مشعل هدایت
قرآنی ، مذهبی ، اعتقادی ، تربیتی
نويسندگان

عشق، عشق و عشق

عشق

مرد خراساني، بعد از مدتها راهپيمايي در شهر مدينه گام ‏مي‏گذارد. عطش زيارت امام صادق(ع) بي‏تابش کرده است. مي‏خواهد قبل‏از زدودن غبار راه به حضور حضرت برسد. کوچه‏هاي شهر را يکي بعداز ديگري پشت‏ سر مي‏گذارد. چند دقيقه بعد به مجلس امام صادق(ع) وارد مي‏شود. حضرت را به آغوش مي‏کشد. آن‏گاه در مقابلش زانو زده محو تماشايش مي‏گردد. هماندم‏از ذهنش عبور مي‏کند:تمام زندگي‏ام فدايش، چه جمال نوراني و چه سيماي درخشاني!چشمش به غلامي مي‏افتد که مودبانه، کمر به خدمت امام بسته است.با خود مي‏گويد:چه سعادتي نصيبش شده، خوش به حالش، حتما سالهاست که اين وظيفه‏مقدس را بر عهده دارد!از مجلس امام بيرون مي‏رود. جسمش درکوچه‏هاي شهر سرگردان است،اما فکر و ذهنش درگرو جمال امام و اسير محبت او.لحظات قبل، در ذهنش تداعي مي‏شود که: همچنان به سيماي امام زل‏زده است. به مفهوم جملات امام مي‏انديشد. به علم، فضل، جود وکرمش فکر مي‏کند. کرامت و شفاعت‏حضرت مدهوشش ساخته است. همين‏طور به سعادت ابدي غلام غبطه مي‏خورد و با خودش مي‏گويد: آخرتش‏آباد، خوش به حالش.جرقه‏اي که در ذهنش مي‏تابد، افکارش را به هم مي‏ريزد:شايد خسته شده باشد. وقتي تمام اموالم را برايش ببخشم; حتماقبول مي‏کند.


بر مي‏گردد. يک راست‏خودش را به غلام مي‏رساند. خطاب به اومي‏گويد:در خراسان اموال بسياري دارم. وظيفه‏ات را بده به من، همه ‏اموالم مال تو.سرتاپاي غلام را حيرت فرا مي‏گيرد. خودش را پا به پا مي‏کند. آب‏دهانش را جمع کرده قورت مي‏دهد. بدون اين که شگفتي‏اش را آشکارکند، مي‏پرسد:همه ثروتت را به من مي‏دهي؟!بله، به تو مي‏دهم. اکنون نزد امام(ع) برو، خواهش کن تا غلامي‏ من را بپذيرد، آن‏گاه به خراسان برو و تمام اموال مرا ضبط کن.غلام گيج مي‏شود. نمي‏داند چه اتفاقي افتاده است. ناخودآگاه بر زبانش جاري مي‏شود:هرگز! هرگز از در اين خانه دور نمي‏شوم. آخر چگونه اين در را رها کنم؟ چرا خودم را از شفاعت اين‏خانواده محروم سازم؟باز همان خيالات پرجاذبه در ذهنش جولان مي‏دهند و آن تفکرات مخالف،آسايشش را سلب مي‏کنند:مواظب باش، از دستت نرود. قابل تکرار نيست.به خود مي‏آيد. لحظه‏اي به فکر فرو مي‏رود. آن‏گاه به تصورات جنجال‏آفرين ذهنش سر و سامان داده مي‏گويد:اگر امام راضي شود، چه عيب دارد؟ سالهاست که خدمتش مي‏کنم.اين همه شيعه مخلص، منهم يکي از آن‏ها، مگر همه بايد غلام امام‏باشند؟! امروز غلامي، فردا فرمانروايي، آفرين براين شانس!

خنده‏اش را مي‏خورد و راه مي‏افتد. خودش را به امام صادق(ع)مي‏رساند. با نوعي حياء و اضطراب، قضيه را با حضرت در ميان‏مي‏گذارد:فدايت‏شوم، ... مي‏داني که خدمتکار مخلص شمايم. سالهاست که...حال اگر خداوند خيري به من برساند، آيا... شما از آن، جلوگيري‏مي‏کنيد؟سکوت مي‏کند. چشمانش به زمين دوخته شده است. قلبش تندتند مي‏زند.منتظر مي‏ماند تا امام پاسخش را بدهد. بعد از چند لحظه، امام‏ سکوت را مي‏شکند:نه، اگر آن خير، نزد من باشد، به تو مي‏دهم. اگر ديگري به تو برساند، هرگز از آن جلوگيري نمي‏کنم.غلام با خوشحالي همه چيز را به امام مي‏گويد. حضرت حرفهاي غلامش‏را گوش مي‏کند. چشم از او بر نمي‏دارد. در نگاهش يک عالم معنا نهفته است. لبانش از تبسم هميشگي‏اش باز نمي‏ايستد. مي‏فرمايد: مانعي ندارد. اگر تو بي‏ميل شده‏اي، او خدمت مرا پذيرفته است. او را به جاي تو مي‏پذيرم و تو را آزاد مي‏کنم.شادي و سرور از چهره غلام خوانده مي‏شود. از امام کم کم فاصله‏مي‏گيرد و خودش را به مرد خراساني مي‏رساند. وقتي جريان را با او درميان مي‏گذارد، او نيز از خوشحالي بال در مي‏آورد. شادماني‏اش‏را پاياني نيست. غلام هم خوشحال است ولي نه به اندازه او.خوشحالي غلام بيشتر به اين جهت است که دارد به يک ثروت بادآورده‏نزديک مي‏شود. قبل از آن که به سمت ‏خراسان راه بيفتد، خودش را به امام‏مي‏رساند تا با حضرت خداحافظي کند. دست امام را لاي دستانش قرار مي‏دهد. گرماي‏دست امام(ع) برايش احساس برانگيز است. هنوز چند قدم بيشتر برنداشته است که صداي «مهرباني‏» درجا ميخ‏کوبش مي‏سازد. به پشت‏ سرش نگاه مي‏کند. امام با چهره متبسم و نوراني به او چشم‏دوخته است. با لحن‏محبت‏آميزي مي‏فرمايد:«به خاطر خدمتي که نزدم کرده‏اي مي‏خواهم نصيحتت کنم; نصيحتم اين است که وقتي روز قيامت ‏برپا شود، رسول خدا(ص) به نور خدا چسبيده است و علي(ع) به رسول‏خدا و ما امامان به علي(ع) چسبيده‏ايم و شيعيان ما هم به ماچسبيده‏اند. آن‏گاه ما هرجا وارد شويم، شيعيانمان نيز واردمي‏شوند.»پاهاي غلام سست مي‏شود. قلبش به طپش مي‏افتد. آب دهانش گم مي‏شود ولبهايش به خشکي مي‏گرايد. از خودش مي‏پرسد:چرا مرد خراساني در مقابل به عهده گرفتن خدمت امام(ع)، ازسرمايه و زندگي‏اش دست مي‏کشد؟آنگاه پاسخ مي‏دهد:

عشق، عشق، عشق به امام(ع).

و بعد به خودش نهيب مي‏زند:او به عشق امام(ع)، از دنيايش مي‏گذرد ولي من براي رسيدن به‏دنيا، آخرتم را مي فروشم; واي برمن، واي بر من!!سپس خودش را به پاهاي امام(ع) مي‏اندازد. بعد از چند لحظه اشک وسکوت و نجواي دروني، چشمانش را به چهره تابناک امام(ع) گره‏مي‏زند و مي‏گويد:آقايم! دل از تو برکندن، هرگز و چشم از تو بستن، خير; درخدمتت‏باقي مي‏مانم و آخرتم را به دنيايم نمي‏فروشم.... چگونه از لطف و حمايتت‏برگردم، با اين که علاقه‏ام به شمامايه افتخارم است؟مولايم! جانم اسير کمند عشق و محبت توست. زندگي‏ام برخاک باد،اگر به در خانه ديگري اميد بندم و چشم به آستان کرامت و شفاعت‏غير شما دوزم که مي‏دانم ديگران را شفاعت و کرامتي نيست.


کتاب داستان دوستان به نقل از کتاب منازل الاخره، ص‏164.

[ یکشنبه 08 بهمن 1391 ] [ 07:47 ] [ mashalehedayt ] [ ارسال نظر(0) ]
.: Weblog Themes By Weblog Skin :.
درباره وبلاگ

به وبلاگ من خوش آمدید این وبلاگ یک وبلاگ قرآنی ، مذهبی ، اعتفادی ، تربیتی می باشد که جهت بسط وگسترش فرهنگ قرآنی ایجاد گردیده است
موضوعات وب
امکانات وب

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
$captcha_html
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا