|
مشعل هدایت قرآنی ، مذهبی ، اعتقادی ، تربیتی
| ||
|
در درس گذشته نياز به وجود پيامبران را از دو بُعد «تعليم» و «تربيت» دانستيم، اكنون نوبت به قوانين اجتماعى و نقش مهمّى كه پيامبران در اين زمينه دارند رسيده است. مى دانيم بزرگ ترين امتياز زندگى انسان ها كه عامل همه پيشرفت هايى است كه نصيب او در تمام زمينه هاى مختلف زندگى شده، همان زندگى اجتماعى پوياست. به طور قطع اگر انسان ها جدا از يكديگر زندگى مى كردند الان همگى از نظر سطح فكر و تمدن همچون انسان هاى «عهد حجر» بودند! آرى تلاش و كوشش دسته جمعى است كه چراغ فرهنگ و تمدن را فروزان ساخته، تلاش و كوشش دسته جمعى است كه سرچشمه اين همه اكتشافات علمى و اختراعات شده است. فى المثل اگر مسئله مسافرت به كره ماه را در نظر بگيريم، مى بينيم اين كار نتيجه تلاش يك يا چند دانشمند بزرگ نبوده است، بلكه ميليون ها عالم و دانشمند در طى هزاران سال مطالعات و كشفيّات و تجربياتى داشته اند كه از طريق زندگى دسته جمعى متراكم گرديده و سرانجام به اين عظمت رسيده است. و يا اگر طبيب فوق العاده ماهرى در عصر ما موفق مى شود قلب انسانى را كه خودش مرده امّا قلبش هنوز قابل استفاده است در سينه انسان ديگرى پيوند زند و او را از مرگ حتمى رهايى بخشد، اين نتيجه تجربيات هزاران هزار پزشك و جراح در طول تاريخ است كه به وسيله استادان به شاگردان منتقل شده است. ولى البته اين زندگى اجتماعى در مقابل اين همه بركات مشكلاتى هم دارد، و آن برخورد و تصادم حقوق و منافع انسان ها با يكديگر، و گاه تجاوز و حتى جنگ است. در اينجا احتياج به قانون و برنامه و مقرّرات روشن مى شود، قوانين مى تواند سه مشكل بزرگ را براى ما حل كند: 1- قانون حدود وظائف هر فرد را در برابر جامعه، و وظائف جامعه را در برابر هر فرد روشن مى سازد، استعدادها را شكوفا و تلاش ها را هماهنگ مى كند. 2- قانون راه را براى نظارت لازم بر انجام وظيفه از سوى افراد هموار مى نمايد. 3- قانون جلو تجاوز افراد را به حقوق يكديگر گرفته، و مانع هرج و مرج و برخورد افراد و گروه ها مى گردد، و در صورت لزوم براى متجاوزان مجازات مناسب را تعيين مى كند. ادامه مطلب [ پنجشنبه 06 بهمن 1390 ] [ 19:49 ] [ mashalehedayt ]
[
ارسال نظر(0)
]
نياز ما به وجود رهبران الهى محدوديّت دانش ما ممكن است بعضى چنين بينديشند كه آيا اصولا مبعوث شدن پيامبران از سوى خدا براى راهنمايى انسان ها ضرورت دارد؟ مگر عقل و خردِ ما براى درك واقعيّت ها كافى نيست؟ مگر پيشرفت علم و دانش بشر كمك به كشف رازها و روشن شدن همه حقايق نمى كند؟ وآنگهى آنچه را پيامبران ممكن است براى ما بياورند از دو حال خارج نيست: يا عقل ما بخوبى آن را درك مى كند، و يا نه. در صورت اوّل، نيازى به زحمت پيامبران نداريم، و در صورت دوم ما نمى توانيم زير بار مطالبى كه بر خلاف عقل و خردمان است برويم! از سوى ديگر: آيا اين هيچ صحيح است كه انسان خود را دربست در اختيار ديگرى بگذارد، و سخنان او را بدون چون و چرا بپذيرد؟ مگر پيامبران انسان هايى همچون خود ما نيستند؟ چگونه ما خود را در اختيار انسان هايى همچون خود ما بگذاريم؟
* * * پاسخ ها: امّا با توجّه به چند نكته، پاسخ همه اين سؤالات روشن مى شود و موقعيّت پيامبران در نظام زندگى انسان ها معلوم مى گردد. 1- ما بايد بدانيم كه علم و دانش ما محدود است، و با تمام پيشرفت هايى كه در تمام علوم و دانش ها نصيب بشر شده هنوز آنچه را كه ما مى دانيم در برابر آنچه نمى دانيم همچون قطره اى در برابر دريا، و كاهى در برابر كوه است، و يا به گفته بعضى از دانشمندان بزرگ تمام علومى را كه ما امروز در اختيار داريم الفبائى براى كتاب بزرگ عالم هستى محسوب مى شود. به تعبير ديگر: قلمرو قضاوت و درك عقل ما منطقه كوچكى است كه شعاع علم و دانش آن را روشن ساخته و ما از بيرون آن به كلى بى خبريم. پيامبران مى آيند و اين منطقه وسيع را تا آنجا كه ما نياز داريم روشن مى سازند. در حقيقت عقل ما همچون نورافكن قوى و نيرومندى است، امّا پيامبران و وحى آسمانى همچون يك خورشيد عالمتاب، آيا كسى مى تواند بگويد من با داشتن يك نورافكن قوى چه احتياجى به خورشيد دارم؟! باز به تعبير روشن تر: مسائل زندگى را مى توان به سه گروه تقسيم كرد: «معقول»، «نامعقول» و «مجهول». پيامبران هرگز سخن نامعقول يعنى چيزى بر ضد عقل و خرد نمى گويند، و اگر بگويند پيامبر نيستند، بلكه آنها در فهم و درك مجهولات به ما كمك مى كنند و اين بسيار براى ما مهم است. ادامه مطلب [ پنجشنبه 06 بهمن 1390 ] [ 19:46 ] [ mashalehedayt ]
[
ارسال نظر(0)
]
مى دانيم قرآن صريحاً درباره گروهى از كفّار و گنهكاران سخن از مجازات جايدان و به تعبير ديگر «خلود» به ميان آورده است. همان گونه كه در ذيل همين آيه به مردان و زنان با ايمان وعده باغ هاى بهشت را به طور جاودانه داده است: (وعد الله المؤمنين و المؤمنات جنات تجرى من تحتها الانهار خالدين فيها); «خداوند به مردان و زنان با ايمان باغ هايى از بهشت را وعده داده كه نهرها از زير درختانش جارى است، جاودانه در آن خواهند ماند». در اينجا سؤالى پيش مى آيد و آن اين كه چگونه مى توان قبول كرد كه انسانى در تمام عمر خود كه حداكثر هشتاد يا صد سال بيشتر نيست كار بدى كرده ولى ميليون ها سال و بيشتر كيفر آن را ببيند. البته اين مطلب در مورد پاداش مهم نيست، زيرا درياى رحمت الهى، وسيع است و پاداش هر چه بيشتر باشد نشانه رحمت و فضل بيشتر است، امّا در مورد اعمال بد، چگونه عذاب جاودانه در برابر گناهان محدود قرار مى گيرد؟ و چگونه مى توان آن را با توجّه به اصل عدالت خداوند توجيه كرد؟ آيا نبايد يك نوع تعادل در ميان گناه و مجازات برقرار باشد. * * *
پاسخ: براى رسيدن به راه حل نهايى اين بحث بايد به چند نكته دقيقاً توجّه داشت: الف - مجازات ها و كيفرهاى رستاخيز چندان شباهت به مجازات ها و كيفرهاى اين جهان ندارد كه مثلا شخصى مرتكب تجاوز و سرقت شده و او را مدّتى به زندان مى افكنند، بلكه مجازات هاى قيامت بيشتر به صورت آثار اعمال و خاصيت كارهاى انسان است. به تعبير روشن تر دردها و رنج هايى كه گنهكاران در جهان ديگر مى كشند اثر و نتيجه اعمال خود آنهاست كه دامانشان را فرا مى گيرد. قرآن مجيد در اين جا تعبير روشنى دارد، مى گويد: (فاليوم لا تظلم نفس شيئا ولا تجرْون الا ما كنتم تعملون);(1) «امروز (روز رستاخيز) به هيچ كس ستم نمى شود و جز اعمال خود شما جزائى براى شما نيست». با يك مثال ساده مى توانيم اين حقيقت را مجسم كنيم:ادامه مطلب [ پنجشنبه 06 بهمن 1390 ] [ 19:43 ] [ mashalehedayt ]
[
ارسال نظر(0)
]
اقسام هدايت و ضلالت مسافرى آدرسى را در دست دارد، به شما مى رسد و سؤال مى كند، شما براى نشان دادن مقصد او دو راه در پيش داريد: نخست اين كه همراه او برويد و نيكوكارى را به مرحله كمال و تمام برسانيد و تا مقصد او را همراهى كنيد سپس خداحافظى كرده برگرديد. دوم اين كه با اشاره دست، و دادن نشانه هاى مختلف او را به سوى مقصدش رهنمون شويد. مسلماً در هر دو صورت شما او را «هدايت» به مقصود كرده ايد، ولى ميان اين دو فرق است، دومى تنها «ارائه طريق» است، و اولى «ايصال به مطلوب» يعنى رساندن به مقصد. در قرآن مجيد و در اخبار اسلامى هدايت به هر دو معنى آمده است. از سوى ديگر گاه هدايت تنها جنبه «تشريعى» دارد يعنى از طريق قوانين و دستورات صورت مى گيرد و گاه جنبه «تكوينى» دارد يعنى از طريق دستگاه هاى آفرينش همانند هدايتِ نطفه به سوى يك انسان كامل، و اين هر دو معنى نيز در قرآن و اخبار آمده، با روشن شدن اقسام هدايت (و طبعاً نقطه مقابل آنها، ضلالت) به اصل مطلب باز مى گرديم. در آيات بسيارى مى خوانيم كه هدايت و ضلالت كار خداست; بدون شك «ارائه طريق» از سوى خدا صورت مى گيرد، چرا كه او پيامبران را فرستاده و كتب آسمانى نازل كرده تا راه را به انسان ها نشان دهند. امّا «رسانيدن به مقصد» به صورت اجبارى مسلماً با اصل آزادى اراده و اختيار سازگار نيست، ولى چون تمام نيروها را كه براى رسيدن به مقصد لازم است خدا در اختيار ما مى گذارد و اوست كه توفيقش را شامل حال ما در اين راه مى گرداند اين معنى از هدايت نيز به صورتى كه گفته شد از سوى خدا است يعنى به صورت تهيه اسباب و مقدّمات و گذاردن آنها در اختيار بشر. ادامه مطلب [ چهارشنبه 05 بهمن 1390 ] [ 18:01 ] [ mashalehedayt ]
[
ارسال نظر(0)
]
تفويض در برابر جبر البته در برابر اعتقاد به جبر كه در سوى «افراط» قرار گرفته، مكتبى به نام مكتب «تفويض» است كه در سمت «تفريط» است. عقيده مندان به «تفويض» معتقدند كه خداوند ما را آفريده و همه چيز را به دست خود ما واگذارده و به كلّى از اعمال و افعال ما بيگانه است و به اين ترتيب ما در قلمرو اعمالمان از هر نظر مستقل و حكمران بلامنازع هستيم! بدون شك اين اعتقاد، با اصل توحيد سازگار نيست، چرا كه توحيد به ما تعليم داده كه همه جهان ملك خداست، و چيزى از قلمرو حكومت او بيرون نيست، حتى اعمال ما در عين اختيار و آزادى اراده، از قلمرو و قدرت او نمى تواند بيرون باشد وگرنه شرك لازم مى آيد. به عبارت روشن تر: ما نمى توانيم قائل به دو خدا باشيم يكى خداى بزرگ كه عالم را آفريده و ديگرى خداى كوچك يعنى انسان كه در اعمال خودش مستقل و تام الاختيار است و حتّى خداوند هم نمى تواند در محدوده اعمال او اثر بگذارد! اين شرك است، اين دوگانه پرستى و چندگانه پرستى است. مهم آن است كه ما هم انسان را آزاد بدانيم و صاحب اختيار، و هم خدا را حاكم بر او و اعمال او بدانيم. ادامه مطلب [ چهارشنبه 05 بهمن 1390 ] [ 17:54 ] [ mashalehedayt ]
[
ارسال نظر(0)
]
- وجدان عمومى انسان ها جبر را نفى مى كند گرچه فلاسفه و دانشمندان الهى پيرامون مسئله آزادى اراده انسان بحث ها و دلايل مختلفى دارند، امّا براى اين كه راه را كوتاه و ميان بُر كنيم، به سراغ روشن ترين دليل طرفداران آزادى اراده مى رويم و آن «وجدان عمومى انسان ها» است. توضيح اين كه: ما هر چيز را انكار كنيم، اين واقعيّت را نمى توانيم منكر شويم كه در همه جامعه هاى انسانى اعم از خداپرست و مادى، شرق و غرب، قديم و جديد، ثروتمند و فقير، توسعه يافته و توسعه نايافته، و داراى هر گونه فرهنگ، همه بدون استثناء در اين مسئله توافق دارند كه بايد «قانون» بر جوامع انسانى حكمفرما شود، و افراد در مقابل قوانين «مسئوليّت» دارند، و كسانى كه از قانون تخلف كنند بايد به نحوى «مجازات» گردند. خلاصه: حاكميت قانون، مسئوليّت افراد در برابر آن، و مجازات متخلّف، از مسائلى است كه مورد اتّفاق همه عقلاى جهان است، و تنها اقوام وحشى بودند كه اين مسائل سه گانه را به رسميت نمى شناختند. اين مسئله كه از آن به وجدان عمومى مردم جهان تعبير مى كنيم، روشن ترين دليل بر آزادى اراده انسان و دارا بودن اختيار است. چگونه مى توان باور كرد كه انسان در اراده و عملش مجبور باشد و هيچ گونه اختيارى از خود نداشته باشد ولى او را در برابر قوانين مسئول بدانيم، و به هنگام تخلّف در قانون به پاى ميز محاكمه بكشانيم و تحت بازپرسى قرار دهيم و بگوييم چرا چنين كردى؟ و چرا چنان نكردى؟! و بعد از ثبوت تخلف او را محكوم به زندان و گاهى اعدام كنيم. اين درست به آن مى ماند كه ما سنگ هايى را كه از كوه ريزش مى كنند، و در وسط جاده ها مايه مرگ مسافرين مى شوند، به پاى ميز محاكمه بكشانيم. درست است كه ظاهراً يك انسان با يك قطعه سنگ تفاوت بسيار دارد، امّا اگر ما آزادى اراده انسان را نفى كنيم اين فرق ظاهرى هيچ تأثيرى نخواهد داشت، و هر دو معلول عوامل جبرى خواهند بود، سنگ تحت تأثير قانون جاذبه به وسط جاده ريزش مى كند، و انسان جانى و قاتل و متخلف، تحت تأثير عوامل جبرى ديگر. مطابق اعتقاد جبرى ها ميان اين دو هيچ فرقى از نظر نتيجه وجود ندارد و هيچ كدام كارى به اراده خود انجام نداده اند، چرا يكى محاكمه شود و ديگرى نشود؟! ما بر سر دوراهى قرار داريم: يا بايد وجدان عمومى همه مردم جهان را تخطئه كنيم، و تمام قوانين و دادگاه ها و مجازات هاى متخلفان را كارى عبث و بيهوده، بلكه ظالمانه، بشمريم. و يا عقيده طرفداران جبر را انكار كنيم.
ادامه مطلب [ چهارشنبه 05 بهمن 1390 ] [ 17:00 ] [ mashalehedayt ]
[
ارسال نظر(0)
]
از مسائلى كه ارتباط نزديك با مسئله عدالت پروردگار دارد مسئله «جبر و اختيار» است. زيرا به اعتقاد جبريون انسان در اعمال و رفتار و گفتار خود هيچ گونه اختيارى از خود ندارد، و حركات اعضاى او درست همانند حركات جبرى مهره هاى يك ماشين است. سپس اين سؤال پيش مى آيد كه اين عقيده با مسئله عدل الهى چگونه سازگار است؟ و شايد به همين دليل، گروه اشاعره - همان گروهى كه قبلا از آنها نام برديم و حسن و قبح عقلى را انكار مى كنند - جبر را پذيرفته و عدالت را انكار كرده اند، چرا كه با قبول جبر ديگر مسئله «عدالت» مفهوم نخواهد داشت. براى روشن شدن اين بحث ناگزيريم كه چند موضوع را مورد بررسى دقيق قرار دهيم. * * * 1- سرچشمه اعتقاد به جبر هر كس در درون وجودش احساس مى كند كه در تصميم گرفتن آزاد است، فى المثل فلان كمك مادى را به فلان دوستش بكند يا نكند، و يا اين كه در حالى كه تشنه است و آب جلو روى او گذارده اند مى تواند بنوشد يا ننوشد، فلان كس در مورد او كار خلافى كرده مى تواند او را ببخشد و عفو كند و يا نبخشد. يا اين كه هر كس ميان دستى كه بر اثر پيرى يا بيمارى لرزان است و دستى كه با اراده حركت مى كند فرق مى گذارد. با اين حال كه مسئله آزادى اراده يك احساس عمومى انسان است چرا جمعى به دنبال مكتب جبر رفته اند؟! البته دلائل مختلفى دارد كه يك دليل مهم آن را در اينجا يادآور مى شويم، و آن اين كه انسان مى بيند محيط روى افراد اثر مى گذارد، تربيت نيز عامل ديگرى است، تلقينات و تبليغات و فرهنگ اجتماعى نيز بدون شك در فكر و روح انسان مؤثّر است، گاه وضع اقتصادى نيز انگيزه حركت هايى در انسان مى شود، عامل وراثت را نيز نمى توان انكار كرد. مجموعه اين امور سبب مى شود كه گمان كند انسان از خود اختيارى ندارد، بلكه عوامل «درون ذاتى» و «برون ذاتى» دست به دست هم مى دهند و ما را وادار مى كنند كه تصميم هايى بگيريم، و اگر اين عوامل نبودند چه بسا اين اعمال از ما سر نمى زد. اينها امورى است كه مى توان از آنها به جبر محيط، جبر شرايط اقتصادى، جبر تعليم و تربيت و جبر وراثت تعبير كرد، واز عوامل مهم توجّه فلاسفه به مكتب جبر است. ادامه مطلب [ سهشنبه 04 بهمن 1390 ] [ 11:28 ] [ mashalehedayt ]
[
ارسال نظر(0)
]
از آنجا كه مشكل آفات و شرور و حوادث ناگوار و ناخوشايند براى بسيارى از مطالعه كنندگان بحث هاى خداشناسى و توحيدى مشكل قابل ملاحظه اى است، باز هم ناچاريم بحث و تحليل ديگرى روى اين مسئله داشته باشيم و فلسفه هايى را كه درباره شرور و آفات گفتيم ادامه دهيم. * * *
- مشكلات و فراز و نشيب ها به زندگى روح مى دهد شايد درك اين مسئله براى بعضى مشكل باشد كه مواهب و نعمت ها اگر مستمر و يكنواخت باشند ارزش و اهميّت خود را از دست مى دهند. امروز ثابت شده كه اگر جسمى را در وسط اطاقى بگذارند و از تمام اطراف نور قوى و يكسان به آن تابنده شود و خود جسم و اطاق نيز كاملا صاف و مُدّور باشد هرگز آن جسم را نمى توان مشاهده كرد، زيرا، هميشه سايه ها وقتى در كنار نور قرار مى گيرد ابعاد جسم را مشخّص مى كند و آن را از اطراف خود جدا مى سازد و ما مى توانيم آن را ببينيم.
ارزش مواهب زندگى نيز بدون سايه هاى كم رنگ و پررنگ مشكلات هرگز قابل مشاهده نيست. اگر در تمام عمر بيمارى وجود نداشت لذت سلامتى هرگز احساس نمى شد، به دنبال يك شب تب داغ و سوزان و سردرد شديد و جانكاه است كه صبحگاهان به هنگام قطع تب و درد چنان طعم سلامتى در ذائقه انسان شيرين مى گردد كه هر زمان به ياد آن شب بحرانى و رنج مى افتد متوجّه مى شود چه گوهر پرارزشى به نام سلامتى در اختيار دارد. اصلا زندگى يكنواخت - حتّى مرفّه ترين زندگى ها - خسته كننده و بى روح و مرگبار است، بسيار ديده شده كه افرادى به خاطر يك زندگى مرفّه و خالى از هر گونه ناراحتى و رنج آنچنان خسته شده اند كه دست به خودكشى زده و يا دائماً از زندگى خود شكايت دارند. شما هيچ معمار با ذوقى را پيدا نمى كنيد كه ديوارهاى يك سالن بزرگ را مانند ديوار يك زندان صاف و يكنواخت كند، بلكه با فراز و نشيب و پيچ و خم ها به اصطلاح به آن حالت مى دهد. ادامه مطلب [ سهشنبه 04 بهمن 1390 ] [ 11:24 ] [ mashalehedayt ]
[
ارسال نظر(2)
]
گفتيم گروهى از خرده گيران، مسئله حوادث ناگوار و بروز آفت ها و مشكلات، و ناكامى هايى را كه در زندگى دامنگير انسان مى شود بهانه اى براى انكار عدالت پروردگار و گاهى انكار اصل وجود خدا گرفته اند! در بحث گذشته به تحليل و بررسى قسمتى از اين حوادث پرداختيم و دو فلسفه آن را بازگو كرديم: اكنون به ادامه اين بحث توجّه كنيد. * * *
- انسان در آغوش مشكلات پرورش مى يابد باز تكرار مى كنيم ما نبايد با دست خود براى خودمان مشكل و حادثه بيافرينيم، امّا با اين حال بسيار مى شود كه حوادث سخت و ناگوار اراده ما را قوى و قدرت ما را افزايش مى دهد، درست همانند فولادى را كه به كوره هاى داغ مى برند و آبديده و مقاوم مى شود ما هم در كوره اين حوادث آبديده و پرمقاومت مى شويم. جنگ چيز بدى است ولى گاهى يك جنگ سخت و طولانى استعداد يك ملّت را شكوفا مى كند، پراكندگى را مبدّل به وحدت و عقب ماندگى ها را به سرعت جبران مى نمايد. يكى از تاريخ نويسان معروف غرب مى گويد: «هر تمدن درخشانى در طول تاريخ در نقطه اى از جهان ظهور كرده به دنبال اين بوده است كه يك كشور مورد هجوم يك قدرت بزرگ خارجى قرار گرفته، و نيروهاى خفته آنها را بيدار و بسيج كرده است»! البته واكنش همه افراد و همه جامعه ها در برابر حوادث تلخ زندگى يكسان نيست. گروهى گرفتار يأس و ضعف و بدبينى مى شوند و نتيجه منفى مى گيرند، امّا افرادى كه زمينه هاى مساعد دارند در برابر اين حوادث تحريك و تهييج شده به حركت درمى آيند و مى جوشند و مى خروشند، و نقطه هاى ضعف خود را به سرعت اصلاح مى كنند. منتها چون در اين گونه موارد بسيارى از مردم قضاوت سطحى مى كنند تنها تلخى ها و سختى ها را مى بينند و امّا آثار مثبت و سازنده را ناديده مى گيرند. ادّعا نمى كنيم همه حوادث تلخ زندگى در انسان چنين اثرى دارد ولى حداقل قسمتى از آنها چنين است. شما اگر زندگى نوابغ جهان را مطالعه كنيد، مى بينيد تقريباً همه آنها در ميان مشكلات و ناراحتى ها بزرگ شدند، كمتر مى توان افراد نازپرورده اى را پيدا كرد كه در زندگى نبوغى از خود نشان داده باشند و به مقام والائى برسند، فرماندهان بزرگ نظامى آنها هستند كه ميدان هاى نبرد سخت و طولانى ديده اند، مغزهاى متفكر اقتصادى آنها هستند كه در بازارهاى بحران زده اقتصادى گرفتار شده اند. سياستمداران قوى و بزرگ آنها هستند كه با مشكلات سخت سياسى دست به گريبان بوده اند. كوتاه سخن اين كه: مشكلات و رنج ها انسان را در آغوش خود پرورش مى دهد. در قرآن مجيد چنين مى خوانيم: (فعسى ان تكرهوا شيئا و يجعل الله فيه خيرا كثيرا);(1) «اى بسا چيزى را ناخوشايند بشمريد امّا خداوند در آن خير فراوان قرار دهد». ادامه مطلب [ سهشنبه 04 بهمن 1390 ] [ 11:21 ] [ mashalehedayt ]
[
ارسال نظر(0)
]
احساس ایمنى از خطرى كه او را از سوى شخصیت امام رضا(علیه السلام) تهدید مىكرد. شخصیتى نادر كه نوشته هاى علمیش در شرق و غرب نفوذ فراوان داشت و نزد خاص و عام - به اعتراف مامون - از همه محبوبتر بود. در صورت ولیعهدى، او دیگر نمىتوانست مردم را به شورش یا هر گونه حركت دیگرى بر ضد حكومت، دعوت كند. شخصیت امام باید تحت كنترل دقیق مامون قرار گیرد، و از نزدیك هم از داخل و هم از خارج این كنترل بر او اعمال گردد، تا آنكه كم كم راه براى نابود ساختن وى به شیوه هاى مخصوصى هموار شود. مثلا همانگونه كه گفتیم یكى از انگیزههاى مامون در تزویج دخترش این بود كه در زندگى داخلى امام مراقبى را بگمارد كه هم مورد اطمینان او باشد و هم جلب اعتماد بنماید.(1) مامون مىخواست امام چنان به او نزدیكى پیدا كند كه براحتى بتواند او را از زندگى اجتماعى محروم ساخته، مردم را از او دور بگرداند. تا آنان تحت تاثیر نیروى شخصیت امام، علم، حكمت و درایتش قرار نگیرند. از این مهمتر آنكه مامون مىخواست امام را از شیعیان و دوستانش نیز جدا سازد تا با قطع رابطهشان با او به پراكندگى افتند و دیگر نتوانند دستورهاى امام را دریافت نمایند. ادامه مطلب [ دوشنبه 03 بهمن 1390 ] [ 11:22 ] [ mashalehedayt ]
[
ارسال نظر(0)
]
|
||
| [ تمام حقوق مادی ومعنوی این وبلاگ متعلق : به اکبر احمدی می باشد ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] | ||