مشعل هدایت
قرآنی ، مذهبی ، اعتقادی ، تربیتی
نويسندگان

 

داستان ازدواجی پرماجرا در قرآن

 

خداوند در قرآن، به داستانى اشاره مى فرمايد كه از جهاتى، قابل دقت و تأمّل است. با توجّه به اهميّت آن در قرآن، كه نام بزرگترين سوره از اين قصه گرفته شده آن را نقل مى كنيم: . . .



خداوند متعال، در قرآن شريف، به داستانى اشاره مى فرمايد كه از جهاتى، قابل دقت و تأمّل است. با توجّه به اهميّت آن در قرآن، كه نام بزرگترين سوره از اين قصه گرفته شده و همچنين به علت نتايج ثمربخش آن، ما مشروح آن را براى خوانندگان گرامى، در اينجا نقل مى كنيم:

در زمان حضرت موسى عليه السّلام در بنى اسرائيل، مرد جوانى زندگى مى كرد. و به شغل غلّه فروشى اشتغال داشت. وى جوانى با ادب، و آراسته به كمالات ظاهرى و معنوى بود.

در يكى از روزها، كه طبق معمول در مغازه خويش، مشغول تجارت بود، شخصى آمده و از او، گندم فراوانى خريدارى كرد، كه آن معامله كلان، بهره سرشارى براى آن تاجر جوان، در پى داشت. وقتى براى تحويل گندم به انبارى خويش در منزل مراجعه كرد، متوجه شد كه درب انبارى بسته و پدرش پشت در خوابيده، كليد انبار هم در جيب اوست. و از آنجایى كه اين جوان، شخصى فهميده و با تربيت بود، طبعاً پدرش، احترام خاصى پيش او داشت.

قرآني: قصه گاو كشتن بنى اسرائيل و زنده شدن آن

قـصـه گـاو كـشـتـن بنى اسرائيل و زنده شدن آن به امر الهى

در تفسير حضرت امام حسن عسكرى عليه السلام مذكور است كه در تفسير قول حق تعالى و اذ قال موسى لقومه ان الله ياءمركم ان تذبحوا بقرة (476) امام عليه السلام فرمود: حق تعالى به يهود مدينه خطاب فرمود كه : ياد آوريد آن وقت را كه موسى به قوم خود گفت : بدرستى كه خدا امر مى كند شما را ذبح نمائيد بقره اى را كه بزنيد بعضى از آن را بر اين شخصى كه در ميان شما كشته شده است تا زنده شود به اذن خدا و شما را خبر دهد كى او را كشته است ، اين در وقتى بود كه كشته اى در ميان ايشان افتاده بود.
موسى عليه السلام به امر خدا بر اهل آن قبيله كه آن كشته در ميان آنها پيدا شده بود لازم گردانيد كه پنجاه نفر از اشراف ايشان سوگند ياد كنند به خداوند قوى شديد كه خداى بنى اسرائيل و تفضيل دهنده محمد و آل طيبين اوست بر همه خلق كه ما او را نكشته ايم و كشنده او را نمى دانيم كه كيست ، اگر قسم بخورند ديه كشته شده را بدهند و اگر قسم نخورند كشنده او را نشان دهند تا به عوض او بكشند، و اگر نكنند ايشان را در زندان تنگى حبس كنند تا يكى از اين دو كار را بكنند. ...

مذهبی: بشارت عيسي
ـ و ياد كن آنگاه كه فرشتگان گفتند: «اي مريم، خدا تو را به كلمه اي از خود كه نامش مسيح، عيسي بن مريم است، نويد مي دهد كه در دنيا و آخرت آبرومند و از مقربان (الهي) و با مردم در گهواره و در بزرگسالي سخن مي گويد و از نيكان و شايستگان است.
ـ مريم گفت: «پروردگارا، چگونه مرا فرزندي باشد و حال آنگه هيچ بشري به من دست نزده است؟»
ـ گفت: «اين چنين است، خدا آنچه بخواهد، مي آفريند، چون اراده چيزي كند، به او گويد: («باش») پس مي شود ...

