|
مشعل هدایت قرآنی ، مذهبی ، اعتقادی ، تربیتی
| ||
|
در كتاب ثمراة الحیوة جلد سوم صفحه سیصدو هفتاد و هفت نوشته :جوانى در بنى اسرائیل زندگى مى كرد و به عبادت حق تعالى مشغول بود روزها را به روزه و شبها را بنماز و طاعت ، تا بیست سال كارش همین بود تا كه یك روز فریب خورده و كم كم از خدا كناره گرفت و عبادتها را تبدیل به معصیت و گناه كرد و از جمله گنه كاران قرار گرفت و در این كار بیست سال باقى ماند یك روز آمد جلو آئینه خود را ببیند، نگاه كرد دید موهایش سفید شده از معصیتهاى خود بدش آمد واز كرده هاى خود سخت پشیمان گردید.گفت خدایا بیست سال عبادت و بیست سال معصیت كردم اگر برگردم بسوى تو آیا قبولم مى كنى .صدائى شنید كه مى فرماید: ((اجبتنا فاحببناك تركتنا فتركناك و عصیتنا فامهلناك و ان رجعت الینا قبلنا)).تا آن وقتى كه ما را دوست داشتى پس ما هم تو را دوست داشتیم . ترك ما كردى پس ما هم تو را ترك كردیم ، معصیت ما را كردى ترا مهلت دادیم . پس اگر برگردى بجانب ما، تو را قبول مى كنیم .پس توبه نمود و یكى از عبّاد قرار گرفت . از این مرحمتها از خدا نسبت به همه گنه كاران بوده و هست . بازآ بازآ هرآنچه هستى بازآى [ دوشنبه 11 اردیبهشت 1391 ] [ 08:13 ] [ mashalehedayt ]
[
ارسال نظر(0)
]
در كتاب مذكور داستان قبل فرموده :در زمان حضرت موسى على نبینا و آله و علیه السّلام در بنى اسرائیل از نیامدن باران قحطى شد.مردم خدمت حضرت موسى (ع ) جمع شدند كه یا موسى باران نیامده و قحطى زیاد شده بیا و براى ما دعا كن تا مردم از این مشكلات درآیند.حضرت موسى (ع ) به همه مردم دستور داد كه در صحرائى جمع شوند و نماز استسقاء خوانند و دعا كنند كه خداوند متعال باران را برآنها نازل كند.جمعیت زیادى كه زیادتر از هفتاد هزار نفر بودند در صحرا جمع شدند و هر چه دعا كردند خبرى از باران نشد.حضرت موسى (ع ) سر به آسمان كرد و فرمود خدایا من با هفتاد هزار نفر هر چه دعا مى كنیم چرا باران نمى آید؟! مگر قدرت و منزلت من پیش تو كهنه شده ؟!خطاب رسید اى موسى ،نه ، در میان شما یك نفر است كه چهل سال مرا معصیت میكرد به او بگو از میان این جمعیت بیرون رود تا باران را بر شما نازل كنم .
یارب توئى پناه دل بى پناه ما
[ دوشنبه 11 اردیبهشت 1391 ] [ 08:11 ] [ mashalehedayt ]
[
ارسال نظر(0)
]
در كتاب كیفر و كردار جلد 2 آمده است:جوانى با خداى متعال عهد و پیمان بست كه به دنیا دل نبندد و به زیورآلات آن ننگرد چون اینها انسان را از یاد خدا باز مى دارد.روزى از بازارى مى گذشت از جلوى جواهر فروشى رد مى شد دید كه كمربندى مُرصّع به دُرّ و جواهر است ، از عهد خود غافل شد و نگاه طولانى به آن كرد و از زیبائى و حُسن آن تعجب نمود. اى خدائیكه مكان یافته اى دردل دوست [ دوشنبه 11 اردیبهشت 1391 ] [ 08:08 ] [ mashalehedayt ]
[
ارسال نظر(0)
]
بار روی دوشش زیادی سنگین بود و سر بالایی زیادی سخت... دانهی گندم روی شانههای نازکش سنگینی میکرد. نفسنفس میزد. اما کسی صدای نفسهایش را نمیشنید، کسی او را نمیدید. دانه از روی شانههای کوچکش سُر خورد و افتاد. خدا دانهی گندم را فوت کرد. مورچه میدانست که نسیم، نَفَس خداست! مورچه دانه را دوباره بر دوشش گذاشت و به خدا گفت: "گاهی یادم میرود که هستی، کاش بیشتر میوزیدی."
[ یکشنبه 10 اردیبهشت 1391 ] [ 10:57 ] [ mashalehedayt ]
[
ارسال نظر(0)
]
پیرمرد نشسته بود و با چشمان بسته و پا های جمع كرده و در تفكری عمیقی فرو رفته بود ناگهان آرامش او با صدای بلند و خشن جوانی شكسته شد پیرمرد ! برایم از بهشت و جهنم بگو پیرمرد هیچ حركتی نكرد انگار كه چیزی نشنیده است اما به تدریج لبخند كوچك در گوشه لبانش ظاهر شد . جوان بی صبرانه كنارش ایستاده بود و هرلحظه بیشتر و بیشتر بیتاب می شد بالاخره پیرمرد گفت تو می خواهی در باره بهشت و جهنم بدانی تو با این ظاهرنامرتب و عجیب . نفست در خطاست . وضیعت مناسبی هم نداری تو كه زشت هم هستی تو از من در باره بهشت و جهنم می پرسی جوان عصابی شد و ناسزایی گفت : دست هایش را بالا برد تا حساب پیرمرد را برسد صورتش سرخ شده و رگ گردنش بیرون زده بود. در این لحظه پیرمرد گفت ( این جهنم است ) دست جوان سست شد و پایین آمد در همان لحظه كوتاه جوان سرشار از تعجب شد و از احساس شفقت و عشق به پیرمردی كه جان خودش را به خطر انداخته بود تا به درس بدهد چشمش پر از اشك شده بود پیرمرد گفت ( این بهشت است ) دوست من بهشت و جهنم از همین حالا با ماست از همین جا رقم می خورد آن لحظه كه درخشم ودشمنی و قساوت هستی جهنم آن لحظه كه در صفا آرامش .مهر وعطوفت در خود احساس می كنی در بهشت هستی همشیه بهشتی باش
[ یکشنبه 10 اردیبهشت 1391 ] [ 10:53 ] [ mashalehedayt ]
[
ارسال نظر(0)
]
در روز اول سال تحصیلى، خانم تامپسون معلّم کلاس پنجم دبستان وارد کلاس شد و پس از صحبت هاى اولیه، مطابق معمول به دانش آموزان گفت که همه آن ها را به یک اندازه دوست دارد و فرقى بین آنها قائل نیست. البته او دروغ می گفت و چنین چیزى امکان نداشت. مخصوصاً این که پسر کوچکى در ردیف جلوى کلاس روى صندلى لم داده بود به نام تدى استودارد که خانم تامپسون چندان دل خوشى از او نداشت. تدى سال قبل نیز دانش آموز همین کلاس بود. همیشه لباس هاى کثیف به تن داشت، با بچه هاى دیگر نمی جوشید و به درسش هم نمی رسید. او واقعاً دانش آموز نامرتبى بود و خانم تامپسون از دست او بسیار ناراضى بود و سرانجام هم به او نمره قبولى نداد و او را رفوزه کرد.امسال که دوباره تدى در کلاس پنجم حضور می یافت، خانم تامپسون تصمیم گرفت به پرونده تحصیلى سال هاى قبل او نگاهى بیاندازد تا شاید به علّت درس نخواندن او پی ببرد و بتواند کمکش کند.معلّم کلاس اول تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز باهوش، شاد و با استعدادى است. تکالیفش را خیلى خوب انجام می دهد و رفتار خوبى دارد. "رضایت کامل".معلّم کلاس دوم او در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز فوق العاده اى است. همکلاسیهایش دوستش دارند ولى او به خاطر بیمارى درمان ناپذیر مادرش که در خانه بسترى است دچار مشکل روحى است.معلّم کلاس سوم او در پرونده اش نوشته بود: مرگ مادر براى تدى بسیار گران تمام شده است. او تمام تلاشش را براى درس خواندن می کند ولى پدرش به درس و مشق او علاقه اى ندارد. اگر شرایط محیطى او در خانه تغییر نکند او به زودى با مشکل روبرو خواهد شد.
ادامه مطلب [ یکشنبه 10 اردیبهشت 1391 ] [ 10:50 ] [ mashalehedayt ]
[
ارسال نظر(0)
]
بود شیری به بیشه یی خفته موشكی كرد خوابش آشفته آن قَدَر دور شیر بازی كرد بر بر و دوشش اسب تازی كرد آن قدر گوش شیر گاز گرفت گه رها كرد و گاه بازگرفت تا كه از خواب, شیر شد بیدار متغیّر ز موش بدرفتار دست برد و گرفت كلّه موش شد گرفتار ـ موش بازیگوش خواست در زیر پنجه له كندش به هوا برده بر زمین زندش گفت: ای موش لوس یك غازی با دم شیر می كنی بازی! موش بیچاره در هراس افتاد گریه كرد و به التماس افتاد كه تو شاه وحوشی و من موش موش هیچ است پیش شاه وحوش تو بزرگی و من خطاكارم از تو امّید مغفرت دارم شیر از این لابه رحم حاصل كرد پنجه واكرد و موش را ول كرد اتّفاقاً سه چار روز دگر شیر را آمد این بلا بر سر از پی صید گرگ یك صیّاد در همان حول و حوش دام نهاد دام صیّاد گیر شیر افتاد عوض گرگ شیر گیر افتاد موش چون حال شیر را دریافت از برای خلاصی اش بشتافت بندها را جوید با دندان تا كه در برد شیر از آنجا جان این حكایت كه خوش تر از قند است حاوی چند نكته از پند است اولاً, گرنه یی قوی بازو با قویتر ز خود ستیزه مجو ثانیاً, عفو از خطا خوبست از بزرگان گذشت مطلوبست ثالثاً, با سپاس باید بود قدر نیكی شناس باید بود رابعاً, هركه نیك یا بدكرد بد به خود كرد و نیك با خود كرد خامساً, خلق را حقیر مگیر كه گهی سودها بری ز حقیر شیر چون موش را رهایی داد خود رها شد ز پنجه صیّاد در جهان موشك ضعیف حقیر می شود مایه خلاصی شیر
[ شنبه 09 اردیبهشت 1391 ] [ 10:00 ] [ mashalehedayt ]
[
ارسال نظر(0)
]
. کسی که راست و دروغ برای او یکی است متملق و چاپلوس است. . کسی که پول میگیرد تا دروغ بگوید دلال است. . کسی که دروغ می گوید تا پول بگیرد گداست. . کسی که پول می گیرد تا راست و دروغ را تشخیص دهد قاضی است. . کسی که پول می گیرد تا راست را دروغ و دروغ را راست جلوه دهد وکیل است. . کسی که جز راست چیزی نمی گوید بچه است. . کسی که به خودش هم دروغ می گوید متکبر و خود پسند است. . کسی که دروغ خودش را باور می کند ابله است. . کسی که سخنان دروغش شیرین است شاعر است. . کسی که علی رغم میل باطنی خود دروغ می گوید زن و شوهر است. . کسی که اصلا دروغ نمی گوید مرده است. . کسی که دروغ می گوید و قسم هم می خورد بازاری است. . کسی که دروغ می گوید و خودش هم نمی فهمد پر حرف است. . کسی که مردم سخنان راست او را دروغ می پندارند و به او می خندند دیوانه است
[ شنبه 09 اردیبهشت 1391 ] [ 09:55 ] [ mashalehedayt ]
[
ارسال نظر(0)
]
دوست عزیزم (منتظر) خدا تمام وسایل نجات رو تو وجودت قرار داده و بهت فکر مثبت و علم و آگاهی داده و بهت عقل داده تا در مقابل افکار منفی و افکار مثبت دنباله رو افکار مثبت و حقیقی باشی. وقتی میگی خدا از ناراحتی من ناراحت نمیشه و یا خدا نجاتم نمیده و از اینجور افکار، همه این افکار فکرای منفیه چون راه خدا همونطور که تو قرآن نوشته راه رشد و ترقی هستش نه راه تاریکی. اگه با دقت قرآن رو بخونی خدا همه رو از اون گناهکارترینش به سوی خودش می خونه و میخواد نجات بده. خدا ببین من و تو رو چقدر دوست داره که برای اینکه در مقابل افکار منفی و نا امید کننده که به سمت ما میاد قرآن رو فرستاده تا با مطالعه و پناه به سخنانش راه رو از چاه و روشنی رو از تاریکی تشخیص بدیم و بدونیم که راهی که ما رو به سمت تاریکی میبره راه خدا نیست راه شیطانه چون راه خدا ما رو به سمت نور هدایت میکنه (میتونی آیت الکرسی رو با دقت مطالعه کنی). خدا دوست داره ولی اونایی باشه که دوست دارن به سمت نور حرکت کنن و برای کسایی که به سمت تاریکی حرکت میکنن عذاب در نظر گرفته تا شاید اونا به خاطر ترس از عذاب هم که شده به سمت تاریکی نرن و برگردن حرکت کنن به سمت نور.حالا این شمایی که باید انتخاب کنی. دیدی وقتی به سمت خورشید حرکت میکنی تاریکی سایه پشت سرت میفته اما وقتی پشتت رو به خورشید میکنی تاریکی جلو راهت میفته؟روح تو هم در مقابل خدا شبیه این مثاله؛ اگه روحت به سمت خدا باشه تاریکیها پشت سرتن اما اگه روحت پشت کنه به خدا تاریکی میفته جلو پات و میفتی تو چاه. خدا عشقش رو، محبتش رو میتابونه تا ماها برگردیم به سمت خدا، به سمت نور...به نظر تو کسی که نور کل هستی از اونه میتونه کاری رو مد نطر بگیره که ما رو ببره به سمت تاریکی؟؟هرگز!خدا تمام دستوراتش و تمام کارهاش و تمام تصمیماتش تصمیماتی هستند که بنده هاش رو به سمت نور هدایت کنه نه به سمت تاریکی شعری رو از شاعر فقیدمون دکتر مجتبی کاشانی برات مینویسم تا بدونی که اونی که باید حرکت رو شروع کنه تویی در اینکه خدا تو رو میخواد شک نکن فقط این تویی که باید شروع کنی و به سمت خدا حرکت کنی و به سمت نور بری... خویش را باور کن جواب بنده عزیز خدا (منتظر عزیز):
[ شنبه 09 اردیبهشت 1391 ] [ 09:53 ] [ mashalehedayt ]
[
ارسال نظر(0)
]
هیچ می دانید که
[ جمعه 08 اردیبهشت 1391 ] [ 08:06 ] [ mashalehedayt ]
[
ارسال نظر(0)
]
|
||
| [ تمام حقوق مادی ومعنوی این وبلاگ متعلق : به اکبر احمدی می باشد ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] | ||