مشعل هدایت
قرآنی ، مذهبی ، اعتقادی ، تربیتی
نويسندگان

در كتاب ثمراة الحیوة جلد سوم صفحه سیصدو هفتاد و هفت نوشته :جوانى در بنى اسرائیل زندگى مى كرد و به عبادت حق تعالى مشغول بود روزها را به روزه و شبها را بنماز و طاعت ، تا بیست سال كارش ‍ همین بود تا كه یك روز فریب خورده و كم كم از خدا كناره گرفت و عبادتها را تبدیل به معصیت و گناه كرد و از جمله گنه كاران قرار گرفت و در این كار بیست سال باقى ماند یك روز آمد جلو آئینه خود را ببیند، نگاه كرد دید موهایش سفید شده از معصیتهاى خود بدش ‍ آمد واز كرده هاى خود سخت پشیمان گردید.گفت خدایا بیست سال عبادت و بیست سال معصیت كردم اگر برگردم بسوى تو آیا قبولم مى كنى .صدائى شنید كه مى فرماید: ((اجبتنا فاحببناك تركتنا فتركناك و عصیتنا فامهلناك و ان رجعت الینا قبلنا)).تا آن وقتى كه ما را دوست داشتى پس ما هم تو را دوست داشتیم . ترك ما كردى پس ما هم تو را ترك كردیم ، معصیت ما را كردى ترا مهلت دادیم . پس اگر برگردى بجانب ما، تو را قبول مى كنیم .پس توبه نمود و یكى از عبّاد قرار گرفت . از این مرحمتها از خدا نسبت به همه گنه كاران بوده و هست .

بازآ بازآ هرآنچه هستى بازآى
گر كافر و گبر و بت پرستى بازآى
این درگه ما درگه نامیدى نیست
صدبار اگر توبه شكستى بازآى

[ دوشنبه 11 اردیبهشت 1391 ] [ 08:13 ] [ mashalehedayt ] [ ارسال نظر(0) ]

در كتاب مذكور داستان قبل فرموده :در زمان حضرت موسى على نبینا و آله و علیه السّلام در بنى اسرائیل از نیامدن باران قحطى شد.مردم خدمت حضرت موسى (ع ) جمع شدند كه یا موسى باران نیامده و قحطى زیاد شده بیا و براى ما دعا كن تا مردم از این مشكلات درآیند.حضرت موسى (ع ) به همه مردم دستور داد كه در صحرائى جمع شوند و نماز استسقاء خوانند و دعا كنند كه خداوند متعال باران را برآنها نازل كند.جمعیت زیادى كه زیادتر از هفتاد هزار نفر بودند در صحرا جمع شدند و هر چه دعا كردند خبرى از باران نشد.حضرت موسى (ع ) سر به آسمان كرد و فرمود خدایا من با هفتاد هزار نفر هر چه دعا مى كنیم چرا باران نمى آید؟! مگر قدرت و منزلت من پیش تو كهنه شده ؟!خطاب رسید اى موسى ،نه ، در میان شما یك نفر است كه چهل سال مرا معصیت میكرد به او بگو از میان این جمعیت بیرون رود تا باران را بر شما نازل كنم .
فرمود خدایا صداى من ضعیف است چگونه به هفتاد هزار نفر جمعیت مى رسد.خطاب شد اى موسى تو بگو من صداى تو را به مردم میرسانم حضرت موسى به صداى بلند صدا زد اى كسیكه چهل سال است معصیت خدا را میكنى برخیز از میان ما بیرون رو، زیرا خدا بخاطر شومى تو باران رحمتش را از ما قطع كرده .آن مرد عاصى برخواست نگاهى باطراف كرد دید كسى بیرون نرفت ، فهمید خودش است كه باید بیرون رود. باخود گفت چه كنم اگر برخیزم از میان مردم بروم ، مردم مرا مى بینند و مى شناسند و رسوا مى شوم اگر نروم خدا باران را نازل نمى كند. همانجا نشست و از روى حقیقت و صمیم قلب از كارهاى زشت خود پیشمان شد و توبه كرد.یكدفعه ابرها آمدند بهم متصل شدند و چنان بارانى آمد كه تمام سیراب شدند. حضرت موسى (ع ) فرمود الهى كسیكه از میان ما بیرون نرفت چطور شد كه باران آمد خطاب شد سقیتكم بالّذى منعتكم به ، به شماباران دادم بسبب آن كسیكه شما را منع كردم و گفتم از میان شما بیرون برود.حضرت موسى (ع ) فرمود: خدایا مى شود این بنده معصیتكار را به من نشان دهى ؟!خطاب شد اى موسى آن وقتیكه مرا معصیت میكرد رسوایش نكردم حالا كه توبه كرده او را رسوا كنم حاشا من نمامین را دشمن مى دارم خودم نمامى كنم من ستار العیوب هستم بركارهاى زشت مردم روپوشى مى كنم خود بیایم آبرویش را بریزم

  

یارب توئى پناه دل بى پناه ما
خم گشته پشت و سینه زبار گناه ما
یارب بحق روح بزرگ روزگار
بنما ترحمى تو بحال تباه ما
ما عاجزیم و مضطر و مغموم ودلفكار
آه و فغان و ناله دل شده سپاه ما
یارب توئى كریم و رحیم و عفور و حىّ
باشد همیشه بر در لطفت نگاه ما
ما بنده ایم و بیكس و محزون و بیقرار
یارب توئى بحال و جهان پادشاه ما
محتاج و بى پناه و فقیر و بلاكشیم
عاریّت است عزت و عفوان و جاه ما
صابر حجاب راه نجات تو غفلت است
افغان مزن كه هست خطرناك راه ما

 

[ دوشنبه 11 اردیبهشت 1391 ] [ 08:11 ] [ mashalehedayt ] [ ارسال نظر(0) ]

در كتاب كیفر و كردار جلد 2 آمده است:جوانى با خداى متعال عهد و پیمان بست كه به دنیا دل نبندد و به زیورآلات آن ننگرد چون اینها انسان را از یاد خدا باز مى دارد.روزى از بازارى مى گذشت از جلوى جواهر فروشى رد مى شد دید كه كمربندى مُرصّع به دُرّ و جواهر است ، از عهد خود غافل شد و نگاه طولانى به آن كرد و از زیبائى و حُسن آن تعجب نمود.
صاحب جواهر فروشى دید كه آن جوان با دقت تمام به آن كمربند نگاه مى كند دل از آن نمى برد همینكه آن جوان قدرى از در مغازه جواهر فروشى رد شد صاحب جواهر فروشى كمربند را در دكان ندید فورا از در مغازه بریزآمد و با شتاب تمام خود را به جوان رسانید و دست او را گرفت و گفت اى عیّار تو كمربند را دزدیدى من از تو دست برنمى دارم تا كمربند مرا بدهى و كشان كشان او را به محضر حاكم آورد گفت اى حاكم این جوان دزد است و كمربند جواهرنشان را ربوده .
حاكم نگاهى بسیماى آن جوان كرد و گفت گمان نكنم این جوان دزد باشد زیرا به او این كار نمى آید.
صاحب كمربند گفت چرا او كمربند مرا دزدیده و ما جرا را براى حاكم شرح داد. حاكم دستور داد او را بازرسى كنند وقتى كه او را بازرسى كردند دیدند در زیر لباسهاى جوان كمربند بسته شده ، حاكم متعجب و خشمناك فریاد زد.
((
یا فتى اَما نستحیى تلبس لباس الاخیار و تعمل عمل الفجار)) اى جوان آیا حیا نمى كنى و خجالت نمى كشى لباس خوبان را میپوشى و عمل بدكاران را انجام میدهى ؟
جوان وحشت زده و ناراحت گفت : مولاى من قدرى صبر كن تا مطب برایت واضح گردد. سپس رو به آسمان نمود و از صمیم دل گفت الهى لااعود الى مثلها خدایا دیگر به این عمل برنمى گردم مى دانم از یاد تو غافل شدم و به گناه افتادم از كرده خود پشیمان و نادمم توبه مرا بپذیر كه خیلى ناراحتم و آبروى مرا نبر.
قاضى خیال كرد كه جوان عمل دزدى را مى گوید خیلى ناراحت شد و دستور داد او را عریان كنند و تازیانه بزنند (باینكه آن حكم بر خلاف قرآن بود زیرا حكم دزد پس از اثبات دست بریدن بود.)
ناگهان صدائى شنیدند ولى صاحب صدا را ندیدند كه فرمود: ادعو ولاتضربوه انما ارودنا تأ دیبه ) رهاكنید او را زیرا ما مى خواستیم او را تاءدیب نمائیم .
حاكم منقلب گردید واز كرده خود پشیمان شد و از آن جوان عذر خواهى كرد و آمد بین دوچشم او را بوسید و گفت مرا از قصه خود آگاه كن .
جوان جریان عهد خود را با خدا بیان كرد و نقض عهد را نیز عنوان نمود و گفت نقض عهد و پیمان مرا به این رسوائى و بلیه دچار كرد.
صاحب كمربند وقتى از داستان آگاه شد پشیمان و نادم او را قسم داد كه تو را به خدا قسمت مى دهم كه این كمربند را از من قبول كن و مرا حلال نما.
جوان گفت : اى مرد برو دنبال كارت من خودم باعث این كیفر شدم و گوش مالى هم شدم

اى خدائیكه مكان یافته اى دردل دوست
باز از پنجه قدرت بنما مشكل دوست
اى خدائیكه گداى در تو بنده تست
جلوه ماه و خور از طلعت تابنده تست
اى خدائیكه بغیر از تو نداریم كسى
لطف تو مى طلبیم چون به همه دادرسى
از صفات توهمین ورد زبان ما را بس
خود بمیریم ، به فضل توبفریاد برس

[ دوشنبه 11 اردیبهشت 1391 ] [ 08:08 ] [ mashalehedayt ] [ ارسال نظر(0) ]

بار روی دوشش زیادی سنگین بود و سر بالایی زیادی سخت... دانه‌ی گندم روی شانه‌های نازکش سنگینی می‌کرد. نفس‌نفس می‌زد. اما کسی صدای نفس‌هایش را نمی‌شنید، کسی او را نمی‌دید. دانه از روی شانه‌های کوچکش سُر خورد و افتاد. خدا دانه‌ی گندم را فوت کرد. مورچه می‌دانست که نسیم، نَفَس خداست! مورچه دانه را دوباره بر دوشش گذاشت و به خدا گفت: "گاهی یادم می‌رود که هستی، کاش بیشتر می‌وزیدی."

خدا گفت: "همیشه می‌وزم. نکند دیگر گُمم کرده‌ای!"

مورچه گفت: "این منم که گم می‌شوم. بس که کوچکم. بس که ناچیز. بس که خُرد. نقطه‌ای که بود و نبودش را کسی نمی‌فهمد."

خدا گفت: "اما نقطه سر آغاز هر خطی‌ست."

مورچه زیر دانه‌ی گندمش گم شد و گفت: "من اما سر آغاز هیچم و ریزم و ندیدنی. من به هیچ چشمی نخواهم آمد."
خدا گفت: "چشمی که سزاوار دیدن است می‌بیند. چشم‌های من همیشه بیناست."

مورچه این را می‌دانست. اما شوق گفت‌و‌گو داشت. پس دوباره گفت: "زمینت بزرگ است و من ناچیزترینم. نبودنم را غمی نیست."
خدا گفت: "اما اگر تو نباشی، پس چه کسی دانه‌ی کوچک گندم را بر دوش بکشد و راه رقصیدن نسیم را در سینه خاک باز کند؟ تو هستی و سهمی از بودن برای توست، در نبودنت کار این کارخانه ناتمام است."
مورچه خندید و دانه‌ی گندم از دوشش دوباره افتاد. خدا دانه را به سمتش هل داد. هیچ کس اما نمی‌دانست که در گوشه‌ای از خاک، مورچه‌ای با خدا گرم گفت‌و‌گوست

 

[ یکشنبه 10 اردیبهشت 1391 ] [ 10:57 ] [ mashalehedayt ] [ ارسال نظر(0) ]

پیرمرد نشسته بود و با چشمان بسته و پا های جمع كرده و در تفكری عمیقی فرو رفته بود

ناگهان آرامش او با صدای بلند و خشن جوانی شكسته شد

پیرمرد ! برایم از بهشت و جهنم بگو

پیرمرد هیچ حركتی نكرد  انگار كه چیزی نشنیده است

 اما به تدریج لبخند كوچك در گوشه لبانش ظاهر شد  .  جوان بی صبرانه كنارش ایستاده بود و هرلحظه بیشتر و بیشتر بیتاب می شد  بالاخره پیرمرد گفت  تو می خواهی در باره بهشت و جهنم بدانی  تو با این ظاهرنامرتب و عجیب . نفست در خطاست . وضیعت مناسبی هم نداری تو كه زشت هم هستی

تو از من در باره بهشت و جهنم می پرسی

جوان عصابی شد و ناسزایی گفت : دست هایش را بالا برد تا حساب پیرمرد را برسد صورتش سرخ شده و رگ گردنش بیرون زده بود.      در این لحظه پیرمرد گفت  ( این جهنم  است )

دست جوان سست شد و پایین آمد  در همان لحظه كوتاه جوان سرشار از تعجب شد و از احساس شفقت و عشق به پیرمردی كه جان خودش را به خطر انداخته بود تا به درس بدهد چشمش پر از اشك شده بود

پیرمرد گفت ( این بهشت است )

دوست من  بهشت و جهنم از همین حالا با ماست از همین جا رقم می خورد

آن لحظه كه درخشم ودشمنی و قساوت هستی جهنم

آن لحظه كه در صفا  آرامش .مهر وعطوفت در خود احساس می كنی  در بهشت هستی

همشیه بهشتی باش

[ یکشنبه 10 اردیبهشت 1391 ] [ 10:53 ] [ mashalehedayt ] [ ارسال نظر(0) ]

در روز اول سال تحصیلى، خانم تامپسون معلّم کلاس پنجم دبستان وارد کلاس شد و پس از صحبت هاى اولیه، مطابق معمول به دانش آموزان گفت که همه آن ها را به یک اندازه دوست دارد و فرقى بین آنها قائل نیست. البته او دروغ می گفت و چنین چیزى امکان نداشت. مخصوصاً این که پسر کوچکى در ردیف جلوى کلاس روى صندلى لم داده بود به نام تدى استودارد که خانم تامپسون چندان دل خوشى از او نداشت. تدى سال قبل نیز دانش آموز همین کلاس بود. همیشه لباس هاى کثیف به تن داشت، با بچه هاى دیگر نمی جوشید و به درسش هم نمی رسید. او واقعاً دانش آموز نامرتبى بود و خانم تامپسون از دست او بسیار ناراضى بود و سرانجام هم به او نمره قبولى نداد و او را رفوزه کرد.امسال که دوباره تدى در کلاس پنجم حضور می یافت، خانم تامپسون تصمیم گرفت به پرونده تحصیلى سال هاى قبل او نگاهى بیاندازد تا شاید به علّت درس نخواندن او پی ببرد و بتواند کمکش کند.معلّم کلاس اول تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز باهوش، شاد و با استعدادى است. تکالیفش را خیلى خوب انجام می دهد و رفتار خوبى دارد. "رضایت کامل".معلّم کلاس دوم او در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز فوق العاده اى است. همکلاسیهایش دوستش دارند ولى او به خاطر بیمارى درمان ناپذیر مادرش که در خانه بسترى است دچار مشکل روحى است.معلّم کلاس سوم او در پرونده اش نوشته بود: مرگ مادر براى تدى بسیار گران تمام شده است. او تمام تلاشش را براى درس خواندن می کند ولى پدرش به درس و مشق او علاقه اى ندارد. اگر شرایط محیطى او در خانه تغییر نکند او به زودى با مشکل روبرو خواهد شد.


ادامه مطلب
[ یکشنبه 10 اردیبهشت 1391 ] [ 10:50 ] [ mashalehedayt ] [ ارسال نظر(0) ]

بود شیری به بیشه یی خفته

موشكی كرد خوابش آشفته

آن قَدَر دور شیر بازی كرد

بر بر و دوشش اسب تازی كرد

آن قدر گوش شیر گاز گرفت

گه رها كرد و گاه بازگرفت

تا كه از خواب, شیر شد بیدار

متغیّر ز موش بدرفتار

دست برد و گرفت كلّه موش

شد گرفتار ـ موش بازیگوش

خواست در زیر پنجه له كندش

به هوا برده بر زمین زندش

گفت: ای موش لوس یك غازی

با دم شیر می كنی بازی!

موش بیچاره در هراس افتاد

گریه كرد و به التماس افتاد

كه تو شاه وحوشی و من موش

موش هیچ است پیش شاه وحوش

تو بزرگی و من خطاكارم

از تو امّید مغفرت دارم

شیر از این لابه رحم حاصل كرد

پنجه واكرد و موش را ول كرد

اتّفاقاً سه چار روز دگر

شیر را آمد این بلا بر سر

از پی صید گرگ یك صیّاد

در همان حول و حوش دام نهاد

دام صیّاد گیر شیر افتاد

عوض گرگ شیر گیر افتاد

موش چون حال شیر را دریافت

از برای خلاصی اش بشتافت

بندها را جوید با دندان

تا كه در برد شیر از آنجا جان

این حكایت كه خوش تر از قند است

حاوی چند نكته از پند است

اولاً, گرنه یی قوی بازو

با قویتر ز خود ستیزه مجو

ثانیاً, عفو از خطا خوبست

از بزرگان گذشت مطلوبست

ثالثاً, با سپاس باید بود

قدر نیكی شناس باید بود

رابعاً, هركه نیك یا بدكرد

بد به خود كرد و نیك با خود كرد

خامساً, خلق را حقیر مگیر

كه گهی سودها بری ز حقیر

شیر چون موش را رهایی داد

خود رها شد ز پنجه صیّاد

در جهان موشك ضعیف حقیر

می شود مایه خلاصی شیر

[ شنبه 09 اردیبهشت 1391 ] [ 10:00 ] [ mashalehedayt ] [ ارسال نظر(0) ]


کسی که سخنانش نه راست است و نه دروغ ، فیلسوف است.

. کسی که راست و دروغ برای او یکی است متملق و چاپلوس است.

. کسی که پول میگیرد تا دروغ بگوید دلال است.

. کسی که دروغ می گوید تا پول بگیرد گداست.

. کسی که پول می گیرد تا راست و دروغ را تشخیص دهد قاضی است.

. کسی که پول می گیرد تا راست را دروغ و دروغ را راست جلوه دهد وکیل است.

. کسی که جز راست چیزی نمی گوید بچه است.

. کسی که به خودش هم دروغ می گوید متکبر و خود پسند است.

. کسی که دروغ خودش را باور می کند ابله است.

. کسی که سخنان دروغش شیرین است شاعر است.

. کسی که علی رغم میل باطنی خود دروغ می گوید زن و شوهر است.

. کسی که اصلا دروغ نمی گوید مرده است.

. کسی که دروغ می گوید و قسم هم می خورد بازاری است.

. کسی که دروغ می گوید و خودش هم نمی فهمد پر حرف است

. کسی که مردم سخنان راست او را دروغ می پندارند و به او می خندند دیوانه است

[ شنبه 09 اردیبهشت 1391 ] [ 09:55 ] [ mashalehedayt ] [ ارسال نظر(0) ]

دوست عزیزم (منتظر) خدا تمام وسایل نجات رو تو وجودت قرار داده و بهت فکر مثبت و علم و آگاهی  داده و بهت عقل داده تا در مقابل افکار منفی و افکار مثبت دنباله رو افکار مثبت و حقیقی باشی. وقتی میگی خدا از ناراحتی من ناراحت نمیشه و یا خدا نجاتم نمیده و از اینجور افکار، همه این افکار فکرای منفیه چون راه خدا همونطور که تو قرآن نوشته راه رشد و ترقی هستش نه راه تاریکی. اگه با دقت قرآن رو بخونی خدا همه رو از اون گناهکارترینش به سوی خودش می خونه و میخواد نجات بده. خدا ببین من و تو رو چقدر دوست داره که برای اینکه در مقابل افکار منفی و نا امید کننده که به سمت ما میاد قرآن رو فرستاده تا با مطالعه و پناه به سخنانش راه رو از چاه و روشنی رو از تاریکی تشخیص بدیم و بدونیم که راهی که ما رو به سمت تاریکی میبره راه خدا نیست راه شیطانه چون راه خدا ما رو به سمت نور هدایت میکنه (میتونی آیت الکرسی رو با دقت مطالعه کنی). خدا دوست داره ولی اونایی باشه که دوست دارن به سمت نور حرکت کنن و برای کسایی که به سمت تاریکی حرکت میکنن عذاب در نظر گرفته تا شاید اونا به خاطر ترس از عذاب هم که شده به سمت تاریکی نرن و برگردن حرکت کنن به سمت نور.حالا این شمایی که باید انتخاب کنی. دیدی وقتی به سمت خورشید حرکت میکنی تاریکی سایه پشت سرت میفته اما وقتی پشتت رو به خورشید میکنی تاریکی جلو راهت میفته؟روح تو هم در مقابل خدا شبیه این مثاله؛ اگه روحت به سمت خدا باشه تاریکیها پشت سرتن اما اگه روحت پشت کنه به خدا تاریکی میفته جلو پات و میفتی تو چاه. خدا عشقش رو، محبتش رو میتابونه تا ماها برگردیم به سمت خدا، به سمت نور...به نظر تو کسی که نور کل هستی از اونه میتونه کاری رو مد نطر بگیره که ما رو ببره به سمت تاریکی؟؟هرگز!خدا تمام دستوراتش و تمام کارهاش و تمام تصمیماتش تصمیماتی هستند که بنده هاش رو به سمت نور هدایت کنه نه به سمت تاریکی  شعری رو از شاعر فقیدمون دکتر مجتبی کاشانی برات مینویسم تا بدونی که اونی که باید حرکت رو شروع کنه تویی در اینکه خدا تو رو میخواد شک نکن فقط این تویی که باید شروع کنی و به سمت خدا حرکت کنی و به سمت نور بری...
به نظرت من و دوستانم رو خدا برای گفتن این حرفا جلوی راهت نذاشته؟؟؟

خویش را باور کن
هیچ کس جز تو نخواهد آمد
هیچ کس بر در این خانه نخواهد کوبید
شعله روشن این خانه تو باید باشی
هیچ کس جز تو نخواهد تابید
سرو آزاده این باغ تو باید باشی
هیچ کس چون نخواهد رویید
 
ابر این پهنه توباید باشی
هیچ کس جز تو  نخواهد بارید
رعد این صحنه تو باید باشی
هیچ کس جز تو نخواهد غرید
چشمه جاری این دشت تو باید باشی
هیچ کس جز تو نخواهد جوشید
باز کن پنجره را
صبح آمده است
در این خانه رخوت بگشایید
باز هم منتظری؟
هیچ کس بر در این خانه نخواهد کوبید
ونمی گوید برخیز
صبح آمده است
بهار آمده است
خانه ساکت تر از آن است که می پنداری
 
سایه سنگین تر از آن است که می پنداری
داغ دیرین تر از آن است که می پنداری
باغ  غمگین تر از آن است که می پنداری
نازنین
سرنگون کردن هم
حرکت آسانی نیست
لیک آسان تر از آن است که می پنداری
ریشه ها می گویند
ما تواناتر ازآنیم که می پنداریم
هیچ کس جز تو نخواهد آمد
هیچ بذری بی تو
 
روی این خاک نخواهد پاشید
از دل خاک نخواهد رویید
خوشه ای نیز نخواهد برخاست
خرمنی کوت نخواهد گردید
هر کجا چرخی بی چرخش تو
هرکجا چرخشی بی گردش تو
هرکجا چرخشی بی جنبش تو
بی چالش تو
بی خواهش تو
بی توانایی اندیشه وعزم تو
نخواهد چرخید
اسب اندیشه خود را زین کن
تک سوار سحر جاده تو باید باشی
 
وخدا می داند که خدا می خواهد
نازنین
داس بی دسته ما
سالهاست.....
کودکان فردا
خرمن کشته امروز تو را می جویند
خواب وخاموشی امروز تو را
در حضور تاریخ
در نگاه فردا
هیچ کس بر تو نخواهد بخشید
باز هم منتظری
 
هیچ کس بر در این خانه نخواهد کوبید
ونمی گوید برخیز
که صبح آمده است
که بهار آمده است
تو بهاری
آری
خویش را باور کن.

جواب بنده عزیز  خدا (منتظر عزیز):

سلام
دوست عزیز

من نمیدونم شما چرا این همه ناراحتی. اما مطمئن باش که بازگشتت به سمت خدا و فریادها و ناله های خدا خدای تو بدون لطف خدا امکان پذیر نیست. یعنی کسی میتونه با خدا حرف بزنه و به ذهنش خدا خطور کنه و از زلال ترین جای قلبش خدا رو  صدا کنه که قبلا خدا این توان رو بهش داده باشه. چون " لا حول و لا قوه الا بالله العلی العظیم".
نمیدونم این شعر رو شنیدی یا نه :

اگر با دیگران بودش میلی
چرا ظرف مرا بشکست لیلی
بله منتظر عزیز خدا!
اگه خدا به تو توجهی نداشت پس چرا کوزه ی دلت رو شکسته؟
پس چرا به درش کشونده؟
پس چرا قبلا اینجوری نبود و حالا اینجور شده؟
آره عزیز دل
خدا یادم داده که در وبلاگ برای همیشه این جمله رو بنویسم:
و خداوند خطاب به حضرت داوود ع فرمود :"اگر آنان که از من روی برتافتند ، می دانستند که چقدر مشتاق دیدارشان هستم ، هر آینه از شوق جان می سپردند"
خدا فقط منتظر یه بهونه کوچولو واسه نجات بنده هاشه خدا همه کار میکنه که بنده ش رو از عذاب نجات بده و به سوی شادی بکش.
خدا از عذاب بنده هاش خوشش نمیاد
تنها هدف خدا نجات بنده هاشه.
اگه به یاد خدا افتادی
اگه به سمت خدا برگشتی
مطمئن باش دعوتنامه از طرف خداست
شک نکن
شک کار شیطانه که نذاره برگردی به سمت خدا...

التماس دعا
یا علی

[ شنبه 09 اردیبهشت 1391 ] [ 09:53 ] [ mashalehedayt ] [ ارسال نظر(0) ]

هیچ می دانید که
آخرین زنگ دنیا کی می خورد؟
خدا می داند، ولی...
آن روز که آخرین زنگ دنیا می خورد دیگر نه می شود تقلب کرد
و نه می شود سر شخصی را کلاه گذاشت.
آن روز تازه می فهمیم دنیا با همه بزرگی اش از یک جلسه امتحان مدرسه هم کوچکتر بود.
و آنروز تازه می فهمیم که زندگی عجب سوال سختی بود!
سوالی که بیش از یک بار نمی توان به آن پاسخ داد.
خدا کند آنروز که آخرین زنگ دنیا می خورد، روی تخته سیاه قیامت اسم ما را جزء خوبها
بنویسند.
خدا کند حواسمان بوده باشد و زنگهای تفریح آنقدر در حیاط نمانده باشیم که
حیات را از یاد برده باشیم.
خدا کند که دفتر زندگیمان را زیبا جلد کرده باشیم
و سعی ما بر این بوده باشد که نیکی ها و خوبی ها را در آن نقاشی کنیم
و بدانیم که دفتر دنیا؛ چرک نویسی بیش نیست
چرا که ترسیم عشق حقیقی در دفتری دیگر است ...

[ جمعه 08 اردیبهشت 1391 ] [ 08:06 ] [ mashalehedayt ] [ ارسال نظر(0) ]
.: Weblog Themes By Weblog Skin :.
درباره وبلاگ

به وبلاگ من خوش آمدید این وبلاگ یک وبلاگ قرآنی ، مذهبی ، اعتفادی ، تربیتی می باشد که جهت بسط وگسترش فرهنگ قرآنی ایجاد گردیده است
موضوعات وب
امکانات وب
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران