مشعل هدایت
قرآنی ، مذهبی ، اعتقادی ، تربیتی
نويسندگان

حضرت محمد صلى اللّه عليه و آله با اصحاب خود در جايى نشسته بودند، شخصى از راه رسيد بر پيامبر صلى اللّه عليه و آله سلام كرد و نشست .او آيين اسلام را بررسى و تحقيق كرده بود و به آن گرويده بود، گرايش ‍ خود را به عرض حضرت رسانيد و اسلام را پذيرفت ، و در راه اسلام مسلمانى جدى و پاك و فعال گرديد.روزى با التهاب و هيجان به حضور پيامبر صلى اللّه عليه و آله رسيد و با حالى پر احساس و متاءثر گفت: آيا توبه من پذيرفته است ؟پيامبر گفت : خداوند توبه پذير مهربان است ، البته توبه بنده اش را مى پذيرد.او گفت : گناه من بسيار بزرگ است ، با توبه ام قبول است ؟


پيامبر فرمود: اين حرف را نگو، عفو و بخشش خدا بزرگتر از گناه تو است ، حال بگو بدانم گناهت چيست ؟او گفت : اين پيامبر خدا! در زمان جاهليت من در حالى كه همسرم باردار بود مسافرت دورى كردم كه چهار سال طول كشيد، وقتى كه از سفر برگشتم ، همسرم بسيار خوشحال شد، و به من خير مقدم گفت ، در اين ميان دختركى كه در خانه ديدم ، به همسرم گفتم اين دخترك ، دختر كيست ؟ گفت : دختر يكى از همسايه ها است .با خود گفتم لابد پس از ساعتى به خانه اش مى رود، ولى چند ساعت گذشت و او نرفت ، راستش او دختر خودم بود، مادرش اين موضوع را از من پنهان مى داشت تا مبادا دخترك را به رسم جاهليت بكشم .به همسرم گفتم راست بگو، اين دخترك ، دخترك كيست ؟ گفت : آيا به ياد دارى كه وقتى يه مسافرت مى رفتى ، من باردار بودم ، وقتى كه به سفر رفتى ، اين بچه از من به دنيا آمد كه دختر تو است .وقتى كه فهميدم او دختر من است ، بسيار ناراحت و پريشان شدم ، شب را آرام نبودم ، صبح هنوز روشن نشده بود كه به بستر دخترك رفتم و دستش ‍ را گرفتم و محكم كشيدم ، بيدار شد، گفتم مى خواهم با من به باغ برويم ، از اين پيشنهاد بسيار خرسند شده با شوق و ذوق از بستر برخاست و دنبال من به راه افتاد، وقتى كه به نزديك باغ رسيديم ، زمينى را در نظر گرفتم و شروع كردم چاله اى در آن كندن ، دخترك مرا كمك مى كرد، خاكها را كنار مى زد، وقتى كه از كندن چاله خلاص شدم ، دخترك را گرفتم و در ميان چاله انداختم . وقتى كه سخن به اينجا رسيد، بى اختيار اشك دو چشمان پيامبر حلقه زد، و باران اشك از ديدگانش باريد.او ادامه داد: دست چپم را بر شانه اش گذاشتم و با دست راست ، خاك بر رويش مى ريختم ، او دست و پا مى زد و مى گفت : پدر جان چرا با من چنين مى كنى ؟ به او اعتنا نكردم ، در اين ميان مقدارى خاك به ريشم پاشيد، دست كوچكش را دراز كرد و خاك را از ريشم پاك مى كرد، در عين حال ، همچنان خاك به رويش ريختم تا زير آن پنهان شد، او را به اين ترتيب زنده به گو كردم و به خانه ام برگشتم .پيامبر كه سخت از اين ماجرا متاءثر و منقلب شده بود فرمود: اگر رحمت خدا بر غضبش پيش نگرفته بود، بر او سزاوار بود كه همان لحظه تو را به سزاى عملت برساند.به قدرى پيامبر صلى اللّه عليه و آله از شنيدن اين تراژدى ، اشك ريخت كه مرتب اشك هايش را در اطراف گونه هايش پاك مى كرد.(35)

[ یکشنبه 30 بهمن 1390 ] [ 16:01 ] [ mashalehedayt ] [ ارسال نظر(0) ]
.: Weblog Themes By Weblog Skin :.
درباره وبلاگ

به وبلاگ من خوش آمدید این وبلاگ یک وبلاگ قرآنی ، مذهبی ، اعتفادی ، تربیتی می باشد که جهت بسط وگسترش فرهنگ قرآنی ایجاد گردیده است
موضوعات وب
امکانات وب

ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
$captcha_html
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید