مشعل هدایت
قرآنی ، مذهبی ، اعتقادی ، تربیتی
نويسندگان

محمدبن حسن بن على طوسى به كنيه ابو جعفر و گاه به شيخ طوسى و گاه به شيخ الطائفه و گاهى شيخ الاماميه معروف است و او سومين محمد است كه از كتب اربعه، الاستبصار كه حاوى 5511 حديث و كتاب تهذيب را كه حاوى 13500 حديث و مدرك احكام عالم تشيع است تأليف و تصنيف نموده و دو جلد ديگر يكى بنام من لايحضره‏الفقيه در زمان غيبت صغرى بدست تواناى ابى جعفر ابن بابويه معروف به صدوق126 متوفاى 381 كه بيشتر از نه هزار حديث فراهم آورده ديگرى اصول كافى كه حاوى شانزده هزار و بيشتر حديث مستند است بدست شيخ طريقت اماميه محمد بن يعقوب كلينى متوفاى 328127 جمع آورى شده و اين چهار كتاب بنام اصول چهار گانه معروف است و بناى فقه شيعه بر آن نهاده شده است در واقع كتب اربعه از نظر ترتيب زمان و تاريخ بدين قرار مى‏شود:
1-
اصول الكافى حاوى شانزده هزار حديث، از محمد بن يعقوب كلينى متوفاى 328 ه
2-
من لايحضره الفقيه حاوى نه هزار حديث، از صدوق متوفاى 381 ه
3-
الاستبصار حاوى 5511 حديث از شيخ طوسى متوفاى 459 ه
4-
تهذيب حاوى 13500 حديث از شيخ طوسى متوفاى 459 ه
وى از شاگردان بر جسته شيخ مفيد اعلى‏الله‏مقامه و علم‏الهدا بوده و در علوم مختلف بهره كامل داشته وى در بغداد رئيس عالم تشيع و بدوران خلافت بنى عباس زعامت حوزه بغداد را داشته بسال 448 بدوران خلافت القائم بامرالله آتش جنگ بحمله طغرل‏بيك برافروخت و شراره آن بمحله كرخ كه مركز شيعيان بود افتاد و از آثار شوم آن، جهان علم و دانش خسارت فوق‏العاده‏اى ديد كتابخانه و مجللى كه وزير فاضل بهاءالدوله بنفشه كتابخانه بيت الحكمه128 ساخته بود طعمه حريق گشت و جرم كتابخانه مزبور اين بود كه پايه‏گذار آن يك وزير شيعى بود و دانشمندان شيعه شب و روز پروانه وار گرد آن ميگرديدند.
مهاجمين باين اكتفاء نكردند كتابخانه رئيس مذهب شيعه شيخ طوسى را نيز بغارت بردند و كرسى تدريس او را كه خليفه وقت بعنوان تجليل اهداء كرده بود آتش زدند.

[ یکشنبه 09 مهر 1391 ] [ 17:12 ] [ mashalehedayt ] [ ارسال نظر(1) ]

در زمان المتكفى بالله در بغداد پزشكان قلابى و بى‏مدرك وضع شهر و اهالى شهر را بخاطر انداخته بودند و روز بروز بتعداد آنها افزوده ميشد جريانرا بعرض خليفه گزارش دادند وى دستور داد شخصيكه واجد شرائط باشد از علم و تقوى و بهتر در طب و عدل و انصاف، اين اطباء را آزمايش و امتحان نمايد و هر كس كه لايق پزشكى باشد اجازه دكترى به او داده شود براى اين كار ابوسعيد يمامى را انتخاب نمودند124.
خليفه او را از بصره احضار نمود و بابراهيم صاحب شرطه بغداد دستور داد همه پزشكان معالج را طبق نظريه ابوسعيد براى امتحان احضار نمايد وى پزشكان را جمع كرد ولكن ابوسعيد براى حفظ شئونات آنان، آنها را يك يك در خلوت امتحان مى‏كرد و سئوالاتى مى‏نمود آنهائيكه لياقت داشتند كه به تنهائى مطب را اداره كنند اجازه كتبى مى‏داد آنانكه معلومات طبى نداشتند و لكن استعداد ترقى را داشتند. دستور ميداد زير نظر پزشكان و اساتيد فن تكميل شوند.
عده‏ايكه اطلاعات فنى نداشته و فاقد استعداد بودند و از اين راه ثروتى جمع‏آورى كرده بودند از كار بركنار نمود پس از شش ماه آن عمل پايان يافت و هشتصد پزشك لايق كه بعضى از آنها جراح بود صاحب اجازه دكترا گرديد و بر هر صد نفر يكنفر رئيس قرار داد و بر هر ده نفر ناظرى معين نمود و فهرست و بيلان عمليات ششماهه را نوشته به محضر خليفه تقديم نموده فوق‏العاده از طرف خليفه مورد تحسين و تكريم گرديد (باز گوشده كه در همين روزها شخصى در قيافه پزشكان با لباسهاى فاخر و عمامه قيمتى بمجلس وى در آمد ابوسعيد خواست از او چيزى پرسد گفت استاد خود را بزحمت نياندازد من يكفرد عامى و بيسواد هستم از اطلاعات طبابت بطور كلى بى بهره هستم چون ديدم در اين شهر ارزش علم از ميان رخت بسته و جاهل با عالم فرقى ندارد و عقوبت و مواخذه‏اى نيست خود را باين وادى انداختم ابوسعيد در حاليكه غرق تعجب و تفكر بود و آثار بهت از او نمايان ميشد كه چگونه روا باشد شخصى نفس خود را بچنين جنايتى حاضر نمايد. از او پرسيد علت اشتغال خود به اين امر خطير چه بوده؟ وى چنين شرح داد كه من در اول جوانيم در يكى از محلات بغداد مى‏فروشى ميكردم و با جماعت ارازل و اوباش مشهور بودم منزل من لانه هرگونه فساد و آشيانه هرگونه منافى عفت و انسانيت بود روزى صاحب شرطه بغداد حكم نمود خانه مرا ويران و خمهاى مى را خرد و اثاث مرا تاراج نمودند و مرا دست بسته بنزد وى بردند حكم داده شد تازيانه بربدنم زدند نزديك بود از جانم دست بشويم كه حكم كرد به زندانم اندازند دو سال در زندان بسر بردم وقتى خليفه آمار محبوسين را از صاحب شرطه بخواست هر روز هم جماعتى مرخص و برخى را اعدام ميكردند مرا در آن روزگار يقين بر مرگ بود و اميدى به نجاتم نداشتم. هنگاميكه نوبت بمن رسيد و نام مرا خواندند زندان‏بان گفت برخيز و زودسراى خود را گير كه نام تو در ستون اعداميها نيست من در حاليكه از شدت شادى نزديك بود قالب تهى كنم زيرا در آن دو سال باندازه‏اى رنج و سختى كشيده بودم كه فوق آن تصور نميشود از زندان خارج شدم.
ناچار بمنزل شخص جراحى رفته بخدمتكارى وى مشغول شدم و او مرا نگاهدارى نمود بقدر قوت لايموت ازوى بمن ميرسيد زمانى طول نكشيد كه آن جراح بمرد من بجاى او نشسته علاوه بر اينكه بعضى از عمليات او را مباشرت مينمودم بناى معالجه نيز گذاشتم مردم كوركورانه بمن مراجعه نمودند و سالها است كه شغل من اين وپيشه من چنين است.
ابوسعيد در حاليكه از شنيدن اين قصه جنايت غير انسانى و خيانت ناجوان مردى متأثر و بطور كلى قيافه را از كثرت ناراحتى روى عوض كرده بود گفت اگر بشغل مى فروشى مشغول بودى هر آينه بهتر بود كه بچنين جنايت مرتكب شوى و بگناه آدم‏كشى خود را آلوده سازى، اكنون چه حكم در حق تو كنم در حاليكه سزاوار هر گونه عقوبت هستى اگر براى مست كردن دو سال زندان كشيدى بايد براى كشتن هر فرد يكمرتبه كشته شوى بعد از اين بايد شهر را ترك گفته و دست از اين جنايت بى رحمانه بردارى و هر جا كه اقامت كردى ديگر باره بگناه معالجه خود را نيالائى آن شخص از ترس فضاحت و رسوائى از بغداد بموصل رفت و ديگر مباشرت بمعالجه ننمود125.
پوشيده نماند در تاريخ اسلام چهار نفر بامتحان پزشكان مأمور گشته‏اند نخست سنان‏بن‏ثابت، دوم ابراهيم بن سنان، سوم ابن تلميذ هبةالله، چهارم ابن طبيب فاضل نامدار.
و مخفى نيست كه شرط اولى در پزشك، علوهمت و عاطفه و نوع دوستى است كه خود را هميشه مديون بخدمت به خلق بداند و حق العمل را معيار و ميزان پزشكى قرار ندهد و الا هميشه در مقابل پول سر تسليم فرود خواهد آمد و اين معنى بامتحان ترميم شدنى نيست زيرا در حال حاضر برنامه پزشكى بقدرى منظم و خوش آيند و صحيح است كه فوق آن متصور نيست.
الا اينكه اطباء را وسيله تراكم ثروت و پول جمع كردن قرار داده‏اند. در بيمارستانهاى دولتى بيماران ششماه، يكسال بسترى شده، يكسال بسترى شده و آخر الامر با حالت يأس خارج ميشوند و يا از بيمارستان به مطب‏هاى شخصى سوق داده شده و در اسرع اوقات معالجه ميشوند و به طبقه فقير اعتناء نميشود و تا حدود امكانات از مراجعين با هر حيله‏ئيكه ممكن شود درهم و دينار در مى‏آورند. و خود را در مقابل وجدان ابداً محكوم و مسئول نميدانند گويا انسانيت در دنيا حقى در گردن افراد ندارد و در قاموس آنان غير از پول جمع كردن معنى و مفهومى براى طب نيست.

[ یکشنبه 09 مهر 1391 ] [ 17:11 ] [ mashalehedayt ] [ ارسال نظر(0) ]

عمربن ابراهيم نيشابورى الاصل و المولدوالمدفن از اعاظم حكما و رياضيين اسلامى عهد سلاجقه بوده گاهى به خيامى موصوف ميشد در حساب و لغت و فقه و تفسير و نجوم و هيئت و تاريخ داراى مقام شامخ بوده و بالاخص در رياضيات وحيد عصر خود بود. وى از شاگردان درجه اول شيخ الاسلام ناصرالدين محمد منصور و باحسن صباح و خواجه نظام الملك هم كلاس بودند كه ترجمه آنها در اين كتاب نگارش يافته.
خيام در نزد سلاطين وقت بسيار محترم بود بطوريكه كرسى مخصوصى جنب تخت سلطان سنجر سلجوقى قرار داشت كه بروى آن مى‏نشست و از طرف سلطان جلال الدين ملكشاه سلجوقى با هفت حكيم درجه اول به رصد ستارها و تحقيق اوضاع فلكى موظف شده مدتى در رصدخانه بسر بردند و زيجى منظم ترتيب داده و جدول نظرات كواكب را اصلاح نموده و تاريخ شمسى جديدى كه مبدأ آن روز تحويل آفتاب بحمل سال جلوس جلال الدين مطابق سال 458 شمسى فرسى و 469 هجرى بوده وضع كردند.
و از اين جهت تقويم‏هاى ايرانى كه از اختراعات حكيم عمرخيام است بادستور جلال الدين تقويم جلالى و تاريخ جلالى هم گفته ميشود.
در قوه حافظه خيام گويند كه هر كتاب را هفت مرتبه مطالعه ميكرد تمامى او را حفظ مينمود و از آثار قلمى خيام تأليفات نفيسى آمده كه بالغ برنه جلد است از جمله آنها براهين الجبر و المقابله كه در سال 1851 با ترجمه فرانسوى آن در پاريس چاپ و دنياى اروپا از احاطه علمى آن يگانه دانشمند در حيرتند.
آنچه مسلم تاريخ است تا اندازه‏اى در امور دين و مذهب بى‏پروا و لاابالى بوده و بعضى اشعار او دلالت بر جبرى بودن او دارد.

من مى‏خورم و هر كه چو من اهل بود مى‏خوردن من حق ز ازل مى‏دانست

 

مى‏خوردن من بنزد وى سهل بود گر مى نخورم علم خدا جهل بود

خواجد نصيرالدين طوسى در جواب آن چنين گويد

اين نكته نگويد آنكه او اهل بود علم ازلى علت عصيان كردن

 

زيرا كه جواب شبهه‏اش سهل بود نزد عقلاء زغايت جهل بود

خيام بسال 509 هجرى در نيشابور زندگى را بدرود گفت جنب قبر امام‏زاده محروق بخاك سپرده شد123.

[ یکشنبه 09 مهر 1391 ] [ 17:10 ] [ mashalehedayt ] [ ارسال نظر(0) ]

ترديد ناپذير است كه دانشمندان اروپا همه اعتراف دارند بمقام استادى مسلمين بدنياى علم، جرجى زيدان در تاريح تمدن اسلامى مينويسد هر جا كه مسلمين حكومت ميكرد علم در آنجا بسرعت پيشرفت مى‏نمود. دارابر استاد دانشگاه نيويورك امريكا در كتاب نزاع علم و دين مينويسد در علوم قديم كه پيش از آنها وجود داشت ترقى فوق العاده نمودند و علوم جديدى ايجاد كردند كه آنزمان سابقه نداشت اشياء زيادى در شيمى و غيره كشف كردند و بهمين علل مؤسس علم شيمى شدند و دانشگاههاى مسلمين بروى همه باز بود اعم از آسيا و اروپا و آفريقا. و امراء و سلاطين براى معالجات بممالك اسلامى روى مى‏آوردند122.
ملت اروپا امروز همان شاگردان علمى ديروز ما هستند كه در حال حاضر به ما آقائى نموده و فخر فروشى ميكنند گدايان ديروزى، امروز سرمايه علمى ما را كه به يغما برده‏اند با كمال نمك نشناسى برخ ما ميكشند و خون مارا در مقابل صنايع علمى خود مى‏مكند.
مسلمانها اين مجد و عظمت ديروزى را در پرتو عمل به دستورات اسلام بدست آورده بودند قرآن مجيد ميفرمايد لاتهنو و لاتحزنوا و انتم الاعلون ان كنتم مؤمنين ال عمران 139.
سست نباشيد و غصه مخوريد شماها بر همه برترى داريد اگر عمل كنيد و مؤمن باشيد. واضح است دين مقدس اسلام مانند دين مسيح دين رهبانيت و انزوا نيست و يا تنها يكمشت قوانين اخلاقى را انحصار ندارد بلكه خود بزرگترين مشوق دانش و راهنماى همه علوم و فنون مادى است و از نظر قانون هم داراى قوانين كافى در تمام شئون مادى و معنوى ميباشد.
بنابراين پيروى از چنين آئين و عمل به تعاليم عاليه آن ميتواند مرد مسلمانرا بكمال مجد و عظمت از نظر علمى به تعاليم عاليه آن ميتواند مرد مسلمانرا بكمال مجد و عظمت از نظر علمى و قدرتهاى نظامى و سياسى و اقتصادى و اجتماعى برساند.


ادامه مطلب
[ شنبه 08 مهر 1391 ] [ 16:47 ] [ mashalehedayt ] [ ارسال نظر(1) ]

جابر بن حيان مكنى به ابوموسى در طوس در اوائل قرن يكم ديده بدنيا گشوده و در كوفه اقامت گزيده وى از شاگردان زبر دست امام صادق (عليه السلام) است ابوالفرج اصفهانى براى جابر هزار و سيصد كتاب ذكر ميكند كه در علم فيزيك و شيمى و هيأت و نجوم و رياضى و علوم ديگر تأليف كرده است جابر تمامى اين علوم را از امام صادق (عليه السلام) كسب كرده و بآن حضرت هم نسبت ميدهد.
علامه شهير سيد هبه‏الدين شهرستانى اعلى‏الله مقامه درالهيه و الاسلام صفحه 138 از كرنليوس فانديك بازگو ميكند كه جابر بن حيان در كيمياء معروف بود و پانصد رساله از رسائل امام جعفرالصادق را در هزار صفحه جمع كرده كه بسال 1530 م در استراسبورك چاپ شده و اصول الكيمياى وى 1574 م در باستل بطبع رسيده و كتابى نيز در هيئت دارد كه در نورمبرك چاپ شده.
مناظره دكتر وپير در صفحه 306 از علامه شهير سيد هبه‏الدين رضوان‏الله عليه بازگو ميكند كه من پنجاه جلد از كتب جابر بخط قديم ديده بودم كه در همه آنها هر موضوع علمى را كه بيان ميكند و ميگويد قال لى جعفر (عليه السلام) و در رساله‏اى كه جابر بنام المنفعه دارد ميگويد اخذت هذا العلم من سيدى جعفر بن محمد سيداهل زمانه: من اين دانش را از بزرگ خود، جعفر بن محمد، بزرگ زمان خود فرا گرفتم.
سپس علامه شهرستانى اضافه ميكند كه پانصد جلد از كتب جابر بچاپ رسيده و بيشتر آن فعلا در كتابخانه دولتى برلن و پاريس موجود است و دانشمندان اروپا جابر را استاد حكمت لقب داده‏اند و نام او را با عظمت ياد ميكنند. باز علامه شهرستانى مينويسد اخيراً بمن اطلاع رسيد كه دانشمندان اروپا در نظر دارند دانشگاهى بنام جابربن حيان بنا كنند كه در آن منحصراً از علوم و كتب جابر تحت نظر داشنمندان بزرگ آنجا بحث شود.
باز سيد اضافه ميكند كه دانشمندان اروپا همه اعتراف دارند كه نوزده عنصر از عناصرى كه تا بامروز كشف شده جابر آنرا كشف كرده است اما جابر با آنكه باعتراف دانشمندان غرب نوزده عنصر كشف كرده ميگويد برگشت تمام اين عناصر بيك عنصر است.
و آن عبارت است از عنصر قوى برق و آتش كه در باطن كوچكترين ذره از ذرات ماده مستور است. سپس علامه شهرستانى ميگويد اين گفته جابر كه دردنياى تاريك ديروز بتعليم امام صادق (عليه السلام) آنرا اظهار داشته است بانيروى عجيب الكترون121 كه در دائره آتم كشف گرديده نزديك بيكديگرند و بايكديگر مطابقت ميكنند.

[ شنبه 08 مهر 1391 ] [ 16:45 ] [ mashalehedayt ] [ ارسال نظر(0) ]

على (عليه السلام) ساختمان طبيعى بشر را بسيار مهم تلقى فرموده است بطوريكه سعادت و حفظ انتظامات مردم را در اختلافات ساختمانى و طبيعى بشر ساخته و هلاك و سقوط آنها را در يكنواخت بودن مردم قرار داده و فرموده:
لايزال الناس بخير ماتفاوتوا فاذا استووا هلكوا119.
ماداميكه بشر متفاوت هستند در سعادت و خوشبختى زندگى خواهند نمود و همينكه متساوى شدند نابود خواهند شد.
اگر اصل اختلاف كه بتقدير حكيمانه حضرت حق مقرر شده است عملاً مورد توجه واقع نشود و پرورش هر كس هم آهنگ با سرشت فطرى او نباشد بدون ترديد بشر از كمال لايق خود محروم و بهمان نسبت دچار سقوط خواهد شد.
اگر اجتماع بشخصيت توجه كند ناگزير به عدم تساوى آنان قائل ميشود هر كس بايد موافق خصائص فردى خود مورد استفاده قرار گيرد زيرا خوشبختى وى باتوافق صحيح با نوع‏كارش بستگى دارد ما با تلاش در يكنواخت كردن و يكسان كردن افراد اين اختصاصات را كه بسيار مفيد بوده‏اند پايمال كرده‏ايم بايستى افراد انسانى را بجاى يكنواخت كردن متفاوت دانست و اين اختلاف را با تعليم و تربيت و عادات زندگى آنان محسوستر ساخت.
اختلاف خلقت يك قانون كلى طبيعى فطرى است كه اجتماعات و تمدن اقوام و طوائف انسانها از نظر تكامل به آن بستگى كامل دارد كامل دارد و قرآن اين حقائق را در يك جمله بسيار دقيق و لطيف بيان كرده لولا دفع الناس بعضهم ببعض لفسدةالارض ولكن الله ذوفضل على العالمين120 اگر تحميل و غلبه از افراد قوى و دفاع گروه ضعيف از آنان نبود روى زمين فاسد ميشد زيرا كليه استعدادها در حال ركود ميماند و بكار بسته نميشد و در نتيجه ترقيات صنعت نصيب بشر نميگرديد و ذخائر زمين فاسد ميگرديد. البته اين آيه در كليه نظام خلقت سخن ميگويد مانند آيه (40) سورةالحج، اختصاص به امور مذهب و مراكز عبادت از قبيل معابد يهود و نصاراى و مسلمانان ندارد و لولا دفع الله الناس بعضهم ببعض لهدمت صوامع و بيع و صلواة و مساجد يذكر فيها اسم الله سوره حج (40)
از قرون گذشته تاكنون دانشمندان جامعه بشر را بيك انسان تشبيه كرده و ده‏ها وجه شباهت در اين تشبيه بيان كرده‏اند از جمله آنكه در بدن آدميزاد كارها قسمت شده و هر عضوى كه از گروه سلولى معينى تشكيل يافته عهده‏دار كار اختصاصى خود باشد.
ديگر آنكه گروه سلولى هر عضوى از نظر ساختمان طبيعى شايسته و متناسب آن كارى است كه بعده‏اش واگذار شده و گروه عضوى اجتماع نيز بايد از نظر استعداد طبيعى و ساختمان عقلى و جسمى شايسته‏كارى باشد كه بعهده ميگيرد.
در بدن آدميزاد كلمه عضو، بهريك از اعضاء بدن بمعنى واقعى و بطور متساوى اطلاق ميشود با آنكه گروه سلولى هر عضوى از جهات متعدد با گروه سلولى عضو ديگر فرق دارد.
در پيكر اجتماع نيز كلمه عضو بگروههاى مختلف صنفى و كلمه انسان بتمام افراد جامعه كه بمنزله واحد سلولى بدن اجتماعند اطلاق ميشود خصائص موروثى و صفات شخصيت تمام افراد بايكديگر متساوى نيست بلكه از جهات متعدد با هم تفاوت دارند.
امام در حديث گذشته مردم را به معادن طلا و نقره تشبيه كرده نه تنها از نظر سجاياى اخلاقى منظور فرموده بلكه از تمامى جهات منظور امام است.
همه ميدانند كه طلا و نقره و مس و آهن و سرب و نفت و نمك و ساير مواد معدنى از نظر صفات اختصاصى با يكديگر متفاوتند ولى بهمه آنها كلمه معدن اطلاق ميشود و وجود هر يك در جاى خود ضرورى و لازم است معده و مخرج براى بدن همچون مغز و چشم و زبان ضروريند همه اعضاء بقلب بستگى دارند و قلب نيز به همه آنها وابسته است.
اختلاف و تفاوت كه در ساختمان طبيعى سلولهاى بدن انسان وجود دارد ناشى از قضاء حكيمانه الهى و براى انجام كارهاى مختلف در حفظ حيات فردى است: تفاوت و اختلافى كه در ساختمان طبيعى افراد بشر وجود دارد نيز متكى بحكمت و مصلحت و براى انجام كارهاى مختلف در حفظ حيات اجتماعى است جامعه اگر بخواهد زنده بماند و بشايستگى زندگى كند بايد از قانون آفرينش پيروى كنيد و تفاوت ساختمانى افراد را مورد حمايت و پرورش قرار دهد و از وجود آنها در كارهاى مختلف اجتماعى استفاده نمايد.
در جامعه گروههاى عضوى وقتى مفيدند كه با گروههاى عضوى ديگر براى ايجاد يك اجتماع موزون همكارى كنند هر گروه عضوى كه باغرور و خودبينى رشد كند در زندگى اجتماعى همان نتيجه را دارد كه سرطان در بدن دارد.

[ شنبه 08 مهر 1391 ] [ 16:43 ] [ mashalehedayt ] [ ارسال نظر(0) ]

در يك روز سرد و تاريك زمستان سال 1847 ميلادى در عمارت كوچكى در يكى از شهرهاى آمريكا پسرى بدنيا آمد. اسم او را توماس‏الوا اديسون گداشتند ولى او را ال مى‏خواندند. ال بچه كنجكاوى بود و هر روز آثار هوش و استعداد در او نمايانتر ميگشت. وى نزد مادرش تاريخ آمريكا و جهان و آثار مورخان و دانشمندان مشهور را فرا گرفت.
در دوازده سالگى ال در ساعاتيكه درس نميخواند با اجازه پدر و مادرش بكار ميپرداخت؛ و با پشتكار اجازه فروش روزنامه و كتاب و مجله را در قطار راه آهن بدست آورد. هر روز ساعت شش صبح از خواب بر مى‏خواست تا خود را بقطار برساند. وقتيكه در آخرين ايستگاه پياده مى‏شد، باشتاب بكتابخانه شهر ميرفت و چندين ساعت كتاب ميخواند و ساعت شش‏ونيم بعدازظهر با قطار بخانه مراجعت مى‏كرد و باز به مطالعه كتابهاى علمى ميپرداخت.
ال به تلگراف علاقه بسيارى داشت، و مدتى با تلگرافچيها كار ميكرد، در قطار كنار راننده مى‏نشست و كار قسمتهاى مختلف ماشين بخار را ياد ميگرفت. ال جوان بشدت مفتون تأثير قوه برق بود و آزمايشهاى او در كارخانه تعمير ماشينهاى بخار، او را واداشت كه از روزنامه‏فروشى دست بردارد و بجانب اختراع كشيده شود. از سپيده‏دم تا نيمه شب كار ميكرد و بدون احساس خستگى وظايف مختلف را انجام ميداد. مدت سه ماه پشت دستگاه تلگراف نشست و بتدريج اطلاعات كافى بدست آورد و كم‏كم توانست بدون كمك ديگران يك خط بزرگ مخابراتى را اداره كند و دستگاه تلگرافى به دست خويش بسازد.


ادامه مطلب
[ جمعه 07 مهر 1391 ] [ 07:36 ] [ mashalehedayt ] [ ارسال نظر(0) ]

از اين نوابغ ابوعلاى معرى بشمار آورد. وى بعلت نابينائى از خواندن كتاب محروم بود، روزى ابو زكرياى تبريزى كه ساليان درازى از درس وى استفاده ميكرد در مسجد معرة النعمان يكى از كتابهاى استاد را براى وى ميخواند در اين هنگام شخصى از اهالى تبريز كه به آن سامان سفر كرده بود براى نماز به مسجد آمد ابوزكريا از ديدن همزبان خود بسيار خوشحال شد و چند لحظه از خواندن كتاب باز ايستاد ابوعلاء علت وقفه را پرسيد شاگرد آمدن همشهرى را بعرض استاد رسانيد ابوعلاء گفت برخيز باوى سخن گوى همه بانتظار شما مى‏نشينم ابو زكريا نزد همشهرى خود نشست و با زبان محلى با او حرف زد و پرسشهائى نمود و جواب شنيد.
موقعيكه نزد استاد برگشت ابوعلاء پرسيد اين چه زبانيست جواب داد آذربايجانى. گفت من نفهميدم چه مطالبى گفتيد ولى هر چه گفتيد حفظ كردم و همه الفاظ را بدون كم و زياد بشاگرد خواند همه تعجب كردند الفاظيكه با اين سرعت رد و بدل ميشد و معانى آنها مفهوم نبود چگونه حفظ كرده است116.

اختلاف طبقات دليل توحيد است

خلاصه افراد بشر نه تنها از نظر قيافه و ساختمان ظاهرى با يكديگر تفاوت دارند بلكه از نظر معنوى و روانى و خصايص روحى نيز تفاوت بسيار دارند و اين خود يكى از آيات الهى است قرآن براى متوجه ساختن بشر به آيت بزرگ مى‏فرمايد:
مالكم لا ترجون لله وقاراً و لقد خلقناكم اطواراً117 چرا بشر بمقام شامخ خداوند توانائيكه آنرا خلق كرده و از هر جهت گوناگون آفريده است توجه نميكنند.

حديث الناس معادن

پيغمبر فرموده است الناس معادن كمعادن الذهب و الفضه118 ذخائريكه در نهاد مردم نهفته است مانند طلا و نقره با يكديگر متفاوت است.
بعضى از كودكان با صفات و خصائصى از مادر متولد ميشوند كه افراد عادى داراى آن نيستند عقل، ادراك، هوش، فطانت، حافظه، سرعت انتقال، شهامت، شجاعت، جود، سخاء، مالكيت نفس و نظائر اينها در بعضى از افراد تفاوت دارند پيشرفتهاى بهت آور و حيرت انگيزى كه در دوران زندگى نصيب آنها شده است مديون همان ريزه‏كاريهائيست كه در ساختمان آنان بكار رفته.
اين مغزهاى استثنائى مركز امواجى هستند مانند موجهائيكه از پرتاب شديد يك سنگ به آب پديد مى آيد اولين دائره او كوچك است رفته رفته منبسط و پهن مى‏شود و افكار تراوش شده از اين مغزها يك وقت مى‏بينيم عالمگير شده و دنياى بشريت را از مزاياى الكتريكى برق، طب، هندسه، خاك‏شناسى، نجوم، هواشناسى و صدها ذخائر علمى برخوردار كرده.
چنين افراد با استعداد بايد از كودكى تحت مراقبت صحيح قرار گرفته در شرائط مخصوص و مناسب خود ترتيب شوند و تنها محيطيكه مى‏تواند قابليتهاى درونى آنان را پروراند و شخصيت و استعداد آنها را از قوه به فعليت بياورد محيط خانواده و اجتماع سازنده است.
مانند چراغ و يا آتش اگر در محيط مناسب روشن كردى همه از نور و حرارت آن استفاده ميكنند و اگر در محيط ناسازگار و محل بادگير روشن كردى دنيا را مى‏سوزاند و همه بتاريكى و ظلمت گرفتار ميشوند.
از آنجائيكه افراد آدميزاد متفاوتند تربيت دسته جمعى آن بخوبى ممكن نخواهد شد و مدرسه نميتواند جاى تربيت فردى پدر و مادر را بگيرد آموزگاران هميشه از عهده پرورش فكرى كودكان بخوبى بر نمى آيند تابرسد بر خصائص معنوى؛ در حاليكه تربيت‏هاى اخلاقى و هنرى و صنعتى و مذهبى كودك نيز ضرورى ميباشد و پدر و مادر در اين مورد نقش مهمى دارند و هيچگونه نمى‏توان از آن چشم پوشى كرد.
بنابراين لازمست از اختلافات و تفاوتهاى طبيعى بشر استفاده شود و هر كس را مطابق استعداد درونى و ساختمان فطرى خود پرورش دهند تا جامعه از تمام ذخائر خداداى كه در نهاد آدميان بوديعه گذارده شده استفاده نمايند و اديسون اگر در يك محيط تاريك ناسازگار و گوشه يك ده دور افتاده بدنيا مى‏آمد و از طرف پدر و مادر مراقبت نميگرديد هرگز به اختراعات خود توفيق نمى‏يافت.

[ جمعه 07 مهر 1391 ] [ 07:32 ] [ mashalehedayt ] [ ارسال نظر(0) ]

در طول قرنهاى متمادى گاه بگاهى نوابغى بوجود آمده‏اند كه از نظر فهم حقايق علمى و هوش سرشار قابل مقايسه با ساير افراد نبوده‏اند ترقياتيكه در زندگى مادى نصيب بشر شده است مديون استعدادهاى فوق العاده مردان غير عادى است آنان با سرمايه‏هاى اختصاصى خويش حقايق علمى را درك كرده و كاروان بشر را به زندگى نوينى رهبرى نموده‏اند.

علامه حلى و فخرالمحققين

از همين نوابغ علامه حلى را مى‏توان گفت كه عوان صباوت به درجه اجتهاد رسيد چنانچه صاحب فوائد رضويه نوشته است مردم انتظار داشتند كه بحد بلوغ رسد از او تقليد كنند.
و پسرش فخرالمحققين (محمد) مانند پدر بود در نبوغ. وى در ده سالگى به درجه اجتهاد نائل آمد چنانچه خودش در شرح حال خطبه كتاب قواعد اشعار باين مطلب اشاره نموده و گفته است كه چون در خدمت پدرم معقول و منقول و بسيارى از كتب اصحاب خواندم براى كتاب قواعد پدرم شرحى نوشتم كه معروف شرح قواعد است و تأليفات زيادى دارد و ريحانةالادب تأليفات او را 12 جلد نوشته و گويد شب جمعه پانزدهم جمادى الاخر بسال 771 هجرى بسن هشتاد و نه سالگى زندگى را بدرود گفت و مدفن او بدست نيامده است.

سيد بن طاووس

از همان سلسه نوابغ، غياث الدين سيد الكريم ابن احمد، مكنى به ابوالمظفر است كه در ماه شعبان بسال 640 در شهر كربلا ديده بجهان گشوده و در شهر حله بزرگ شده و در بغداد به تحصيلات خود ادامه داده پايان عمر در كاظمين ماه شوال بسال 693 رحلت فرموده محل دفن او را برخى در كاظمين، بعضيها در نجف گفته و پاره‏اى از كتب تاريخ حله را نوشته‏اند.
او در چهار سالگى در ظرف چهل روز تمامى اصول كتابت را آموخت از استاد مستغنى گرديد و در يازده سالگى قرآن را حفظ كرد و از تلامذه خواجه نصيرالدين طوسى و علامه حلى و پدر خود احمد بن موسى بن طاووس است و قوه حافظه و كثرة زكاوة وجودة فكر و سرعت فهم وى از نوادر روزگار بوده و از تأليفات اوست الشمل المنظوم و فرحة الغرى و اما كتاب اقبال از تأليفات عموى ايشان على بن موسى معروف به ابن طاووس است115.

[ جمعه 07 مهر 1391 ] [ 07:31 ] [ mashalehedayt ] [ ارسال نظر(0) ]

يعقوب اسحق كندى پيش مأمون در آمد و بر زبردست يكى از از ائمه اسلام114 بنشست. آن امام گفت: تو ذمى باشى چرا برزبر ائمه اسلام نشينى؟ يعقوب جواب داد كه: از براى آنكه آنچه تودانى من دانم و آنچه من دانم تو ندانى. آن امام او را به نجوم مى‏شناخت و از ديگر علمش خبر نداشت، گفت: بر پاره‏اى كاغذ چيزى نويسم، اگر تو بيرون آرى كه چه نبشتم، ترا مسلم دارم. پس گرو بستند از امام به ردايى و از يعقوب اسحاق به استرى و ساختى كه هزار دينار ارزيدى و بردر سراى ايستاده بود، پس دوات خواست و قلم، و بر پاره‏اى كاغذ بنوشت چيزى، و در زير نهالى خليفه بنهاد و گفت بيار! يعقوب اسحاق تخته خاك خواست و برخواست و ارتفاع بگرفت و طالع درست كرد و زايچه بر روى تخته خاك بر كشيد، و كواكب را تقويم كرد و گفت: يا اميرالمؤمنين بر آن كاغذ چيزى نبشته است كه آن چيز اول نبات بوده است و آخر حيوان شده. مأمون دست در زير نهالى كرد و آن كاغذ برگرفت و بيرون آورد. آن امام نوشته بود بر آنجا كه: عصاى موسى. مأمون عظيم تعجب كرد، و آن امام شگفتيها نمود. پس رداى او بستد و نيمه كرد پيش مأمون، و گفت: دوپايتابه كنم. اين سخن در بغداد فاش گشت و از بغداد به عراق و خراسان سرايت كرد و منتشر گشت. فقيهى از فقهاى بلخ از آنجا كه تعصب دانشمند بود كاردى بر گرفت و در ميان كتابى نجومى نهاد كه بغداد رود و به درس يعقوب اسحاق كندى شود و نجوم آغاز كند و فرصت همى جويد، پس ناگاهى او را بكشد.
بر اين همت منزل بمنزل همى كشيد تا به بغداد رسيد و به گرمابه رفت، و بيرون آمد، و جامه پاكيزه در پوشيد، و آن كتاب را در آستين نهاد و روى به سراى يعقوب اسحاق آورد، چون به در سراى رسيد مركبهاى بسيار ديد با ساخت زر به در سراى وى ايستاده، چه از بنى هاشم و چه از معارف ديگر و مشاهير بغداد، سربزد و اندر شد، و در حلقه پيش يعقوب در رفت و ثنا گفت و گفت: همى خواهم از علم نجوم بر مولانا چيزى خوانم. يعقوب گفت: تو از جانب مشرق به كشتن من آمده‏اى نه به علم نجوم خواندن، و ليكن از آن پشيمان شوى و نجوم بخوانى و در آن علم به كمال رسى و در امت محمد (صلى الله عليه و آله و سلم) از منجمان بزرگ يكى تو باشى. آن همه بزرگان كه نشسته بودند از آن سخن عجب داشتند، و ابومعشر مقر آمد و كارد از ميان كتاب بيرون آورد و بشكست و بينداخت و زانو خم داد، و پانزده سال تعلم كرد تا در علم نجوم رسيد بدان درجه كه رسيد.

[ پنج‌شنبه 06 مهر 1391 ] [ 11:02 ] [ mashalehedayt ] [ ارسال نظر(0) ]
.: Weblog Themes By Weblog Skin :.
درباره وبلاگ

به وبلاگ من خوش آمدید این وبلاگ یک وبلاگ قرآنی ، مذهبی ، اعتفادی ، تربیتی می باشد که جهت بسط وگسترش فرهنگ قرآنی ایجاد گردیده است
موضوعات وب
امکانات وب
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران