مشعل هدایت
قرآنی ، مذهبی ، اعتقادی ، تربیتی
نويسندگان

او از يك خانواده مسلمان ، متوسط، در يك روستا ديده به جهان گشود، پاك و بى آلايش بزرگ شد، تا زمانى كه به سن و سالى رسيد كه بايد مانند ساير بچه ها به دبستان برود. نام او على اكبر بود، ولى او را اكبر مى خواندند.اكبر استعداد و حافظه فوق العاده اى داشت ، به هر كلاسى كه قدم مى گذاشت ، شاگر اول بود، اولياى دبستان وى را احترام و تحسين مى كردند، و از لحاظ انضباط و اخلاق نيز سرآمد همسالان خود بود، و در ميان همرديفان و دوستان ، در كمال خوشنامى مى زيست .
پس از دوره ابتدائى ، وارد دبيرستان شد و در كلاسهاى دبيرستانى نيز، معمولا رتبه اول بود و هر روز مورد تحسين و تشويق واقع مى شد، او بحدى درسخوان بود و خوب درسهاى خويش را درك مى كرد كه همشاگردانش او را (فيلسوف ) مى خواندند، و اين لقب به اندازه اى براى او زيبنده بود كه گويا از اول نام (فيلسوف ) بود، از آن وقت به نام اولش را فراموش شد.استعداد، درس خوانى ، پاكدامنى ، نجابت ، آبرومندى و ايمان او زبانزد مردم بود.با كمال تاءسف اكبر در خانواده اى نبود كه با امكانات مادى بتواند ادامه تحصيل دهد، لذا به علت نابسامانى مالى ، پس از پايان تحصيلات دبيرستانى ، در يكى از شعبه هاى ادارى ، نظامى استخدام شده و شروع به كار كرد.او بدنى نيرومند، قامتى موزون و نجابتى خاص داشت و در همان محيط نظامى ، نيز احترام و شخصيت فوق العاده اى پيدا كرد.اكبر به پدر و مادر و زادگاهش ، علاقه فراوان داشت و به وسيله نامه ها و رفت و آمد براى ديدار پدر و مادر و بستگان و محل خود، ارتباطش را قطع نمى كرد.مدتى به اين منوال گذشت .ولى هزار افسوس .چنگال مرگبار ماده مخدر (هروئين ) گريبان او را نيز گرفت و مانند هزاران نفر قربانى راه اين ماده شيطانى گرديد.


هروئين ، آن دشمن شماره يك انسان ، از او نيز دست برنداشت ، بلكه او را به پرتگاه خطرناكى كشاند، و از آنجا بميان (چاه كور) سرازير نموده و نابودش كرد، چرا كه او به رفيق بد و همنشينان شايسته ، مبتلا شده بود.همنشينان تبهكار و ناجوانمرد، ذهن ساده لوح آن جوان آراسته به كمال و جمال را تيره كردند، افكار پاك او را آلوده نموده ، و با زهر كشنده و مرگ (هروئين ) بجاى نوشتن داروى تسكين بخش ، ريشه انسانيت او را سوزاندند، و با اين شيطان سفيد، او را بخاك سياه نشاندند.از آن پس پدر و مادر او با منظره هاى وحشت زايى روبرو شدند، مدتها گذشت ، از اكبر خبرى نشد، نه نامه اى و نه رفت و آمدى ! هر چه بيشتر پيرامون نامه و ديدار فرزندانشان گفتگو مى كردند، كمتر نتيجه مى گرفتند.جستجو از مرحله نامه و پست خانه گذشت ، طبق آدرس قبلى به همان شعبه اختصاصى ادارى مراجعه نمودند چنين جواب گرفتند كه اكبر مدتى غايب است و از او خبرى نيست چه مى شود كرد؟ چاره اى نيست ! پدر و مادر، دندان روى جگر گذاشتند صبر و حوصله كردند تا ببينند روزگار با فرزندشان چه بازى مى كند؟روزها به سر آمد و شبهاى ناگوار بر آنها گذشت ، صحبت اكبر نقل مجالس ‍ گشته و هركسى پيرامون او سخنى مى گويد. تا اينكه روزى ديدند اكبر با همان لباس نظامى به محل آمد، پدر و مادر و بستگان ، خوشحال شدند و از او احوال پرسيدند ولى ورق زندگى مهرانگيز جوان برگشته ، بدنش ‍ رنجور شده ، رنگش پريده ، در دنيايى از افكار شكننده غوطه ور است ، در ميان دوستان و اجتماع نمى آيد، گاهى به بيابان مى رود و گاهى كنار ديوار مى نشيند، و باز مدتى طولانى از نظرها ناپديد مى گردد و همانند ديوانگان رفتار مى كند. دوباره و سه باره به مسافرت طولانى رفته و دير برمى گردد، اما روز به روز حال جوان رو به انحطاط است ، پس از كنكاش ‍ و كنجكاوى ، باخبر شدند، كه اكبر به درد كشنده (هروئين ) مبتلا گشته ، و مواد مخدر، اعصاب او را خورد كرده ، نظم جسم و روح او را به هم زده ، كار از كار گذشته ، ديگر اميدى به بهبودى او نيست .اكبر كه از وضع ناگوار خود اطلاع داشت و مى دانست كه اسير دشمن سرسخت و نابود كننده هروئين شده وانگهى تمام دار و ندار خود را براى تهيه آن از دست داده و دستش تهى گشته ، سخت ناراحت بود، وجدانش ‍ او را ناراحت و سرزنش مى كرد، و با خود مى گفت :(اى هزاران نفرين بر اين وضع خانمانسوز! اى دو صد لعنت بر اين گرد سفيد شيطانى ! و همنشينان بد سيرت )..او از نظرها غايب مى شد، از زندگى نفرت داشت ، در دل مى گفت : انتحار و خودكشى بهترين راه نجات من است .چه كند؟ كه مردم با خبر نشوند و براى او ننگ و عار نباشد، برود در ميان (چاه كورى ) كه آب ندارد به زندگى خود خاتمه بدهد و همانجا تا ابد قبر او گردد و مردم بگويند او رفت و ديگر سراغش را نگيرند.اين افكار شوم ، وجود اكبر را در هم پيچيده و به سوى سرانجام مرگبار مى كشاند.با همان لباس و كفش ادارى كه در تن داشت ، بدون اينكه كسى از حال او اطلاع يابد، به سوى (چاه كور) كه در پنج كيلومترى روستا قرار گرفته بود رفت و در ته چاه خوابيد و به وسيله طنابى كه بگردن آويخته بود، خودكشى كرد و به سرنوشت ويرانگر (مواد مخدر) رسيد و براى هميشه خاموش گشت .روزها و شبها، هفته ها و ماه ها بر او گذشت ، كسى از حال او خبرى نداشت ، تا روزى بچه اى به هواى صيد گنجشكهايى كه در ديواره همان چاه آشيانه داشتند، داخل چاه شده ، تا گنجشكها را از آشيانه بيرون آورد، ناگاه چشمش به لباس مخصوص افتاد، ترسان و لرزان و وحشت زده ، از چاه بيرون آمده ، و با شتاب به مردمى كه در نزديك آن چاه ، مشغول زراعت ، بودند خبر داد.آنان كه خود را به چاه رسانده و پس از كنجكاوى ديدند: آرى اكبر به وسيله طنابى كه در گردن دارد، خودكشى كرده است ، پيكر متلاشى شده او را چنان بيرون آورده ، و اين خبر هولناك را به مردم دادند، پدر و مادر با شنيدن اين خبر جانگداز، در دنيايى از غم و غصه افتادند، و براى هر كسى كه از حال و حسن سابقه اكبر اطلاع داشت ، اين حادثه ، دردناك و ناراحت كننده بود.به مسؤ ولين گزارش دادند، و پس از اجازه طبيب قانونى ، پيكر سياه سوخته اكبر را در ميان كيسه ريخته و با وضع رقت بارى دفن كردند.شما اى جوانان غيور! اى انسانهاى با شخصيت ! اى جوانمردان نجيب ! اى پاك دلان پاك طينت ! اى نونهالان اجتماع ! اى رجال و زمامداران آينده ! و بالاخره شما اى كسانى كه به انسانيت احترام مى گذاريد.بار ديگر سرگذشت واقعى (اكبر) آن جوان خوش استعداد و فداكار كه با انتخاب دوست ناباب و اعتياد به مواد مخدر، رفاقت با سنگ لحد و خاك گور را انتخاب كرد، بخوانيد، و تصميم آهنين بگيريد كه هرگز با همنشين بد همدم نشويد و به هيچ نوع از مواد مخدر حتى (دخانيات ) خود را آلوده نسازيد و فريب انواع و اقسام جالب و مدرن سيگارها كه هر روز با نقش و نگارهاى دلربا با بازار مى آيد نخوريد.تصميم آهنين و عزم راسخ و اراده نيرومند لازم است .و همواره اين شعر آويزه گوشتان باشد:تا توانى مى گريز از يار بد يار بد بدتر بود از مار بد                     مار بد تنها تو را بر جان زند يار بد بر جان و بر ايمان زند

[ یکشنبه 30 بهمن 1390 ] [ 15:56 ] [ mashalehedayt ] [ ارسال نظر(1) ]
.: Weblog Themes By Weblog Skin :.
درباره وبلاگ

به وبلاگ من خوش آمدید این وبلاگ یک وبلاگ قرآنی ، مذهبی ، اعتفادی ، تربیتی می باشد که جهت بسط وگسترش فرهنگ قرآنی ایجاد گردیده است
موضوعات وب
امکانات وب

ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
$captcha_html
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید