق ـ علیه السّلام ـ برای انجام مراسم حجّ به مكّه رفته است»، او به مكّه رهسپار شد، كنار كعبه دید امام صادق ـ علیه السّلام ـ مشغول طواف كعبه است، وارد صفوف طواف كنندگان گردید، (و از روی عناد) به امام صادق ـ علیه السّلام ـ تنه زد، امام با كمال ملایمت به فرمود:
نامت چیست؟
او گفت: عبدالمَلِك (بنده سلطان)
امام: كُنیه تو چیست؟
عبدالملك: ابوعبدالله (پدر بنده خدا).
امام: «این مَلِكی كه (یعنی این حكمفرمائی كه) تو بنده او هستی (چنان‌كه از نامت چنین فهمیده می‌شود) از حاكمان زمین است یا از حاكمان آسمان؟ وانگهی (مطابق كنیه تو) پسر تو بنده خداست. بگو بدانم او بنده خدای آسمان است، یا بنده خدای زمین؟ هر پاسخی بدهی محكوم می‌گردی».
عبدالملك چیزی نگفت، هشام بن‌حكم، شاگرد دانشمند امام صادق ـ علیه السّلام ـ در آن‌جا حاضر بود، به عبدالملك گفت: «چرا پاسخ امام را نمی‌دهی؟»
عبدالملك از سخن هشام بدش آمد، و قیافه‌اش را درهم شد.
امام صادق ـ علیه السّلام ـ با كمال ملایمت به عبدالملك گفت، صبر كن تا طواف من تمام شود، بعد از طواف نزد من بیا تا با هم گفتگو كنیم، هنگامی كه امام از طواف فارغ شد، او نزد امام آمد و در برابرش نشست، گروهی از شاگردان امام ـ علیه السّلام ـ نیز حاضر بودند، آن‌گاه بین امام و او این گونه مناظره شروع شد:
امام: آیا قبول داری كه این زمین زیر و رو و ظاهر و باطن دارد؟
منكر خدا: آری.
امام: آیا زیر زمین رفته‌ای؟
منكر خدا: «نه».
امام: پس چه می‌دانی كه در زیر زمین چه خبر است؟
منكر خدا: چیزی از زیر زمین نمی‌دانم، ولی گمان می‌كنم كه در زیرزمین، چیزی وجود ندارد.
امام: گمان و شك، یك‌نوع درماندگی است، آن‌جا كه نمی‌توانی به چیزی یقین پیدا كنی، آن‌گاه امام به او فرمود: آیا به آسمان بالا رفته‌ای؟
منكر خدا: نه.
امام: آیا می‌دانی كه در آسمان چه خبر است و چه چیزها وجود دارد؟
منكر خدا: «نه».
امام: «عجب! تو كه نه به مشرق رفته‌ای و نه به مغرب رفته‌ای، نه به داخل زمین فرو رفته‌ای و نه به آسمان بالا رفته‌ای، و نه بر صفحه آسمان‌ها عبور كرده‌ای تا بدانی در آن‌جا چیست، و با آن همه جهل و ناآگاهی، باز منكر می‌باشی (تو كه از موجودات بالا و پائین و نظم و تدبیر آن‌ها كه حاكی از وجود خداست ناآگاهی، چرا منكر خدا می‌باشی؟) آیا شخص عاقل به چیزی كه ناآگاه است، آن را انكار می‌كند؟»
منكر خدا: تا كنون هیچ‌ كسی با من این‌گونه، سخن نگفته (مرا این چنین در تنگنای سخن قرار نداده است)
امام: بنابراین تو در این راستا، شك داری، كه شاید چیزهائی در بالای آسمان و درون زمین باشد یا نباشد؟
منكر خدا: آری شاید چنین باشد (به این ترتیب، منكر خدا از مرحله انكار، به مرحله شك و تردید رسید).
امام: كسی كه آگاهی ندارد، بر كسی كه آگاهی دارد، نمی‌تواند برهان و دلیل بیاورد.
ای برادر مصری! از من بشنو و فراگیر، ما هرگز درباره وجود خدا شك نداریم، مگر تو خورشید و ماه و شب و روز را نمی‌بینی كه در صفحه افق آشكار می‌شوند و به ناچار در مسیرتعیین شده خود گردش كرده و سپس باز می‌گردند، و آن‌ها در حركت در مسیر خود، مجبور می‌باشند، اكنون از تو می‌پرسم: اگر خورشید و ماه، نیروی رفتن (و اختیار) دارند، پس چرا برمی‌گردند، و اگر مجبور به حركت در مسیر خود نیستند، پس چرا شب، روز نمی‌شود، و به عكس، روز شب نمی‌گردد؟
ای برادر مصری! به خدا سوگند، آن‌ها در مسیر و حركت خود مجبورند، و آن كسی كه آن‌ها را مجبور كرده، از آن‌ها فرمانرواتر و استوارتر است.
منكر خدا: راست گفتی.
امام: ای برادر مصری! بگو بدانم، آن‌چه شما به آن معتقدید، و گمان می‌كنید «دهر» (روزگار) گرداننده موجودات است، و مردم را می‌برد، پس چرا «دهر» آن‌ها را بر نمی‌گرداند، و اگر بر می‌گرداند، چرا نمی‌برد؟
ای برادر مصری! همه مجبور و ناگزیرند، چرا آسمان در بالا، و زمین در پائین قرار گرفته، چرا آسمان بر زمین نمی‌افتد، و چرا زمین از بالای طبقات خود فرو نمی‌آید، و به آسمان نمی‌چسبد، و موجودات روی آن به هم نمی‌چسبند؟!
(وقتی كه گفتار و استدلال‌های محكم امام به این‌جا رسید، عبدالملك، از مرحله شكّ نیز رد شد، و به مرحله ایمان رسید) در حضور امام صادق ـ علیه السّلام ـ ایمان آورد و گواهی به یكتائی خدا و حقانیّت اسلام داد و آشكارا گفت: «آن خدا است كه پروردگار و حكم فرمای زمین و آسمان‌ها است، و آن‌ها را نگه داشته است!!
«حُمران»، یكی از شاگردان امام كه در آن‌جا حاضر بود، به امام صادق ـ علیه السّلام ـ رو كرد و گفت: «فدایت گردم، اگر منكران خدا به دست شما، ایمان آورده و مسلمان شدند، كافران نیز به‌دست پدرت (پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ) ایمان آوردند.
عبدالملك تازه مسلمان به امام عرض كرد: «مرا به‌عنوان شاگرد، بپذیر!»
امام صادق ـ علیه السّلام ـ به هشام بن حكم (شاگرد برجسته‌اش) فرمود: «عبدالملك را نزد خود ببر، و احكام اسلام را به او بیاموز»
هشام كه آموزگار زبردست ایمان، برای مردم شام و مصر بود، عبدالملك را نزد خود طلبید، و اصول عقائد و احكام اسلام را به او آموخت، تا این‌كه او دارای عقیده پاك و راستین گردید، به گونه‌ای كه امام صادق ـ علیه السّلام ـ ایمان آن مؤمن (و شیوه تعلیم هشام) را پسندید.

[ یکشنبه 15 آبان 1390 ] [ 19:29 ] [ mashalehedayt ] [ ارسال نظر(0) ]
صفحه قبل1...154155156157158...169صفحه بعد
.: Weblog Themes By Weblog Skin :.
درباره وبلاگ

به وبلاگ من خوش آمدید این وبلاگ یک وبلاگ قرآنی ، مذهبی ، اعتفادی ، تربیتی می باشد که جهت بسط وگسترش فرهنگ قرآنی ایجاد گردیده است
موضوعات وب
امکانات وب
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران