|
مشعل هدایت قرآنی ، مذهبی ، اعتقادی ، تربیتی
| ||||||||
|
محمدبن حسن بن على طوسى به كنيه ابو جعفر و گاه به شيخ طوسى و گاه به شيخ الطائفه و گاهى شيخ الاماميه معروف است و او سومين محمد است كه از كتب اربعه، الاستبصار كه حاوى 5511 حديث و كتاب تهذيب را كه حاوى 13500 حديث و مدرك احكام عالم تشيع است تأليف و تصنيف نموده و دو جلد ديگر يكى بنام من لايحضرهالفقيه در زمان غيبت صغرى بدست تواناى ابى جعفر ابن بابويه معروف به صدوق126 متوفاى 381 كه بيشتر از نه هزار حديث فراهم آورده ديگرى اصول كافى كه حاوى شانزده هزار و بيشتر حديث مستند است بدست شيخ طريقت اماميه محمد بن يعقوب كلينى متوفاى 328127 جمع آورى شده و اين چهار كتاب بنام اصول چهار گانه معروف است و بناى فقه شيعه بر آن نهاده شده است در واقع كتب اربعه از نظر ترتيب زمان و تاريخ بدين قرار مىشود: [ یکشنبه 09 مهر 1391 ] [ 17:12 ] [ mashalehedayt ]
[
ارسال نظر(1)
]
در زمان المتكفى بالله در بغداد پزشكان قلابى و بىمدرك وضع شهر و اهالى شهر را بخاطر انداخته بودند و روز بروز بتعداد آنها افزوده ميشد جريانرا بعرض خليفه گزارش دادند وى دستور داد شخصيكه واجد شرائط باشد از علم و تقوى و بهتر در طب و عدل و انصاف، اين اطباء را آزمايش و امتحان نمايد و هر كس كه لايق پزشكى باشد اجازه دكترى به او داده شود براى اين كار ابوسعيد يمامى را انتخاب نمودند124. [ یکشنبه 09 مهر 1391 ] [ 17:11 ] [ mashalehedayt ]
[
ارسال نظر(0)
]
عمربن ابراهيم نيشابورى الاصل و المولدوالمدفن از اعاظم حكما و رياضيين اسلامى عهد سلاجقه بوده گاهى به خيامى موصوف ميشد در حساب و لغت و فقه و تفسير و نجوم و هيئت و تاريخ داراى مقام شامخ بوده و بالاخص در رياضيات وحيد عصر خود بود. وى از شاگردان درجه اول شيخ الاسلام ناصرالدين محمد منصور و باحسن صباح و خواجه نظام الملك هم كلاس بودند كه ترجمه آنها در اين كتاب نگارش يافته.
خواجد نصيرالدين طوسى در جواب آن چنين گويد
خيام بسال 509 هجرى در نيشابور زندگى را بدرود گفت جنب قبر امامزاده محروق بخاك سپرده شد123. [ یکشنبه 09 مهر 1391 ] [ 17:10 ] [ mashalehedayt ]
[
ارسال نظر(0)
]
ترديد ناپذير است كه دانشمندان اروپا همه اعتراف دارند بمقام استادى مسلمين بدنياى علم، جرجى زيدان در تاريح تمدن اسلامى مينويسد هر جا كه مسلمين حكومت ميكرد علم در آنجا بسرعت پيشرفت مىنمود. دارابر استاد دانشگاه نيويورك امريكا در كتاب نزاع علم و دين مينويسد در علوم قديم كه پيش از آنها وجود داشت ترقى فوق العاده نمودند و علوم جديدى ايجاد كردند كه آنزمان سابقه نداشت اشياء زيادى در شيمى و غيره كشف كردند و بهمين علل مؤسس علم شيمى شدند و دانشگاههاى مسلمين بروى همه باز بود اعم از آسيا و اروپا و آفريقا. و امراء و سلاطين براى معالجات بممالك اسلامى روى مىآوردند122. ادامه مطلب [ شنبه 08 مهر 1391 ] [ 16:47 ] [ mashalehedayt ]
[
ارسال نظر(1)
]
جابر بن حيان مكنى به ابوموسى در طوس در اوائل قرن يكم ديده بدنيا گشوده و در كوفه اقامت گزيده وى از شاگردان زبر دست امام صادق (عليه السلام) است ابوالفرج اصفهانى براى جابر هزار و سيصد كتاب ذكر ميكند كه در علم فيزيك و شيمى و هيأت و نجوم و رياضى و علوم ديگر تأليف كرده است جابر تمامى اين علوم را از امام صادق (عليه السلام) كسب كرده و بآن حضرت هم نسبت ميدهد. [ شنبه 08 مهر 1391 ] [ 16:45 ] [ mashalehedayt ]
[
ارسال نظر(0)
]
على (عليه السلام) ساختمان طبيعى بشر را بسيار مهم تلقى فرموده است بطوريكه سعادت و حفظ انتظامات مردم را در اختلافات ساختمانى و طبيعى بشر ساخته و هلاك و سقوط آنها را در يكنواخت بودن مردم قرار داده و فرموده: [ شنبه 08 مهر 1391 ] [ 16:43 ] [ mashalehedayt ]
[
ارسال نظر(0)
]
در يك روز سرد و تاريك زمستان سال 1847 ميلادى در عمارت كوچكى در يكى از شهرهاى آمريكا پسرى بدنيا آمد. اسم او را توماسالوا اديسون گداشتند ولى او را ال مىخواندند. ال بچه كنجكاوى بود و هر روز آثار هوش و استعداد در او نمايانتر ميگشت. وى نزد مادرش تاريخ آمريكا و جهان و آثار مورخان و دانشمندان مشهور را فرا گرفت. ادامه مطلب [ جمعه 07 مهر 1391 ] [ 07:36 ] [ mashalehedayt ]
[
ارسال نظر(0)
]
از اين نوابغ ابوعلاى معرى بشمار آورد. وى بعلت نابينائى از خواندن كتاب محروم بود، روزى ابو زكرياى تبريزى كه ساليان درازى از درس وى استفاده ميكرد در مسجد معرة النعمان يكى از كتابهاى استاد را براى وى ميخواند در اين هنگام شخصى از اهالى تبريز كه به آن سامان سفر كرده بود براى نماز به مسجد آمد ابوزكريا از ديدن همزبان خود بسيار خوشحال شد و چند لحظه از خواندن كتاب باز ايستاد ابوعلاء علت وقفه را پرسيد شاگرد آمدن همشهرى را بعرض استاد رسانيد ابوعلاء گفت برخيز باوى سخن گوى همه بانتظار شما مىنشينم ابو زكريا نزد همشهرى خود نشست و با زبان محلى با او حرف زد و پرسشهائى نمود و جواب شنيد. خلاصه افراد بشر نه تنها از نظر قيافه و ساختمان ظاهرى با يكديگر تفاوت دارند بلكه از نظر معنوى و روانى و خصايص روحى نيز تفاوت بسيار دارند و اين خود يكى از آيات الهى است قرآن براى متوجه ساختن بشر به آيت بزرگ مىفرمايد: پيغمبر فرموده است الناس معادن كمعادن الذهب و الفضه118 ذخائريكه در نهاد مردم نهفته است مانند طلا و نقره با يكديگر متفاوت است. [ جمعه 07 مهر 1391 ] [ 07:32 ] [ mashalehedayt ]
[
ارسال نظر(0)
]
در طول قرنهاى متمادى گاه بگاهى نوابغى بوجود آمدهاند كه از نظر فهم حقايق علمى و هوش سرشار قابل مقايسه با ساير افراد نبودهاند ترقياتيكه در زندگى مادى نصيب بشر شده است مديون استعدادهاى فوق العاده مردان غير عادى است آنان با سرمايههاى اختصاصى خويش حقايق علمى را درك كرده و كاروان بشر را به زندگى نوينى رهبرى نمودهاند. از همين نوابغ علامه حلى را مىتوان گفت كه عوان صباوت به درجه اجتهاد رسيد چنانچه صاحب فوائد رضويه نوشته است مردم انتظار داشتند كه بحد بلوغ رسد از او تقليد كنند. از همان سلسه نوابغ، غياث الدين سيد الكريم ابن احمد، مكنى به ابوالمظفر است كه در ماه شعبان بسال 640 در شهر كربلا ديده بجهان گشوده و در شهر حله بزرگ شده و در بغداد به تحصيلات خود ادامه داده پايان عمر در كاظمين ماه شوال بسال 693 رحلت فرموده محل دفن او را برخى در كاظمين، بعضيها در نجف گفته و پارهاى از كتب تاريخ حله را نوشتهاند. [ جمعه 07 مهر 1391 ] [ 07:31 ] [ mashalehedayt ]
[
ارسال نظر(0)
]
يعقوب اسحق كندى پيش مأمون در آمد و بر زبردست يكى از از ائمه اسلام114 بنشست. آن امام گفت: تو ذمى باشى چرا برزبر ائمه اسلام نشينى؟ يعقوب جواب داد كه: از براى آنكه آنچه تودانى من دانم و آنچه من دانم تو ندانى. آن امام او را به نجوم مىشناخت و از ديگر علمش خبر نداشت، گفت: بر پارهاى كاغذ چيزى نويسم، اگر تو بيرون آرى كه چه نبشتم، ترا مسلم دارم. پس گرو بستند از امام به ردايى و از يعقوب اسحاق به استرى و ساختى كه هزار دينار ارزيدى و بردر سراى ايستاده بود، پس دوات خواست و قلم، و بر پارهاى كاغذ بنوشت چيزى، و در زير نهالى خليفه بنهاد و گفت بيار! يعقوب اسحاق تخته خاك خواست و برخواست و ارتفاع بگرفت و طالع درست كرد و زايچه بر روى تخته خاك بر كشيد، و كواكب را تقويم كرد و گفت: يا اميرالمؤمنين بر آن كاغذ چيزى نبشته است كه آن چيز اول نبات بوده است و آخر حيوان شده. مأمون دست در زير نهالى كرد و آن كاغذ برگرفت و بيرون آورد. آن امام نوشته بود بر آنجا كه: عصاى موسى. مأمون عظيم تعجب كرد، و آن امام شگفتيها نمود. پس رداى او بستد و نيمه كرد پيش مأمون، و گفت: دوپايتابه كنم. اين سخن در بغداد فاش گشت و از بغداد به عراق و خراسان سرايت كرد و منتشر گشت. فقيهى از فقهاى بلخ از آنجا كه تعصب دانشمند بود كاردى بر گرفت و در ميان كتابى نجومى نهاد كه بغداد رود و به درس يعقوب اسحاق كندى شود و نجوم آغاز كند و فرصت همى جويد، پس ناگاهى او را بكشد. [ پنجشنبه 06 مهر 1391 ] [ 11:02 ] [ mashalehedayt ]
[
ارسال نظر(0)
]
|
||||||||
| [ تمام حقوق مادی ومعنوی این وبلاگ متعلق : به اکبر احمدی می باشد ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] | ||||||||