درس فلسفه اخلاق و سياستش با طرح مساله انسان چيست ، و پاسخ به آن آغاز مى گردد. هـمـيـن درس اسـت كـه پـايـه هـاى سـلطـه رؤ سـاى خـانـواده - قـبـائل كـشورش و سرزمين يونان را به تزلزل مى افكند، همانان كه پس از مرگشان در آتـشـگـاه قـبـيـله و مـديـنه براى شادى خاطرشان قربانيها مى گذرانند و روحشان با همه پـليـدى و زشـتى به جايگاه خدايان رديف مى شود. از آن پس فلاسفه بزرگ يونان مهم تـريـن تـوانـايـى انـسـان را انـديـشه فلسفى مى پندارند. انسان در نظر ايشان حيوانى خردمند و خردورز است و انديشه اش قابل بيان و تواءم با آن .
در اروپـاى قـرون جـديـد فـلاسـفـه اى چـنـد بـرتـريـن تـوانـايـى و اسـتـعـداد آدمـى را عقل مى دانند، عقلى كه مى تواند به حقايقى كه براى همه معتبر باشد دست يابد و از اين راه و بـا شـناخت ساختار آدمى و مشكلات زندگى او گره از كارش بگشايد. پيشرفت علوم جديد و رونق فناورى در تحكيم اين نظريه و مقبوليت آن ميان مردم و دانشمندان اثرى قاطع مـى نـهـد و ايـن امـيـد پـيـدا مـى شـود كـه علوم جديد بتوانند خود انسان را بيش از گذشته بـشـناسند. لكن در عمل به گمراهى در اين زمينه مى انجامد. دانشمندان گمان مى برند كه در پرتو كشفيات و نظريات داروين مى توانند هم منشاء انسان و هم استعدادها و توانايى هـاى او را بـشـنـاسـنـد و در پـرتـو ايـن شـنـاسـايـى مـشـكـلات او و جـوامـع بـشـرى را حل كنند. ماركس و سپس فرويد اين توهم را بوجود مى آورند كه انسانها غالبا تحت سلطه و اثرگذارى نيروهايى شناخته شده يا ناشناس قرار دارند و ملعبه آنها هستند بى آن كه از آن آگاه باشند. و اين بالاترين حقيقت در زمينه انسان شناسى است . در پرتو اين حقيقت مـى تـوان آيـنده جوامع سياسى را پيش بينى ، و سپس سعادت آنها را طراحى و عملى كرد. مـردم نـاسـالم را سـلامـت روانـى بـخـشـيـد و بـه تـعـالى نـائل گـردانـيـد. دو عـلم يـا فـن اقـتـصـاد سياسى و روانكاوى بر پايه اين توهم پا مى گيرد، اين توهم كه شناخت علمى مى تواند ما را رهايى بخشد.
مـاتـريـاليـسـم تـاريـخـى مـاركـس نـويـد مى دهد كه سير تاريخ بشر كه پايه اش جز پيشرفت شيوه و وسائل توليد و به تبع آنها پيشرفت نيروى توليد، يعنى كارگران و عـامـلانـش نـيـسـت همه جوامع را خواه ناخواه به جامعه بى طبقه بى سلطه گرى و فاقد سـتـم و فـسـاد و جـنـگـجـويى ، متحول مى سازد. دانش داروين اين توهم را دامن مى زند كه جـريـان تاريخ طبيعى موجب بهبود و پيشرفت بشر و رشد تدريجى به سوى چيز بهتر مـى گـردد. عـقل بشر ابزارى است كه آدميان را به اوج تمدن ، آدميت ، عدالت و سعادت مى رساند.
در سـده بـيـسـتـم اين اميدهاى واهى بر باد مى رود. همه مى بينند كه علوم طبيعى و اجتماعى بـشـرى بـهـبود رفتار و تعالى اخلاقى را به بار نمى آورد. البته به ما اين قدرت را مى بخشد كه دستگاههاى پيشرفته اى بسازيم و با مهارت بيشتر و سهولت افزونترى به ساير ملتها و اقوام متجاوز مسلحانه كنيم . اما بدون ترديد اوضاع اجتماعى و فرهنگى مـلتـهـا و وضـعـيـت بـيـن المـللى بـه هـيـچ وجـه در پـايـان ايـن سـده بـهـتـر از اوايـل آن نـيـسـت . مـبـاحـثـات عـلمـى و فـلسـفـى در بـالاترين سطح نتوانسته است بر سر مـلاكـهـايـى براى ارزيابى وضع عمومى ملتها و انسانها و اين كه چه چيزى خوب و كدام بـد اسـت بـه تـوافـقـى بـيـانـجـامـد. حـتـى ايـن مـسـاله كـه عـقـل چـيـست و عقلانيت كدام است حل نشده باقى مى ماند. برخى آن را مفهومى داراى تاريخ و تـابـع شـرايـط مـكـانـى - زمـانـى خـاص دانـسـتـه بـه تـعـدد و اخـتـلاف آن قائل مى شوند. بطورى كه عقلانيت روشنگرى به عصر و جامعه خود اختصاص مى يابد.
كار عقلانيت اروپايى - آمريكايى به جايى مى رسد كه انسان را زاييده مكان و زمان خودش مـى شـنـاسـد و در نـتـيـجـه بـه تـنـوعـى غـيـر قـابـل شـمـارش بـراى بـشـر قـائل مـى گـردد. بـديـهـى است كه روشن ترين نتيجه گيرى از آن ، عدم امكان تفاهم ميان انـسانها و نفى وجود يك ساختار واحد و عام براى آنان خواهد بود. هر گونه تلاش براى مـعـرفـت بـه سـاخـتـار طبيعت و ماهيت آدمى عبث شمرده مى شود. ادعا مى شود كه ذات انسانى بين فرهنگى يا فراتاريخى و غير مقيد به زمان و مكان خاص ، وجود ندارد.
چون انسانها معلول شرايط زمانى - مكانى تولد و زيستن خويش اند به تعداد بيشمار اين شـرايط، آدم وجود دارد. هر يك از آنان عقلانيت خاص خود را دارند. چيزى به عنوان عقلانيت واحـدى كـه هـمـه آدمـيـان در طـول تـاريـخ داشـتـه بـاشـنـد وجـود ندارد. عدم تفاهم آنان هم معلول اين وضعيت جبرى و ناخواسته است .
مـتـفـكران غربى درباره اين كه انسان استعداد و توانايى ويژه اى از جمله عقلانيت يا اراده دارد كـه او را از سـاير جانوران متمايز مى گرداند اتفاق نظر ندارند. ريچارد رورتى ، فيلسوف معاصر آمريكايى ، مدعى است كه چيزى از سنخ گزينش اخلاقى ، آدميان را از سـايـر جـانـوران جـدا نـمـى كـنـد. مـايـه امـتـيـازش از آنـهـا فـقـط واقـعـيـات محتمل و تاريخى عالم يعنى واقعيات فرهنگى است .
به عبارت ديگر، طبيعت كلى و عام انسانى وجود ندارد، تنها تاريخهاى مختلف هست كه ما را بـه شـيـوه هـاى مختلف شكل مى دهد و مى سازد يا تربيت مى كند. مربى با شرايط زيست مـحـيـطـى مـاسـت . مـى گـويـد: در فـاصـله زمـانـى مـيـان كـانـت و ما، داروين بسيارى از روشـنـفـكـران را از ايـن نـظـر كه آدميان داراى جزء اضافى - يا فضيلت و امتياز - خاصى هستند منصرف كرد.