  مذهبی: حضرت لوط علیه السلام
اخلاق ناپسند قوم لوط
آنگاه كه ابراهیم علیه السلام از سرزمین مصر كوچ كرد، لوط نیز به همراه وی حركت كرد، ایشان با مال فراوان و اندوخته ای بسیار از مصر خارج و به سرزمین مقدس فلسطین وارد شدند، ولی پس از مدتی به علت افزایش احشام و گوسفندان محیط فلسطین را بر خود تنگ دیدند، لذا لوط از سرزمین عموی خود ابراهیم كوچ كرد و در شهر سدوم رحل اقامت افكند. مردم سدوم دارای اخلاقی فاسد و باطنی ناپاك بودند؛ از انجام هیچ معصیتی پرهیز نمی كردند و در اعمال ناشایستی كه انجام می دادند، نصیحت پذیر نبودند. این قوم در فسق و فجور و زشتی سیرت كم نظیر بودند. دزدی و راهزنی و خیانتكاری را پیشه خود ساخته بودند، بر راه هر رهگذری كمین و از هر سو به او حمله می كردند و اموالش را می ربودند. ایشان دین و آیینی نداشتند كه مانع اعمال ناپسندشان شود و هرگز از ستمكاری شرمگین و سرافكنده نمی شدند، و پند هیچ واعظ و نصیحت هیچ عاقلی را گوش نمی دادند! ...

مذهبی: سرانجام کار حضرت یونس و قومش
پس از آنکه حضرت يونس (ع) قوم خود را ترك كرد، نشانه هایی بر آنها از عذاب ظاهر شد و مقدماتی فراهم شد که آنان مطمئن شدند, این نشانه‎ها از مقدمات عذاب الهی است.
خداوند به دل‎هاى آنان الهام فرمود كه  اگر توبه و انابه كنند, خداوند توبه آنها را می‎پذیرد. آنها از كرده خود پشيمان شدند و به پيشگاه خداوند تضرع و زارى کردند.
هر یک از افراد از گناه کسی که به او ستم کرده بود,  گذشت؛ هنگامي كه آنها توبه کردند و همچنین, میان خود عفو و گذشت پیشه کردند، خداوند نیز عذاب را از آنها دور کرد. خداوند، در آیه 98 از سوره «یونس»، درباره توبه قوم آن حضرت می‎فرماید: ...

[ سه‌شنبه 03 آبان 1390 ] [ 15:59 ] [ mashalehedayt ] [ ارسال نظر(0) ]

بسم الله الرحمن الرحیم

عدالت در قرآن
در كتاب كافى از نوح بن شعيب و محمد بن الحسن روايت شده است كه ابن ابی العوجاء از هشام بن حكم پرسيد مگر خدا حكيم نيست؟
هشام گفت: بله، خداوند احكم الحاكمين است.
ابن ابی العوجاء گفت: به من خبر ده از آيه،«فَانْكِحُوا ما طابَ لَكُمْ مِّنَ النِّساءِ مَثْنى وَ ثُلاثَ وَ رُباعَ فَإِنْ خِفْتُمْ اَلاَّ تَعْدِلُوا فَواحِدَةً.»«ازدواج كنيد با آنچه كه خوش آيد شما را از زنان دو و سه و چهار و و اگر بترسيد كه عدالت را پيشه خود نكنيد پس يكى را به ازدواج خود درآوريد.»مگر اين حكم قرآن نيست؟
هشام گفت: بله
ابن ابی العوجاء گفت: پس به من خبر ده از آيه،«وَ لَنْ تَسْتَطِيعُوا اَنْ تَعْدِلُوا بَيْنَ النَّساءِ وَ لَوْ حَرَصْتُمْ فَلاَ تَمِيلُوا كُلَّ الْمَيْلِ فَتَذَرُوها كَالْمُعَلَّقَةِ.»«و هرگز نمی توانيد بين زنانتان عدالت را رعايت نماييد اگر چه بسيار علاقه به رعايت اعتدال علاقه داشته باشيد...»كدام حكيم به اين گونه سخن می گويد؟
هشام جوابى نداشت.از همين رو به مدينه نزد حضرت صادق(عليه السلام) آمد و ماجراى خود را باز گفت.
حضرت فرمود: اينكه خدا می فرمايد:«فَانْكِحُوا ما طابَ لَكُمْ...»مقصود عدالت در نفقه (خرج زن) است و اينكه می فرمايد:«وَ لَنْ تَسْتَطيعوا اَنْ تَعْدِلُوا...»مقصود عدالت در محبت است.
چون هشام اين جواب را به ابن ابی العوجاء رسانيد، وى گفت: به خدا اين جواب از خودت نيست.
Shocked

_________________
و سیعلم الذین ظلموا ای منقلب ینقلبون

[ سه‌شنبه 03 آبان 1390 ] [ 09:19 ] [ mashalehedayt ] [ ارسال نظر(0) ]

نامی دیگربرای خدا

مردی رو به دوستش کرد :


-طوری درباره خدا صحبت می کنی که انگار شخصا او را می شناسی و حتی رنگ چشمهایش را هم می دانی . چه لزومی دارد چیزی را خلق کنی که به آن اعتقاد داشته باشی ؟ بدون این نمی شود زندگی کرد ؟ و او پاسخ داد :


- تو تصور می کنی که دنیا چه طور خلق شده ؟ می توانی معجزه ی زندگی را توجیه کنی ؟


مرد گفت : پیرامون ما همه چیز حاصل تصادف است . همه چیز اتفاقی است . دوستش گفت :


- درست است . پس تصادف نام دیگر " خدا " است .

 

ه جا هست

مردی با یوشع بن کارچاه مصاحبه می کرد :


-چرا خدا از راه بوته ی خار با موسی (ع) صحبت کرد؟


-اگر هم درخت زیتون یا بوته ی تمشکی را انتخاب می کرد ، همین سوال را می کردید . اما سوالتان را بی جواب نمی گذارم .خدا بوته خار بیچاره و کوچکی را انتخاب کرد تا بگوید بر روی زمین جائی نیست که " او " حضور نداشته باشد .

شمارش قرآنى


                                يكى از دانشمندان اديب و حافظ قرآن مى گويد: در يك روز شاد، به مجلس جشن يكى از بزرگان رفتم .
                                در برابر او يك طَبق پر از لوزينه عسلى -كه يكى از لذيذترين شيرينى هاى محلى است - قرار داشت كه با
                                مشك و گلاب و زعفران ، معطر و تزئين شده بود. بعد از احوالپرسى و مكالمات ابتدائى ، آن شخصِ
                                ميزبان ، از آن شيرينى هاى محلى به من تعارف كرده  و گفت :
                                آيا مى توانى با آيات قرآن از يك تا دوازده بشمارى و يك جايزه عالى دريافت كنى ؟
                                من اين چنين شروع كردم :    يكى از دانشمندان اديب و حافظ قرآن مى گويد: در يك روز شاد، به مجلس جشن يكى از بزرگان رفتم .
                                در برابر او يك طَبق پر از لوزينه عسلى -كه يكى از لذيذترين شيرينى هاى محلى است - قرار داشت كه با
                                مشك و گلاب و زعفران ، معطر و تزئين شده بود. بعد از احوالپرسى و مكالمات ابتدائى ، آن شخصِ
                                ميزبان ، از آن شيرينى هاى محلى به من تعارف كرده  و گفت :
                                آيا مى توانى با آيات قرآن از يك تا دوازده بشمارى و يك جايزه عالى دريافت كنى ؟
                                من اين چنين شروع كردم :

                                (اِنَّ اِلهَكُمْ لَواحِد): خداى شما يكيست .
                                (اِذْ اَرْسَلْنا اِلَيْهِمْ اِثْنِين ): هنگامى
                                كه دو نفر از رسولان را بسوى آنان فرستاديم .
                                (فَعَزَّزْنا بِثالِثٍ): براى تقويت آن دو، شخص
                                سومى فرستاديم .
                                (فَخُذْ اَرْبَعَةً مِنَ الطَّيْرِ): چهار نوع از
                                مرغان را انتخاب كن .
                                (وَ يَقُولُونَ خَمْسَةٌ): مى گويند پنج نفر
                                بودند.
                                (خَلَقَ اللّهُ السَّمواتِ وَالاَْرْضَ فى سِتَّةِ
                                اَيّامٍ): پروردگار شما خداوندى است كه آسمانها و
                                زمين را در شش روز آفريد.
                                (وَ بَنْينا فَوْقَكُمْ سَبْعاً شِداداً): و
                                برفراز شما هفت آسمان محكم بنا كرديم .
                                (وَ يَحْمِلُ عَرْشَ رَبِّكَ فَوْقَهُمْ يَؤْمَئدٍ
                                ثَمانيه ): در روز قيامت عرش پروردگارت را هشت
                                فرشته ، برفراز همه آنها حمل مى كنند.
                                (وَ كانَ فى الْمَديْنَةِ تَسْعَةُ رَهْطٍ): و در
                                آن شهر نُه طايفه بودند.
                                (تِلْكِ عَشْرَةٌ كامِلَهٌ): اين ، ده روز كامل
                                است .
                                (رَاءَيْتُ اَحَدَ عَشَرَ كَوْكَباً): من در خواب
                                يازده ستاره ديدم .
                                (اِنَّ عِدَّةَ الشُّهْورِ عِنْدَاللّهِ اِثْنا
                                عَشَرَ شَهْراً): تعداد ماهها نزد خداوند، دوازده
                                ماه است .

                                *منبع کتاب جلوه هایی از نور قرآن

 

[ دوشنبه 02 آبان 1390 ] [ 22:39 ] [ mashalehedayt ] [ ارسال نظر(0) ]

 



 شیوه جلب رضایت خدا

طلبه ای نزد پدر روحانی ماکاریو رفت و از او خواست بهترین راه جلب رضایت خدا را به او بگوید .


ماکاریو گفت : به گورستان برو و به مرده ها توهین کن .


طلبه دستور پدر روحانی را انجام داد و روز بعد نزد او برگشت .


پدر روحانی گفت : جواب دادند ؟


- نه .


- پس برو آنها را ستایش کن .


طلبه اطاعت کرد و همان روز عصر ، نزد پدر روحانی برگشت .  پدر از او پرسید : که آیا مرده ها جواب داده اند ؟


طلبه گفت نه .


پدر روحانی گفت : برای جلب رضایت خدا همین طور رفتار کن . نه به ستایش های مردم توجه کن و نه به تحقیرها و تمسخرهایشان .


این طور می توانی راه خودت را در پیش بگیری .


 


ادامه مطلب
[ دوشنبه 02 آبان 1390 ] [ 22:28 ] [ mashalehedayt ] [ ارسال نظر(0) ]

علم اندوزی
«لقمان حکیم به فرزندش فرمود: با دانشمندان هم نشینی کن! همانا خداوند دل های مرده را به حکمت زنده می کند. ، چنان که زمین را به آب باران».(1)


کورحقیقی
« فقیری به در خانه بخیلی آمد، گفت: شنیده ام که تو قدرتی از مال خود را نذر نیازمندان کرده ای و من در نهایت فقرم ، به من چیزی بده بخیل گفت: من نذر کوران کرده ام. فقیر گفت : من هم کور واقعی هستم ، زیرا اگر بینا می بودم ، از در خانه خداوند به در خانه کسی مثل تو نمی آمدم.»(2)


آزادگی
«همسر مرد آزاده ای به او گفت: نمی بینی که یارانت به هنگام گشایش، در کنار تو بودند و اینک که به سختی افتاده ای ، تو را ترک کرده اند؟ او گفت : از بزرگواری آنهاست که به هنگام توانایی، از احسان ما بهره می بردند و حال که ناتوان شده ایم ، ما را ترک کرده اند.»(3)


غیبت
«به بزرگی گفتند : هیچ ندیدم که از کسی غیبت کنی گفت: از خود خشنود نیستم، تا به نکوهش دیگران بپردازم». (4)


سخن چینی
«مردی به اندیشمندی گفت: فلان شخص، دیروز از تو بدگویی می کرد. اندیشمند گفت : از چیزی سخن گفتی که او از روبه رو گفتن آن با من شرم داشت»(5)


تجسس
«حکیمی گفته است: آن که عیب های پنهانی مردم را جست و جو کند، دوستی های قلبی را بر خود حرام می کند.»(6)


غفلت
«به عارفی گفتند: ای شیخ! دل های ما خفته است که سخن تو در آن اثر نمی کند چه کنیم ؟ گفت: کاش خفته بودی که هرگاه خفته را بجنبانی ، بیدار می شود؛ حال آنکه دل های شما مرده است که هر چند بجنبانی ، بیدار نمی شود.»(7)


بخل
بخیلی سفارش ساخت کوزه و کاسه ای را به کوزه گر داد. کوزه گر پرسید: بر کوزه ات چه نویسم ؟ بخیل گفت بنویس «فمن شرب منه فلیس منی؛ هر کس از آن آب بنوشد از من نیست » (بقره 249) باز کوزه گر پرسید: بر کاسه ات چه نویسم؟ بخیل گفت بنویس « و من لم یطعمه فانه منی؛ هر کس از آن بخورد از من نیست .» (بقره 249)(8)


تکبر
«آورده اند که روزی عابدی نمازش را به درازا کشید و چون نگریست مردی را دید که به نشانه خشنودی در وی می نگرد ، عابد او را گفت : آنچه از من دیدی ، تو را به شگفتی نیاورد که ابلیس نیز روزگاری دراز، با دیگر فرشتگان به پرستش خدا مشغول بود و سپس چنان شد که شد .»(9)


افسوس پادشاه به هنگام مردن
گویند پادشاهی به بیماری سختی مبتلا شد. طبیب از او خواست که وصیتش را بیان کند. در این هنگام ، پادشاه برای خود کفنی انتخاب کرد. سپس دستور داد تا برایش قبری آماده کنند. آن گاه نگاهی به قبر انداخت و گفت « ما أغنی عنی مالیه هلک عنی سلطانیه؛ مال و ثروتم هرگز مرا بی نیاز نکرد، قدرت من نیز از دست رفت.» (حاقه 28 و 29) و در همان روز جان داد .(10)


ادامه مطلب
[ دوشنبه 02 آبان 1390 ] [ 22:23 ] [ mashalehedayt ] [ ارسال نظر(0) ]

بیداری اسلامی ( پژو هشی است که انجام گرفته وآن را برای دانلود گذاشته ام حتما دانلود کنید

دانلود کن

[ دوشنبه 02 آبان 1390 ] [ 20:48 ] [ mashalehedayt ] [ ارسال نظر(1) ]

عظمت قرآن

 به عبارت ديگر, يك سلسله آياتـى است كه مـى گـويد از انسان كارى برمى آيد كه از آسمان ها ساخته نيست چه رسد به زميـن و سلسله جبال: عظمت قرآن «انا عرضنـا الامـانه علـى السمـوات والارض والجبـال فـابيـن ان يحملنها و اشفقـن منها و حملها الانسان انه كان ظلـوما جهولا» و آياتى مشابه اين. پس اين دسته از آيات دلالت مى كند برايـن كه از انسان كـارى سـاخته است كه از آسمـان هـا و زميـن و سلسله جبـال ساخته نيست و هـم انسـان بزرگ تـر از آسمان ها و زميـن است. دسته ديگر آياتـى است كه مـى فرمايد آسمان ها و زميـن و كـوه ها از شما بزرگ تـرنـد. ايـن دو دسته آيات جمع شـان چگـونه است. در نصايح لقمان به فرزنـدش آمـده است كه: «انك لن تحرق الارض و لـن تبلغ الجبال طـولا» هر چه گردن فرازى بكنـى بالاخـره قـدرت نـدارى كه زميـن را بشكافى


ادامه مطلب
[ دوشنبه 02 آبان 1390 ] [ 19:50 ] [ mashalehedayt ] [ ارسال نظر(0) ]

عظمت قرآن

 ايـن معنا را كه معادل و هم سنگ و هـم ترازوى هميـن آيه سـوره حشـر است كه: «لـو انزلنا هذاالقرآن علـى جبل لـرايته خـاشعا متصـدعا مـن خشيه الله». قرآن و اهل بيت عدلانند و هر كدام از ديگرى جـدا نخـواهد شد. آن بيان «لو احبنى جبل لثهافت» هميـن بيان است, منتها مرحوم سيد رضى ـ رضـوان الله عليه ـ اين چنيـن معنا مى كند كه اگر كسى محب مـن باشد آن قدر مسائل و مشكلات بر او وارد مـى شـود كه از پا در مىآيد. خـوب آن معنا هـم فى نفسه حق است اما نه آن معناى لطيفى كه از اين جمله متوقع است. واقع هم هميـن طور است يعنى اگر كسى بخـواهـد آن حقيقت را تحمل كنـد از پاى در مـىآيـد چرا يك خبـر سنگين باعث سكته بعضـى مى شـود؟ چـون آن خبر سنگيـن است. حالا ما روزى در پيـش داريـم «يوما يجعل الولدان شيبا» و آن حقيقت را قـرآن هم بيان كـرده است. و الان هـم هست. از بيان امام هشتـم ـ سلام الله عليه ـ به خـوبى برمىآيد فرمـود:


ادامه مطلب
[ دوشنبه 02 آبان 1390 ] [ 19:43 ] [ mashalehedayt ] [ ارسال نظر(0) ]

همه ايـن بحث ها در مسئله آخـرى از سـوره مباركه حشـر ان شاءالله روشـن خـواهد شـد كه اينها هيچ ارتباطـى به مقام ذات اقدس الله ندارد چـون بارها به عرض رسيد كه انبيا در ايـن جا راه ندارنـد تا چه رسد به ديگران, صفات ذاتـى هـم كه عيـن ذات حق است آن جا هـم احـدى راه ندارد. تمام ايـن تجليات و ظهورات و امثال آن در محـور فعل است و تعينات فعلى, آن جا كه كار خداست همه بحث ها در ايـن محـور است آن جا كه ذات خـداست اوليـن مـوحـد و مـولاى همه مـوحـدان كه حضـرت امير ـ سلام الله عليه ـ است به همه اعلان خطر كرد كه آن جا منطقه ممنـوعه است «لايـدركه بعدالهمـم و لا يناله غوص الفتـن» احـدى آن جا راه ندارد انبيا آن جا راه ندارند تا چه رسـد به شـاگـردان آن ها. تمام ايـن بحث ها در محـور تعينات و ظهورات فعلـى ذات اقـدس الهى است ايـن فعل اگر چنان چه بر كـوه بتابد كـوه متلاشـى مى شـود. پـس قرآن تجلى حق است و اگر حق براى كوه تجلى كند كوه تـوان آن را ندارد حالا شما نمونه هايـش را در روايات پيدا مى كنيد: در كتاب «تـوحيد» صدوق بابـى است به نام «بـاب الـرويه», در آن جـا زراره ظاهـرا از امام صـادق ـ سلام الله عليه ـ سـوال مـى كند كه: «ما تلك الغشيه التـى كانت تصيب رسـول الله صلـى الله عليه و آله» آن غشيه, آن مـدهـــــوش نه بيهوشـى, آن حالى كه به حضرت دست مى داد در هنگام وحـى چه بـود؟ حضرت مى فرمـود:«ذاك اذا تجلى الله سبحانه له مـن غير ان يكـون بينه و بيـن الله احد» مى فرمـود آن وقتى كه خدا بلا واسطه براى رسولـش ـ صلى الله عليه و آله وسلـم ـ تجلى مى كرد بدون ايـن كه بين خداى سبحان و بيـن رسول خدا فرشته اى فاصله و واسطه باشد آن گاه آن حال به پيغمبر دست مى داد كه نمى تـوانست تحمل كند, مدهوش مـى شد, خـوب يك درجه بالايـش طـورى است كه اگر پيامبر (ص) ببيند مدهوش مى شود نه بى هوش. درجات ديگـرى دارد كه مع الـواسطه است تـا بـرسـد به آن مـراحل نازله. در ذيل آيه 41 سـوره نساء: «و جئنا مـن كل امه بشهيـد و جئنا بك على هـولاء شهيدا». آن جا ظاهرا ايـن حديث هست كه ابـن مسعود مى گويد مـن روزى وارد مسجدشدم رسـول خدا ـ صلى الله عليه و آله و سلـم


ادامه مطلب
[ دوشنبه 02 آبان 1390 ] [ 19:38 ] [ mashalehedayt ] [ ارسال نظر(0) ]

انسان و سايرمخلوقات در برابر عظمت قرآن- شيوه هاي هدايت قرآن

(لـو انزلنـا هذاالقـرآن علـى جبل لـرايته خـاشعا متصـدعا مـن خشيه الله و تلك الامثـال نضـربها للنـاس لعلهم يتفكرون.) «اگر ايـن قرآن را بر كوهى فرو مى فرستاديم, يقينا آن(كوه) را از بيـم خدا فروتـن(و) از هـم پاشيده مى ديدى. و ايـن مثل ها را براى مردم مـى زنيـم باشـد كه آنان بينديشنـد.» «تصـدع» همان «تفرق» است و ايـن كه كسى را كه سردرد دارد «صداع» مى گويند براى آن است كه انسان احساس مـى كند ايـن اعصاب دارد از هـم جدا مى شـود, احساس تصدع مى كند يعنى تفرق اعصاب سر مى كند. هـم چنيـن وقتـى كه مطلب سنگيـن باشد و انسان در آن مطلب غور كند سرش درد مى گيرد لذا خداوند فرمود: كوه سردردى گرفت و ايـن سردرد و صداع او مايه تصدع او مى شد و ايـن
ادامه مطلب
[ دوشنبه 02 آبان 1390 ] [ 19:32 ] [ mashalehedayt ] [ ارسال نظر(0) ]
صفحه قبل1...164165166167168169صفحه بعد
.: Weblog Themes By Weblog Skin :.
درباره وبلاگ

به وبلاگ من خوش آمدید این وبلاگ یک وبلاگ قرآنی ، مذهبی ، اعتفادی ، تربیتی می باشد که جهت بسط وگسترش فرهنگ قرآنی ایجاد گردیده است
موضوعات وب
امکانات وب
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران