مشعل هدایت
قرآنی ، مذهبی ، اعتقادی ، تربیتی
نويسندگان

يكى از پادشاهان مسخره اى داشت كه با تقليد از اشخاصى باعث انبساط شاه ميگرديد شاه خود مذهب اهل سنت را داشت ولى وزيرش مردى ناصبى و دشمن خاندان نبوت بود زمانى پادشاه را مسافرتى پيش آمد وزير را بجاى خود نشاند. وزير ميدانست مقلد از دوستان على (ع ) و شيعه مذهب است . روزى او را خواسته گفت بايد براى من تقليد على ابن ابيطالب (ع ) را در بياورى مقلد هر چه پوزش خواست و طلب عفو نمود پذيرفته نشد عاقبت از روى ناچارى يك روز مهلت خواست .
روز بعد با لباس اعراب در حاليكه شمشيرى بران در كمر داشت وارد شد جلو وزير آمد با لحنى جدى و آمرانه گفت ايمان بخدا و پيغمبر و خلافت بلافصل من بياور والا گردنت را ميزنم وزير بخيال اينكه شوخى و مسخرگى ميكند سخت در خنده شد.
مقلد جلوتر آمد با لحنى جدى تر سخنان خود را تكرار و مقدارى شمشير را از نيام خارج نمود خنده وزير شديدتر شد. بالاخره در مرتبه سوم با كمال نيرو پيش آمد و تمام شمشير را از نيام كشيد سخنان خود را براى آخرين بار گفت وزير در حاليكه غرق در خنده بود ناگاه متوجه شد شمشيرى بران بر فرقش فرود آمد. باهمان ضربت بزند گيش خاتمه داد.
جريان به پادشاه رسيد. مقلد فرارى شد دستور داد او را پيدا كنند وقتى حاضر شد واقع جريان را مشروحا نقل كرد. پادشاه از عمل بجايش خنديد و او را بخشيد. (1)
------------
1-
خزائن نراقى


دوستى اهل بيت

محمد بن مسلم گفت از كوفه بطرف مدينه خارج شدم مريض و سنگين بودم ، بحضرت باقر(ع ) عرض شد كه محمد بن مسلم مريض است ، آنجناب بوسيله غلامى شربتى كه سر پوش پارچه اى بر روى آن بود فرستاد، غلام شربت را آوره گفت بمن دستور داده اند تا نخورى از اينجه نروم همينكه شربت را بدهان نزديك كردم بوى مشك از آن ساطع بود. ديدم بربتى خوش طعم و سرد است وقتى آشاميدم غلام گفت حضرت باقر(ع ) فرموده بعد از آنكه خوردى حركت كن بيا. از فرمايش آنجناب در انديشه شدم با اينكه قبل از آشاميدن قدرت برروى پا ايستادن را نداشتم شربت كه در شكمم داخل شد مثل اينكه در بندهاى آهنين بسته بودم همه باز شدند بدر خانه آنسرور آمده اجازه ورود خواستم (فصوت لى صح الجسم ادخل ادخل ) با صداى بلند فرمود خوب شدى داخل شو، داخل شو.
وارد شدم ، گريه ام گرفت اشك ميرختم سلام كرده دست آنجناب را بوسيدم فرمود براى چه گريه ميكنى ؟ عرض كردم فدايت شوم گريه ام براى اينستكه از خدمت شما دورم و در فاصله بسيار زيادى واقع شده ام اينك كه خدمتتان رسيده ام نمى توانم زياد بمانم و شما را ببينم فرمود اما اينكه نميتوانى زياد بمانى خداوند دوستا ما را چنين قرار داده بلا را نسبت به ايشان سريع كرده و اما دورى غربت كه گفتى ، بايد راجع به اين موضوع به ابى عبدالله (ع ) تاسى بجوئى ، دور از اما در فرات و عراق دفن شده صلى الله عليه . اينكه گفتى فاصله بين تو و ما زياد است همانا مومن در دنيا و ميان اين مردم كجرفتار، غريب است تا زمانيكه بسوى رحمت خدا برود. اينكه ميگوئى ما را دوست دارى و ميخواهى پيوسته ما را ببينى خداوند از قلبت آگاه است و بر اين ولا و محبت ترا پاداش خواهد داد
برگرفته از كتاب : داستانها و پندها جلد چهارم ، اثر مصطفى زمانى وجدانى

[ شنبه 21 آبان 1390 ] [ 17:58 ] [ mashalehedayt ] [ ارسال نظر(1) ]
.: Weblog Themes By Weblog Skin :.
درباره وبلاگ

به وبلاگ من خوش آمدید این وبلاگ یک وبلاگ قرآنی ، مذهبی ، اعتفادی ، تربیتی می باشد که جهت بسط وگسترش فرهنگ قرآنی ایجاد گردیده است
موضوعات وب
امکانات وب
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران