مشعل هدایت
قرآنی ، مذهبی ، اعتقادی ، تربیتی
نويسندگان

http://www.aviny.com/Album/mazhabi/monasebat/ghadr/kamel/05.jpg

 

شب قدر، شب ارتباط با خدا

جمعيت از خود بي‌خود شده است. چراغ‏ها خاموش است. در تاريكى صداى گريه و ناله از هر سو برمى‌خيزد. انگار اينها همان انسان‏هايى نيستند كه ساعتى پيش در كوچه و خيابان راه مى‏رفتند از بقالى و لبنياتى و نانوايى خريد مى‏كردند، گاهى بر هم اخم مى‏كردند و از يكديگر دلگير مى‏شدند. پيش خود هزار جور حساب و كتاب داشتند. انگار اينها از يك سياره ی ديگر آمده‏اند، از سياره ی عشق و دوستى؛ از سياره ی دل‌هاى نرم و آماده. از سياره‏اى كه در آن كسى به فكر مزه خورشتى كه با نان فردا شب خواهد خورد نيست. آنجا ديگر كسى به فكر بزرگى و كوچکى خانه، زيبايى و زرق و برق اتومبيل و لباس، تفاخر و رفاه و دنياطلبى نيست. اينها از كجا آمده‏اند كه اين‏طور ضجه مى‏زنند. اين‏گونه از خود بي‌خود مى‏شوند. شانه به شانه هم مى‏نشينند و تكان‏هاى شانه يكديگر را حس مى‏كنند. اينها از كجا آمده‏اند كه فضاى خاموش مصلى را با امواج آسمانى و عرشى خود به فضايى سرشار از نفس فرشتگان تبديل كرده است.

صداى آرام بخش مجرى مراسم، فريادها را به سكوت مبدل مى‏كند: گوش كن امشب فرض كن اينجا تنهايى، فرض كن هيچ كس جز تو نيست، تنهاى تنها. فرض كن در تنهايى قبر و در تاريكى قبر به خودت آمدى، يك عمر معصيت كردن، يك عمر خلاف اوامر الهى رفتار كردن، يك عمر جواب محبت‏هاى او را با بى اعتنايى دادن تمام شده است. حالا آوردنت اينجا در آرامگاه ابدى، جايى كه هيچ برگشتى نيست، هيچ فريادرسى نيست. جايى كه تو هستى و نتيجه ی اعمال تو كه به صورت مار و مور و عقرب به جانت مى‏افتد. اين تاريكى، همان تاريكى شب قبر است. فكر كن كه عذاب‏هاى الهى در راه هستند. تو را به جان على ‏(عليه السلام) كه امشب فرقش در محراب شكافته مى‏شود! اين محيط را فراموش كن.

«امشب چشم من به روى چيزهايى باز شد كه پيش از اين نمى‏ديدم، اگر هم جسته و گريخته، گاهى كسى در اين مورد حرفى مى‏زد، برايم خيلى مهم نبود. اما حالا حس مى‏كنم سبك شده‏ام، حس مى‏كنم پاك شده‏ام، حالا من هم مى‏توانم او را صدا بزنم.»

حالا يك نفر از تو مى‏پرسد شب‏هاى قدر چه كردى؟ از شب‏هاى قدر چه توشه‏اى برداشتى؟ وقتى درهاى رحمت ‏به رويت ‏باز بود، چرا استفاده نكردى؟ خدايا من امشب آمده‏ام كه بگويم اشتباه كردم. آمده‏ام بگويم نفهميدم، نمى‏خواستم با توى مهربان، مخالفت كنم. خدايا اگر قرار است امشب مرا نيامرزى، همين الان مرا از دنيا ببر. حالا قرآن‏ها را روى سر بگيريد. قرآن خيلى عزيزه. قرآن را روى سرهاى خود بگيريد و در تاريكى قبر فرياد بزنيد: الهى بك يا الله ...

صداى جمعيت ‏يك بار ديگر اوج مى‌گيرد هيچ كس حال خود را نمى‏فهمد. هيچ كس به فكر وضع ظاهرى خود نيست. گويا در اين جمعيت هر كس در خلوت خود ناله مى‏كند؛ گويى هر كس از بدى اعمال خود ضجه مى‏زند.

اين جمله را هم گوش كن: تو را به جان آقايى كه مرغابى‏هاى خانه دخترش هم براى او اشك مى‏ريختند، گوش كن. مى‏خواهم در همين حالى كه دارى يك دعا بخوانم. خدايا اگر امشب در سرنوشت ‏يك‌ ساله ما مقدر كردى كه اين آخرين شب قدرى باشد كه آن را درك مى‏كنيم، خدايا كارى كن كه امشب، شب آمرزش ما باشد. شب بخشيده شدن گناهان ما باشد.


شب قدر

صداى آميخته با گريه مداح در ميان فريادهاى حاضران گم مى‏شود. مراسم شب نوزدهم پايان يافته است. چراغ‏ها روشن مى‏شود، چهره‏ها هنوز اشك‏آلود است. جمعيت‏ به آرامى از فضاى مصلى خارج مى‏شوند.

براى گفت‏ و گو جوان هجده ساله‏اى را انتخاب مى‏كنم كه با شلوار لى و بلوز نوشته‏دارى كه بر تن دارد، كاملاً شبيه جوان‏هاى امروزى است؛ همان‏ها كه بعضى‏ها اصلاً انتظار ديدنشان را در چنين جاهايى ندارند. او را از وقتى كه با ناله‏هاى دلخراشش، در تاريكى مصلى بر سر و رو خود مى‏زد، نشانه كرده بودم. چند قدمى به دنبالش مى‏روم كاملا از فضاى مصلى خارج شديم. دو سه قدم در كنارش برمى‏دارم و هنگامى كه توجهش جلب مى‏شود، مى‏گويم:

- قبول باشه، مراسم با حالى بود.

- سرى تكان مى‏دهد، به علامت تأييد و مى‏خواهد در سكوت، راهش را ادامه دهد كه باز مى‏گويم بچه ی كدام محله‏اى؟ با كنجكاوى نگاهم مى‏كند، نگاهش آن چنان نافذ است كه بيش از آن نمى‏توانم مقاومت كنم و ناگهان ماجراى تهيه گزارش را مى‏گويم. با تعجب گوش مى‏كند. مثل اين ‏كه اولين بارى است كه در چنين موقعيتى قرار مى‏گيرد. شايد هم اصلاً انتظارش را نداشته كه در چنين جايى مورد نظرخواهى قرار بگيرد. اما هر چه هست، انگار با خودش كنار مى‏آيد كه چند كلمه‏اى از احساسش در شب قدر صحبت كند:

«امشب چشم من به روى چيزهايى باز شد كه پيش از اين نمى‏ديدم، اگر هم جسته و گريخته، گاهى كسى در اين مورد حرفى مى‏زد، برايم خيلى مهم نبود. اما حالا حس مى‏كنم سبك شده‏ام، حس مى‏كنم پاك شده‏ام، حالا من هم مى‏توانم او را صدا بزنم.»

[ جمعه 20 مرداد 1391 ] [ 21:27 ] [ mashalehedayt ] [ ارسال نظر(0) ]
.: Weblog Themes By Weblog Skin :.
درباره وبلاگ

به وبلاگ من خوش آمدید این وبلاگ یک وبلاگ قرآنی ، مذهبی ، اعتفادی ، تربیتی می باشد که جهت بسط وگسترش فرهنگ قرآنی ایجاد گردیده است
موضوعات وب
امکانات وب
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران