مشعل هدایت
قرآنی ، مذهبی ، اعتقادی ، تربیتی
نويسندگان

يعقوب اسحق كندى پيش مأمون در آمد و بر زبردست يكى از از ائمه اسلام114 بنشست. آن امام گفت: تو ذمى باشى چرا برزبر ائمه اسلام نشينى؟ يعقوب جواب داد كه: از براى آنكه آنچه تودانى من دانم و آنچه من دانم تو ندانى. آن امام او را به نجوم مى‏شناخت و از ديگر علمش خبر نداشت، گفت: بر پاره‏اى كاغذ چيزى نويسم، اگر تو بيرون آرى كه چه نبشتم، ترا مسلم دارم. پس گرو بستند از امام به ردايى و از يعقوب اسحاق به استرى و ساختى كه هزار دينار ارزيدى و بردر سراى ايستاده بود، پس دوات خواست و قلم، و بر پاره‏اى كاغذ بنوشت چيزى، و در زير نهالى خليفه بنهاد و گفت بيار! يعقوب اسحاق تخته خاك خواست و برخواست و ارتفاع بگرفت و طالع درست كرد و زايچه بر روى تخته خاك بر كشيد، و كواكب را تقويم كرد و گفت: يا اميرالمؤمنين بر آن كاغذ چيزى نبشته است كه آن چيز اول نبات بوده است و آخر حيوان شده. مأمون دست در زير نهالى كرد و آن كاغذ برگرفت و بيرون آورد. آن امام نوشته بود بر آنجا كه: عصاى موسى. مأمون عظيم تعجب كرد، و آن امام شگفتيها نمود. پس رداى او بستد و نيمه كرد پيش مأمون، و گفت: دوپايتابه كنم. اين سخن در بغداد فاش گشت و از بغداد به عراق و خراسان سرايت كرد و منتشر گشت. فقيهى از فقهاى بلخ از آنجا كه تعصب دانشمند بود كاردى بر گرفت و در ميان كتابى نجومى نهاد كه بغداد رود و به درس يعقوب اسحاق كندى شود و نجوم آغاز كند و فرصت همى جويد، پس ناگاهى او را بكشد.
بر اين همت منزل بمنزل همى كشيد تا به بغداد رسيد و به گرمابه رفت، و بيرون آمد، و جامه پاكيزه در پوشيد، و آن كتاب را در آستين نهاد و روى به سراى يعقوب اسحاق آورد، چون به در سراى رسيد مركبهاى بسيار ديد با ساخت زر به در سراى وى ايستاده، چه از بنى هاشم و چه از معارف ديگر و مشاهير بغداد، سربزد و اندر شد، و در حلقه پيش يعقوب در رفت و ثنا گفت و گفت: همى خواهم از علم نجوم بر مولانا چيزى خوانم. يعقوب گفت: تو از جانب مشرق به كشتن من آمده‏اى نه به علم نجوم خواندن، و ليكن از آن پشيمان شوى و نجوم بخوانى و در آن علم به كمال رسى و در امت محمد (صلى الله عليه و آله و سلم) از منجمان بزرگ يكى تو باشى. آن همه بزرگان كه نشسته بودند از آن سخن عجب داشتند، و ابومعشر مقر آمد و كارد از ميان كتاب بيرون آورد و بشكست و بينداخت و زانو خم داد، و پانزده سال تعلم كرد تا در علم نجوم رسيد بدان درجه كه رسيد.

[ پنج‌شنبه 06 مهر 1391 ] [ 11:02 ] [ mashalehedayt ] [ ارسال نظر(0) ]

وى حكمت را از خواجه نصيرالدين طوسى و كاتبى قزوينى و حكيم منطقى شافعى معروف به دبيران خوانده و كلام وفقه و اصول و رياضيات و ادبيات و علوم عربيه و ساير علوم متداوله را ازدائى خود محقق حلى و پدر بزرگوارش شيخ سديدالدين يوسف و سيد احمد بن طاوس و سيد على بن طاوس و ابن ميثم بحرانى و شيخ نجيب‏الدين يحيى و ديگر فقهاء اماميه و اهل سنت فرا گرفت. وى در مقام رواية علاوه بر استادان گذشته از سيد عبدالكريم بن طاوس شيخ نجيب‏الدين محمد بن نماى حلى و شيخ مفيدالدين بن جهم فقيه اسدى و على بن عيسى اربلى روايت ميكند111.
و اما تعداد شاگردان و تربيت شدگان مكتب او زياد و هر يكى يك ستاره درخشان علم و فضيلت بوده و ما از ذكر اساميشان و شرح خصايصشان اعتذار مى‏نمائيم.
علامه بيست و يكم يا يازدهم محرم بسال 726 هجرت در شهر حله رحلت فرموده و جنازه او را به نجف اشرف حمل كرده و در جنب باب رواق مقبره على مرتضى از ايوان طلا بخاك سپرده شده كه در وقت ورود مقبره او در سمت راست و مقبره مقدس اردبيلى در سمت چپ واقع مى‏شود و در حقيقت اين دو عالم ربانى شاهنشاه اعظم حضرت شاه ولايت مفتخر هستند.
در ماده تاريخ فوت و عمر او اين دو بيت را گفته‏اند.

و ايةالله ابن يوسف الحسن علامة الدهر جليل قدره

 

سبط مطهر فريدة الزمن ولد (رحمة648) و (عز77) عمره112

محمد بن زكرياى رازى

از ملوك آل سامان امير منصور بن نوح را عارضه‏اى افتاد كه مزمن گشت و علاج پذير نشد پزشكان همه عاجز ماندند.
امير منصور به محمد بن زكرياى رازى مراجعه نمود و او تا به كنار جيحون رسيد و همينكه جيحون را بديد، گفت: من در كشتى ننشينم، قال الله تعالى: و لا تلقوا بايديكم الى التهلكه خداى تعالى مى‏گويد كه خويشتن را به دست خويشتن در تهلكه ميندازيد، و نيز همانا كه از حكمت نباشد باختيار در چنين مهلكه نشستن. و تا كس امير بخارا رفت و باز آمد، او كتاب منصورى تصنيف كرد و بدست آن كس بفرستاد و گفت: من اين كتابم، و از اين كتاب مقصود تو بحاصل است، بمن حاجتى نيست...
چون كتاب به امير رسيد رنجور شد، پس هزار دينار بفرستاد و اسب خاص و ساخت، و گفت: همه رفقى بكنيد. اگر سود نداد دست و پاى او را ببنديد و در كشتى نشانيد و بگذرانيد! چنان كردند و خواهش به او در نگرفت؛ دست و پاى او ببستند و در كشتى نشاندند و بگذرانيدند؛ و آنگه دست و پاى او باز كردند و جنيبت باساخت در پيش كشيدند، واو خوش طبع پاى در اسب گردانيد و روى به بخارا نهاد. سوال كردند كه: ترسيديم كه چون از آب بگذريم و ترابگشاييم باما خصومت كنى، نكردى؛ و ترا ضحر و دلتنگ نديديم. گفت: من دانم كه در سال بيست هزار كس از جيحون بگذرند و غرق نشوند و من هم نشنوم، وليكن ممكن است كه شوم، و چون غرق شوم تادامن قيامت گويند: ابله مردى بود محمد زكريا كه باختيار در كشتى نشست تا غرق شد، و از جمله ملومان باشم نه از جمله معذوران. چون به بخارا رسيد. امير در آمد و يكديگر را بديدند، و معالجات آغاز كرد و مجهود بذل كرد، هيچ راحتى پديد نيامد.
روزى پيش امير در آمد و گفت: فردا معالجتى ديگر خواهم كردن، اما در اين معالجت فلان اسب و فلان استر خرج مى‏شود. و اين دو مركب معروف بودند دردوندگى چنانكه شبى چهل فرسنگ برفتندى، پس ديگر روز امير را به گرمابه جوى موليان برد بيرون از سراى، و آن اسب و استر را ساخته و تنگ كشيده بر در گرمابه بداشتند، و ركابدارى، غلام خويش را بفرمود و از خدم و حشم هيچكس را به گرمابه فرو نگذاشت. پس مالك را در گرمابه ميانگين بنشاند و آب فاتر براو همى ريخت و شربتى كه كرده بود چاشنى كرد و بدو داد تا بخورد، و چندانى بداشت كه اخلاط را در مفاصل نضجى پديد آمد. پس برفت و جامه در پوشيد و بيامد و در برابر امير بايستاد و سقطى چند بگفت كه: اى كذا و كذا! تو بفرمودى تا مرا ببستند و در كشتى افكندند و در خون من شدند؟ اگر به مكافات آن جانت نبرم نه پسر زكريايم!، امير بغايت در خشم شد و از جاى خويش در آمد تا به سر زانو، محمد زكريا كاردى بر كشيد و تشديد زيادت كرد، امير يكى از خشم و يكى از بيم تمام برخاست؛ و محمد زكريا چون امير را برپاى ديد برگشت و از گرمابه بيرون آمد. او و غلام هردو پاى به اسب و استر گردانيدند و روى به آموى نهادند. نماز ديگر از آب بگذشت و تا مرو هيچ جاى نايستاد. چون به مرو فرود آمد، نامه‏اى نوشت به خدمت امير كه: زندگانى پادشاه دراز باد در صحت بدن و نفاذ امر، خادم علاج آغاز كرد و آنچه ممكن بود بجاى آورد. حرارت غريزى باضعفى تمام بود، و به علاج طبيعى دراز كشيدى، دست از آن بداشتم و به علاج نفسانى آمدم، و به گرمابه بردم و شربتى بدادم و رها كردم تا اخلاط نضجى تمام يافت، پس پادشاه را بخشم آوردم تا حرارت غريزى را مدد حادث شد و قوت گرفت، و آن اخلاط نضج پذيرفته را تحليل كرد؛ بعد از اين صواب نيست كه ميان من و پادشاه جمعيتى باشد!
اما چون امير بر پاى خاست و محمد زكريا بيرون شد و بر نشست حالى اوراغشى آورد، چون به هوش باز آمد بيرون آمد، و خدمتكاران را آواز داد و گفت: طبيب كجا شد؟ گفتند: از گرمابه بيرون آمد و پاى در اسب گردانيد و غلامش پاى در استر، و برفت. امير دانست كه مقصود چه بوده است، پس به پاى خويش از گرمابه بيرون آمد. خبر در شهر افتاد و امير بار داد و خدم و حشم و رعيت جمله شاديها كردند و صدقه‏ها دادند و قربانيها كردند و جشنها پيوستند، و طبيب را هر چند بجستند نيافتند. هفتم روز غلام محمد زكريا در رسيد بر آن استر نشسته و اسب را جنيبت كرده، و نامه عرض كرد. امير برخواند و عجب داشت و او را معذور خواند، و تشريف فرمود از اسب و ساخت و جبه و دستار و سلاح و غلام و كنيزك، و بفرمود تا به رى از املاك مأمون هر سال دو هزار دينار زر و دويست خروارغله به نام وى برانند، و اين تشريف و ادرار نامه بدست معروفى به مرو فرستاد و امير صحت كلى يافت و محمد زكريا با مقصود بخانه رسيد113.

[ پنج‌شنبه 06 مهر 1391 ] [ 11:00 ] [ mashalehedayt ] [ ارسال نظر(0) ]

از لطائف مناظرات آن مجلس اين بود كه علامه بعد از پايان بحث خطبه فصيح و بليغ مشتمل بر حمد و ثناء پيغمبر خدا و ائمه هدى خواند سيد موصلى كه از جمله محكومين مناظره بوده اعتراض نموده و گفت دليل بر صلواة غير انبياء چيست.
علامه فوراً اين آيه را تلاوت نمود الذين اذا اصابتهم مصيبة قالوا اناالله و انااليه راجعون اولئك عليهم صلواة من ربهم و رحمة سيد موصلى از راه عناد و مناقشه گفت چه مصيبتى بديشان رسيده كه بسبب آن مستوجب صلواة باشند.
علامه فرمود بالاتر از اين چه باشد كه از نسل ايشان فرزند ناخلف مانند تو بوجود آيد كه دشمنان لايق لعنت ايشان را برايشان ترجيح دهد حاضرين مجلس خنديدند و از آن بديهه گوئى علامه در شگفت ماندند و بعضى از شعرا گويد:

شير را بچه همى ماند بدو

 

تو به پيغمبر چه مى‏مانى بگو109

و علامه كتاب كشف الحق و نهج الصدق را در همين مناظره سيد موصلى نگارش داده است.
خلاصه در نتيجه بحث علمى و كشف حقائق، سلطان مذهب تشيع را قبول كرده و به كليه شهرها و حكام دستور داد بنام ائمه دوازده گانه خطبه خوانند و سكه بنام آنان بزنند و در اطراف مساجد نام دوازده امام را بنويسند.
و علامه نيز كتاب الفين و كتاب منهاج الكرامه را كه درباره امامت است بنام شاه خدابنده نوشت و چيزى نگذشت بر قاضى بيضاوى و قاضى ايجى و محمد بن محمود آملى صاحب نفيس الفنون و ديگر مقربين دربار تفوق يافته‏كاربجائى رسيد كه شاه در سفر و حضر از مفارقت علامه ناراحت مى‏شد بهمين جهت دستور داد براى علامه و شاگردان او مدرسه‏اى سيار كه داراى چندين مدرس و حجره چادرى ترتيب دادند و هميشه با اردوى همايونى در حركت بود و در هر منزل نصب و جلسه درس برگزار مى‏گرديد. در خاتمه برخى تأليفات علامه اشاره شده كه از تأليف اين كتاب در شهر كرمانشاهان در مدرسه سيار فراغت يافته110.
خدمت اين رادمردالهى اگر بهمين موضوع انحصار مى‏يافت باز در فضيلت او بر ديگران كافى بود اما در اين سرحد تمام نشده بلكه تأليفات ارزنده از او بيادگار مانده كه تاريخ در شماره آن باختلاف سخن گفته، ريحانة الادب آنچه نام برده به شماره يكصد و بيست تأليف رسيده و در مجمع البحرين از بعضى فضلا نقل كرده كه بخط خود علامه پانصد نسخه از مصنفاتش را ديده غير از نسخه‏هائيكه با خط ديگران بوده است، ممكن است بعضى از تأليفات در شماره يك عدد بحساب آمده اما در واقع چند كتاب و جزوه باشد مانند كتاب الفين او كه آنرا بيك مقدمه و دو مقدمه و يك خاتمه ترتيب داده هزار دليل به امامت على (عليه السلام) در مقاله اول آورده و در مقاله دوم هزار دليل به رد و ابطال شبهات مخالفين نگارش داده، معلوم است اين مجموعه بنام يك كتاب يادداشت شده وليكن در حقيقت چند كتابست و از اين قماش است تأليفات كثيره ايشان مانند مصابيح الانوار كه به گفته خود علامه تمامى احاديث اماميه را با اسلوب جالب ابواب منظم جامع است.

[ پنج‌شنبه 06 مهر 1391 ] [ 10:58 ] [ mashalehedayt ] [ ارسال نظر(0) ]

علامه حلى و يا

و علامه حلى را از آنان مى‏توان گفت وى بنام حسن بن سديدالدين يوسف بكنيه ابومنصور و بلقب آيةالله و معروف به علامةالدهر در بيست و نهم رمضان بسال ششصد و چهل و هشت مطابق كلمه رحمت در شهر حله ديده بدنيا گشوده مردى بود جامع معقول و منقول، در مدح علامه صاحب نقد الرجال پس از اطاله مطلب چنين گويد بخاطرم مى‏رسد كه بوصف او نپردازم زيرا كتاب من گنجايش علوم و فضائل و محامد و تصانيف او را نداشته و مقام او از هر چه گويند بالاتر است اينك ما نيز از اين جهت صرف نظر كرده به حقيقت باطن و واقعيت او واگذار مى‏كنيم كه او بهترين معرف است.
همون صفاى باطن او بود سلطان الجايتو محمد خدابنده مغول را منقلب و مجذوب خود نمود و او را از گمراهى و انحراف عقيده نجات بخشيد و مذهب تشيع را چنانچه بود يعنى باواقعيت اصلى و حقيقت ذاتى خود به او معرفى كرد و سلطان با معرفت و شناسائى كامل قبول نمود و در نتيجه تشيع رونق يافت و شرح قضيه را مرحوم ملامحمد تقى مجلسى در شرح من لايحضره الفقيه چنين آورده:
روزى سلطان از روى خشم بزن خود كه بسار مورد علاقه‏اش بوده گفت انت طالق ثلاثاً يعنى:
تو سه مرتبه رها شده هستى و در قانون اهل تسنن اين نوع طلاق سه بار حساب مى‏شود كه رجوع امكان ندارد مگر آنكه شوهر ديگر انتخاب كند و با او مواقعه شود بعد طلاق گويد پس از عده شوهر اولى ازدواج نمايد.
سلطان بعداً پشيمان شد و از علماى اهل سنت راه چاره جوئى خواست، همه جواب يأس دادند و سلطان شديداً ناراحت و مضطرب بود يكى از وزراء گفت در شهر حله عالمى وجود دارد كه اين نوع طلاق را باطل مى‏داند.
سلطان نامه‏ئى به علامه نوشت و كسى را بر احضار وى برگماشت علماى دربار علم مخالفت برداشتند و گفتند سزاوار نيست براى مرد رافضى خفيف العقل و باطل گرو و نحيف‏العقيده اهميت دهيد.
سلطان گفت از نزديك ببينم و ادعاى او را بشنويم تا روشن شويم و شاه بعد از ورود علامه، مجلاسى ترتيب داد همه علماى مذاهب چهارگانه را جمع كرد و علامه نيز در آن انجمن حاضر و در موقع ورود كفشها را در بغل و بعد از سلام نزد خود سلطان كه خالى بود نشست پس حاضرين تحمل نكرده و بعرض سلطان رسانيدند اين است كه گفتيم رافضى‏ها ضعيف‏العقل هستند سلطان گفت سبب آنرا از خودش استفسار كنيد.
آنان رو بعلامه كردند و گفتند چرا بسلطان سجده نكردى و ترك ادب نمودى؟ گفت كه پيغمبر اكرم سلطان سلاطين بود مردم باوسلام مى‏گفتند و سجده نمى‏كردند و قرآن گويد فاذا دخلتم بيوتاً فسلموا على انفسكم تحية من عندالله مباركة و علاوه در ميان ما و شما خلافى نيست در آنكه سجده مخصوص ذات اقدس الهى بوده و بجز خداى تعالى سجده كردن روا نباشد.
علماى سنت گويند چرا نزد سلطان نشستى و حريمى نگذاشتى كه لازمه ادب و حفظ مقام سلطانى است.
علامه گفت چون غير از آنجا جاى خالى ديگرى نبود و حديث از پيغمبر است كه در حين ورود مجلس هر جا كه خالى باشد بنشين. آنان گفتند مگر نعلين چه ارزشى داشت كه آنرا به مجلس سلطان آوردى و اين كار زشت مناسب هيچ عاقلى نمى‏باشد.
علامه گفت ترسيدم كه حنفى مذهب كفش مرا بدزدند چنانچه رئيس ايشان كفش رسول خدا را دزديدند. حنفيها شديداً اعتراض كردند كه ابوحنيفه در آن زمان آن حضرت وجود نداشته و مدتها بعد از آن حضرت بدنيا آمده.
علامه گفت فراموشم شد گويا دزد كفش شافعى بوده، شافعيها بانگ برآوردند، باز علامه به فراموشى خود اعتراض نمود و فرمود كه شايد دزد مالك بوده، پس مالكيها اعتراض نمودند كه مالك در زمان رسول اكرم وجود نداشت.
در اين هنگام علامه متوجه سلطان شده و گفت حالا مكشوف گرديد كه هيچ يك از رؤساى مذاهب اربعه در عهد رسول خدا و در زمان اصحاب او وجود نداشته و آراء و اقوال ايشان فقط رأى و نظر اجتهاد و اختراع خودشان است و اتباع ايشان نيز از مجتهدين خود همين چهار تن را گزيده و اجتهاد غيرايشانرا اگر چه اعلم و افضل از ايشان باشد روا ندانند.
اما فرقه شيعه تابع اميرالمؤمنين (عليه السلام) مى‏باشند كه وصى و برادر آن حضرت بوده و بمنزله نفس و جان وى مى‏باشد سپس شروع مطلب و قضيه طلاق زن سلطان شده و پرسيد كه اين طلاق در حضور عدلين وقوع يافته يا بدون آنها.
سلطان گفت بدون سماع عدلين واقع شده. علامه گفت پس اين طلاق محكوم به بطلان بوده و همان زن مطلقه در زوجية پادشاه باقى است و بعد به پاره‏اى از مذاكرات مذهبى پرداخت همه علماى اهل سنت از گفتن جواب درماندند.

[ چهارشنبه 05 مهر 1391 ] [ 07:36 ] [ mashalehedayt ] [ ارسال نظر(0) ]

اين جوان تازه وارد شرفياب حضور پيامبر اسلام شد و درخواست جهاد كرده و عرض نمود كه دعا فرمائيد خداوند مرا در راه دين بدرجه شهادت موفق نمايد.

نوابغ دنيا

خواجه نصير الدين طوسى نابغه قرن هفتم

محمد بن محمد بن حسن جهرودى طوسى به كنيه ابوجعفر به لقب نصيرالدين به شهرت خواجه‏نصير از شهر جهرود قم بوده و بسال 595 ديده بدنيا گشوده و محل تولد وى شهر طوس بود. وى از بزرگان فلاسفه اسلام و اعاظم حكماى متبحرى بوده و گاهى او را به نام استاد كل و علامه بشر ستوده‏اند و خدمات كشورى و مذهبى ايرانى و اسلامى كه از او بعمل آمده شايد در تاريخ بشر كم اتفاق و بى‏نظير باشد و همون بود كه ايران و ايرانيان بلكه همه مسلمين را از آتش جهان سوز مغول نجات داد مغولهائيكه در هر شهر قتل عام مى‏دادند و پير و جوان، مرد و زن، عالم و عامى، عارف و جاهل يكسان بقتل مى‏رسيد و شكم اطفال شيرخواره پاره مى‏گرديد و حتى حيوانات از دائره ستمگرى آنان بيرون و بى بهره نبودند عنقريب بود نام ايرانى از صفحه تاريخ محو و نابود گردد. در همان شرائط تاريك اين نابغه انسانيت قدعلم كرده پست وزارة هلاكوخان نواده چنگيز را قبول كرد و چنان عقل هلاكو را مجذوب و تسخير نمود كه بدون شور خواجه قدمى از قدم فاصله نمى‏گرفت و توانست اين قوم وحشى را آرام و تحت قدرت خود قبض نمايد.


ادامه مطلب
[ چهارشنبه 05 مهر 1391 ] [ 07:34 ] [ mashalehedayt ] [ ارسال نظر(0) ]

عبدالله ذوالبجادين جوانى بود كه از حال صغر از مهر پدر و آغوش گرم آن، محروم بوده، تحت حمايت و كفالت عموى خود بزرگ شده و از مال دنيا فاقد همه چيز بود و لكن در اوان جوانى با توجهات عمويش داراى ثروت قابل توجهى گرديد و در نزديك زمانى صاحب گوسفند و شتر و غلام و كنيز گرديد و او را در جاهليت عبدالعزى ميناميدند. مدتى بود تمايل شديدى بآئين اسلام داشت ولى از ترس عموى خود ابداً اظهار نمينمود، چون او مردى خشن و متعصب و مخالف با اسلام بود. اين خاطره از قلب عبدالله بيرون نمى‏شد راهى نيز براى رسيدن بآن پيدا نمى‏كرد، بالاخره آنقدر گذشت تا آنكه حضرت رسول از جنگ حنين برگشته بجانب مدينه عزيمت نمود.
عبدالعزى ديگر صبرش تمام شد، پيش عموى خود رفته گفت مدتها بود من مايل باسلام بودم انتظار داشتم كه تو اسلام قبول كنى من هم پيروى مى‏كنم اكنون چنين مى‏بينم كه تو در اين فكر نيستى و من بيش از اين نمى‏توانم صبر كنم الان مى‏خواهم بآئين مقدس اسلام در آيم.
عمويش گفت اگر چنين كارى از تو سرزند هر آينه آنچه بتو داده‏ام و آنچه دارى حتى پوشاك تنت را پس خواهم گرفت و برهنه بيرونت مى‏كنم، عبدالعزى درحاليكه قيافه‏اش از يكدنيا وجد و سرور حكايت مى‏كرد چنين گفت: ارزش اسلام براى من از تمامى ثروت دنيا بيشتر و ارزنده‏تر است. سپس باصرافت طبع از اندوخته‏هاى خود دست بشست حتى پوشاكهاى خود را هم داد با پيكر عريان پيش مادر رفت و جريان اسلام آوردن خود را بمادر گفت و تقاضاى لباسى كرد كه پوشيده شرفياب محضر پيغمبر شود. مادر بفرزند دلبند خود لباسى پيدا نكرد بناچار گليمى راه راه كه بزبان عربى بجاد گفته مى‏شود بوى داد عبدالله گليم را پاره كرده نيمى را بر شانه و نيمى را همانند لنگ بكمربست و از مادر جدا گرديد و با صدق و صفا بطرف مدينه شتافت. هنگام سحر بود كه وارد مدينه شد، بمسجد رسول بر آمد و جزو اصحاب صفه قرار گرفت.
پيغمبر اكرم كه هر روز از اصحاب صفه سراغ مى‏گرفت، همان روز چشم پيغمبر بجوانى تازه وارد كه باوضع جالبى خود را پوشانيده بر خورد و بسراغ وى آمد، پرسيد تو كيستى؟ عبدالله خود و قبيله‏اش را معرفى نمود و سر گذشت خود را بعرض رسانيد. پيغمبر فرمود تو را عبدالله ذوالبجادين يعنى بنده خدائيكه دو گليم راه راه بر تن دارد نام گذاشتم و تو مهمان من هستى. از همان‏روز عبدالله رديف مهمانان رهبر مسلمين گرديد و بتعليم قرآن اشتغال مى‏ورزيد و در آن هنگام مسلمانان آمده جنگ تبوك مى‏شدند.

[ چهارشنبه 05 مهر 1391 ] [ 07:11 ] [ mashalehedayt ] [ ارسال نظر(0) ]

در سال نود و چهار هجرى در زمان خلافت وليدبن عبدالملك‏اموى و استاندارى حجاج بن يوسف ثقفى جوان پانزده ساله‏اى بنام محمد بن قاسم ثقفى مأمور فتح هندوستان شد104.
محمد ابتدا بشيراز رهسپار گشت و پس از شش ماه توقف با شش هزار سوار از راه مكران بهندوستان وارد شد شهرهاى فزبور و ارمائيل و ديبل را فتح كرد بتى را بنام (بد) كه داراى چهل ذراع درازى بود شكست.
سپس به نيرون و رسهميان تاخته پادشاه فيل‏نشين هند داهر نام را كشته و از آنجا به اور بزرگترين شهرهاى سند كه از كشته شدن پادشاه خود بيخبر بود و سخت مقاومت مى‏كرد حمله ور شد، ولى زن پادشاه كه از اسراى لشگر مسلمانان بود مأمور ابلاغ كشته شدن شوهر خود بمردم شهر شد، در نتيجه آنان را مرعوب نموده تسليم شدند. بالاخره شهرهاى كيرج و مرند و دهنج و بردجى و سرسب و الماليه و چند شهر ديگر تسليم گشته لشگر اسلام فاتحانه وارد شهر گشتند.
هنگامى كه محمد بن قاسم بحوالى سيوستان رسيد مردم چنه مردى را براى جاسوسى و تحقيق حال دشمن بسپاه اسلام فرستادند، اتفاقاً موقع اذان نماز وارد لشگر گاه شد در آن اثناء صفوف منظم سربازان براى اداى نماز جماعت بامامت محمد بن قاسم تشكيل شد. لشگريان در تمام حركات از پيشواى خود تبعيت مى‏كردند، اين اطاعت و تبعيت شگفت‏آميز و بى سابقه لشگر از فرمانده خود چنان تأثير عميقانه نمود كه زحمت شمشير و نيزه را از دوش مسلمانان برداشت. مرد جاسوس چنان مرعوب شد كه مردم چنه را از لشكر اسلام ترسانيده، بدون جنگ و خونريزى تسليم ساخت. خلاصه استان سند از شبه قاره هند كه خورشيد نورانى اسلام در آنجا پرتو افكنده و از آن ببعد پايگاه ساير فتوحات اسلامى در هند بشمار مى‏رفته است.
خبر مرگ حجاج در ملتان بمحمد بن قاسم رسيد، وى بشهر اور و بغرور كه قبلاً فتح كرده بود بازگشت و از آنجا به بيلمان لشگر فرستاده، آن شهر را بمستملكات اسلام افزود.
در سال نود و شش هجرى كه خلافت نصيب سليمان بن عبدالملك گشت، مردى بنام يزيدبن ابى كبشةالسكسكى را برسند گماشت. او محمد را گرفته و در بند نهاد و دست بسته بعراق فرستاد، ولى عمر فرماندارى و حيات او پس از هجده روز پايان يافت.
پادشاهان فرارى هند از درگذشت فرمانرواى اسلامى جرئت پيدا كرده، مجدداً بسند برگشته، جمشيد فرزند داهر پادشاه مقتول سابق بناى طغيان گذاشت، ولى سليمان بن عبدالملك با تفويض فرمانروائى سند به حبيب ابن المهلب، باين غائله خاتمه داد و باسرع وقت آنها را سركوب كرد.
در زمان عمر بن عبدالعزيز، عمربن مسلم قسمت ديگر هند را تصرف كرد. پس از او جنيد بهند آمد و با مخالفت حكمرانان روبرو شد، ولى او همه آن مشكلات را از جلو برداشت و با اعاده آنچه از دست رفته بود چيزى هم افزود. اين امراى مسلمانان يكى بعد از ديگرى تاسنه 258 هجرى بود و همه اطاعت از بغداد و خليفه مى‏كردند. اين وضع تا سال 371 كه سبكتكين غزنوى بهمسايگان هندى خود حمله نمود ادامه داشت فرزند او محمود هم بين سالهاى 392 و 415 چندين بار بهندوستان لشكر كشيد و بتهاى بزرگ را شكست و نفوذ خود را بر پنجاب كه اسلام تا حال در آنجا نفوذ بسزائى دارد بمتصرفات خود ضميمه نمود. باين ترتيب شمال باخترى هندوستان پاكستان غربى تا سال 582 هجرى كه غوريان لاهور را تصرف كردند در تصرف غزنويان بود.
متأسفانه در اثر كشمكش‏هاى داخلى و ضعف دولت مركزى اسلام، پيشرفت اسلام از زمان ظهور خود در هندوستان تا زمان سلطان محمود غزنوى چندان رضايت بخش نبود و مى‏شود گفت بحالت وقفه شباهت داشت، ولى نفوذ معنوى اسلام به قاره هندوستان از سند كه از استانهاى مهم و بزرگ كنونى پاكستان باخترى است شروع شد و پاكستان در حدود سالهاى 25-1324 شمسى حلقه اسارت و زنجير بردگى استعمار را گسيخت و يك كشور مستقل آزاد گرديد. از خداى متعال خواستاريم همه كشورهاى اسلامى را از قيد اسارت استعمارگران آزاد سازد. آمين

[ سه‌شنبه 04 مهر 1391 ] [ 16:29 ] [ mashalehedayt ] [ ارسال نظر(0) ]

روز جنگ امام حسن با معاويه بسال چهل هجرى همه فرماندهان يكى بعد از ديگرى بطمع طلاهاى معاويه سپاه امام حسن (عليه السلام) را ترك گفته، بزير پرچم معاويه رفتند امام در نتيجه مجبور بصلح شد، غير از يكنفر مرد نامى بنام قيس بن سعد ابن عبادة كه پس از صلح امام حسن باز حاضر به بيعت معاويه نشد و كار بجائى رسيد كه معاويه بر او يهودى پسر يهودى نوشت و او بر معاويه بت و پسربت نوشت و معاويه عاجز شد، به قيس نوشت اگر مخالفت تو با من بجهت امام حسن بود، او با من صلح كرد و تو از من هر مقدار طلا و نقره بخواهى دريغ نخواهم نمود. قيس اصلاً اعتناء ننمود و جواب نداد آخر الامر معاويه كسى فرستاد و او را دعوت نمود در جواب گفت من سوگند ياد كردم كه معاويه را ملاقات نكنم مگر آنكه ميان من و او شمشير باشد. معاويه دستور داد تختى گذاشتند و امام حسن را حاضر نمود و امر كرد نيزه و شمشير در پيش روى او گذاشتند كه سوگند قيس عملى شود.
سپس بامر امام حسن قيس حاضر شد معاويه از او درخواست بيعت كرد قيس رو به امام حسن نمود و گفت افى حل من بيعتك من از بيعت تو آزادم؟ امام فرمود بلى. ديگر جان سخن به قيس باقى نماند. مع‏الوصف دست بمعاويه دراز نكرد معاويه فهميد كه امر بيعت انجام نخواهد گرفت فوراً خود را بروى قيس انداخت دست خود را بدست قيس مسح نمود و به اين مقدار هم كفايت كرد.
سپس از امام حسن تقاضاى بيعت امام حسين را نمود امام فرمود او براى كسى بيعت نخواهد كرد مگر آنكه كشته شود و او كشته نمى‏شود، الا آنكه اهل بيت او كشته شوند و اهل بيت او كشته نمى‏شوند مگر آنكه اهل شام كشته شوند معاويه با شنيدن اين جمله از بيعت امام حسين منصرف گرديد و جريان قيس با معاويه در مدينه بسيار شنيدنى مى‏باشد. (تحفه الاحباب 282).

[ سه‌شنبه 04 مهر 1391 ] [ 16:27 ] [ mashalehedayt ] [ ارسال نظر(0) ]

منصور بن ابى عامر لشكر مهمى براى جنگ رومى‏ها تجهيز نمود، صحرا مملو از سرباز بود. منصور براى تماشاى سپاه بنقطه مرتفعى رفت و ابن مفجعى فرمانده لشكر در كنارش ايستاده بود. باو گفت سپاه را چگونه مى‏بينى؟ در پاسخ گفت: جمعيتى بيحساب، لشكرى عظيم. منصور گفت در بين اين جمعيت كثير هزار نفر مرد شجاع و مبارز مى‏بينى؟ ابن مفجعى سكوت كرد. منصور گفت چرا جواب نگفتى آيا هزار نفر مرد شجاع در اين لشگر نيست؟ در پاسخ گفت نه. منصور تعجب كرد، گفت پانصد نفر شجاع جنگجو هست؟ گفت نه. عقده گلوى منصور را فشرد با ناراحتى پرسيد آيا صد نفر سرباز شجاع در اين جمعيت هست؟ گفت نه. منصور خشمگين شد و بفرمانده لشگر بد گفت و از پيش خود بيرون نمود و دستور داد بيرونش كنند مأمورين با ذلت هر چه زودتر بيرونش كردند.
سربازان بجهت جنگ رفتند نبرد شروع شد. سرباز نيرومندى از ارتش روم بميدان آمد و مبارز طلبيد. يكى از سربازان مسلمين قدم پيش گذارد پس از زد و خورد كوتاهى، رومى سرباز مسلمانرا كشت، مسلمين نگران شدند و مشركين خوشحال. سرباز رومى به يمين و يسار ميدان مى‏تاخت و مغرورانه مبارز مى‏طلبيد فرياد مى‏زد دو نفر به يك نفر سرباز ديگرى از سپاه اسلام به ميدان رفت پس از زد و خورد او نيز كشته شد، مسلمين روحيه خود را باختند. سرباز رومى با غرور بيشترى فرياد زد سه نفر بيكنفر سرباز ديگرى از سپاه اسلام بيمدان رفت پس از زد و خورد او نيز كشته شد، مسلمين روحيه خود را باختند. سرباز رومى با غرور بيشترى فرياد زد سه نفر بيك نفر برا مرتبه سوم باز سرباز مسلمان بميدان رفت و كشته شد، مشركين بپيروزى خود و ذلت مسلمين شعارها دادند و شاديها كردند.
منصور كه با چند نفر از افسران خود ناظر اين صحنه ننگين و ذلت بار بودند ناراحت شد افسران باو گفتند تنها مرد اين كار ابن مفجعى است بايد از او استمداد كنى، دستور داد او را آوردند.
منصور با كمال ناراحتى گفت پيش بينى و عقيده تو درباره روحيه سپاه، درست و موافق آمد حالا چه بايد كرد آيا مى‏توانى روحيه سپاه را تغيير داده و آنان را از شر اين سرباز مغرور رومى خلاص كنى؟
ابن مفجعى در پاسخ گفت: بخواست خداوند سهل است. بى‏درنگ بسراغ چند نفر سرباز شجاع كه مى‏شناخت رفت، اولين بار يكى از آنها را ديد كه بر است لاغرى سوار است و مشگى را آب كرده و مى‏برد باو گفت وضع ميدان نبرد و رفتار مغرورانه اين سرباز رومى را مى‏بينى؟ گفت بلى. گفت مى‏خواهم مسلمين را از شر او برهانى، جواب داد: اطاعت مى‏كنم.
مشگ را بزمى گذاشت و با كمال چابكى و با اطمينان خاطر به ميدان رفت و با مختصر نبردى سرباز رومى را كشت و سر بريده او را آورد برابر منصور بزمين انداخت. ابن مفجعى گفت غرض من از اينكه پنجاه نفر مرد شجاع در اين لشگر نيست اين قبيل سرباز بود. ابن مفجعى مجددا در پست فرماندهى مشغول كار شد و سرانجام مسلمانان در آن جنگ فاتح شدند، على (عليه السلام) فرموده: فى تقلب الاحوال علم جواهر الرجال
ارزش نيروهاى روحى و روانى مردان در تحولات زندگى معلوم مى‏شود. شجاعت با قوت نفس مردان در صحنه كارزار و در محيط آتش و خون آشكار مى‏گردد.
بديهى است چنانچه جسمى اگر با تغذيه ناقص پرورش يابد رشد و نمو او ناقص و در برابر امراض عفونى و بيماريهاى مسرى قدرت مقاومت نخواهد داشت همانطور اگر روحيه شخصى با تربيت ناقص ببار آيد و از تعاليم معنوى و سجاياى دينى و فضائل انسانى و عقائد خدائى بهره‏مند نگردد، در برابر هجوم حوادث مهيب، تاب مقاومت نخواهد داشت. چنين اشخاصى نه تنها در صحنه كارزار زانوى عجز بزمين مى‏گذارند، بلكه در مقابل رشوه، شخصيت خود را ميبازند در خلاف حق و انصاف حكم ميكنند و در راه ارضاء شهوات خود تمام شئون و شرف و شخصيت را زير پا مى‏گذراند و در مقابل يك عامل روحى از راه انسانى منحرف مى‏شوند و اگر بمقامى برسند نمى‏توانند خود را از ظلم و ستم مردم حفظ نمايند. خلاصه در مقابل هر گونه امراض اخلاقى و رذائل جبونى، كمترين استقامت نخواهند داشت و زانوى انقياد بزمين خواهند زد. مردى كه كامل العيار بار آمده نه تنها در مقابل قهرمانان ميدان نبرد جبن در دل او رخنه نمى‏كند و گوشه اختفاء را نمى‏گزيند، بلكه در مقابل وعده و تطميع دشمن خودش را نباخته و متزلزل نمى‏شود و فكر غنيمت و جمع آورى دنيا از صولت و شدت حملات او بر صفوف دشمن نمى‏كاهد. عند الامتحان يكرم الرجل اويهان.
در جنگ احد عده‏اى عقب جمع آورى غنيمت بودند و لكن على (عليه السلام) و ابودجانه و مصعب بن عمير تا آخرين دقائق مشغول جنگ و از پيغمبر دفاع مى‏كردند. جنگ صفين است كه اشعث بن قيس و خالد در مقابل تطميع و وعده‏هاى كاذبانه معاويه سرمايه مسلمين را بآب داده و از جنگ برگشتند و مالك اشتر با فوج خود تا آخرين دقائق گرماگرم مى‏جنگيد و از امام براى ادامه جنگ مهلت مى‏خواست. ابوطلحه كه يكى از اصحاب پيغمبر است و در پيمان عقبه هم شركت داشت در حال حيات پيغمبر روزه نمى‏گرفت، چون هميشه در جنگ‏هاى اسلامى سرگرم و در سفر بود بعد از پيغمبر هم كسى اين مرد را در طول سال بحالت افطار نديد، همه سال را غير از فطر و اضحى روزه مى‏گرفت و لكن عمر و ابى بكر را پيغمبر در جنگها با خود نگاه مى‏داشت كه مبادا اسرار مسلمين را بدشمن بدهند. در جنگ خونين كربلاء عده زيادى بعد از آنكه امام حقائق را كشف كرد و رفت پسر پيغمبر را تنها گذاشتند و لكن هفتاد و دو تن براى زودرسى مرگ خود عجله داشتند و حتى بابوالفضل وعده مقام هم داده شد و امان نامه بدستش دادند. كوچكترين اعتنائى نكرد.

اى بسا انبوه لشگرها كه با ايمان لرزان اى بسا سرباز جان بر كف كه با نيروى ايمان بشكند بازوى تقوى مشت فولادين بيدين

 

روز بازى حوادث قدرت ميدان ندارد باك از سر لشگر و فرمانده و فرمان ندارد گر چه مرد متقى سر پنجه طغيان ندارد

[ سه‌شنبه 04 مهر 1391 ] [ 16:23 ] [ mashalehedayt ] [ ارسال نظر(0) ]

 

 

عاطفه و نرم دلى درباره زير دستان و اسيران و مخصوصاً درباره ارحام، زيرا بگفته ناسخ پس از آنكه طناب عباس را شل كرد، پيغمبر دستور داد طناب همه اسيران را شل كند.
2-
حفظ حقوق انسانيت كه در آن دوست و دشمن، مسلمان و كافر يكسانند، از قبيل دفن اجساد و آب‏دادن و سد جوع و رعايت حقوق درباره حفظ جان دشمن و منع كردن انتقامجوئيهاى ناروا از قبيل سوختن و مثله كردن و نظائر آن.
3-
منظور كردن نيكى در دوران زندگى ولو از دشمن باشد. رسول اكرم بمنظور نيكيهاى ابوالبخترى سعى مى‏كرد كه او زنده بماند و پاداش باو بدهد و در هميشه اوقات از مطعم بن عدى كه برسول اكرم در مكه چند روزى يا چند ساعى ضامن تأمين جانى او شده بود در هنگام مراجعت از سفر طائف و در سال اول هجرت در گذشته بود، ياد مى‏كرد و متذكر نيكيهاى او ميشد، حتى در خاتمه همين جنگ بدر مكرر مى‏فرمود اگر مطعم بن عدى زنده بود و از من آزادى همه اسيران را طلب مى‏كرد، او را رد نمى‏كردم.
4-
اهميت و علاقه سرشار پيغمبر (صلى الله عليه و آله و سلم) بعلم و نوشتن و آموختن كتابت، بطوريكه بلاذرى در فتوح البلدان صفحه 473 مى‏نويسد:

پيشرفت علم و كتاب با طلوع اسلام

ملت عرب قبل از اسلام از هنرخط و كتابت بهره‏اى نداشت، فقط معلومات آنان در قسمت حفظ اشعار و افسانه‏ها و انساب و مقدار ادبيات بدوى و جاهلى خلاصه مى‏گرديد.
روزى كه ستاره اسلام درخشيد، تنها در ميان آنان هفده نفر در مكه و يازده نفر در مدينه با خواندن و نوشتن آشنائى داشتند.
ابن خالدون در مقدمه تاريخ خود صفحه 117 مى‏گويد: ملت عرب نيازى درباره آموختن و نوشتن در خود احساس نمى‏كردند و تنها سواد خواندن نامه كافى بود كه فردى با سواد و دانشمند تلقى شود. روى همين اصل بود كه حاملين قرآن را قارى مى‏ناميدند، ديگراينكه معلومات او در چه حدود است ميزانى نبود.
نهضت علمى اسلام كار را بجائى رسانيد كه قرائت و كتابت، ارزنده‏ترين شئون بشرى محسوب مى‏شد و همه كس اشتياق پيدا مى‏كرد كه قرآن ياد بگيرد و بنويسد. رسول اكرم خط آموزى را ببهاى گران مى‏خريد، بطوريكه گذشت، خط آموزى ده تن از اطفال مسلمين برابر آزادى يك نفر اسير بود. و رسول خدا به زيد بن ثابت كه استعداد كافى بفراگرفتن زبان بيگانه داشت چنين فرمود: زبان سريانى زبان يهود را ياد بگير، زيرا گاهى احتياج پيدا مى‏كنم كه به آنان نامه بنويسم اطمينان ندارم نويسندگان آنها در نامه‏ها و اسناد من دستى نبرده باشند. رسول اكرم درباره توسعه علم و خط قدمى فراتر برداشته حتى زبان خارجى را تجويز مى‏كند.
5-
در اجراء قوانين اسلام قرابت و فاميلى موجب تسامح و سستى نمى‏شود. پيغمبر از عموى خود فديه گرفت و او را آزاد ساخت و حتى فديه سه نفر ديگر را هم بعلت دارا بودن او از وى گرفت و اموال غنيمت شده او را كه بيست اوقيه طلا بود بعلت آنكه براى اضرار مسلمين بوده بفديه او حساب نكرد.

[ دوشنبه 03 مهر 1391 ] [ 17:38 ] [ mashalehedayt ] [ ارسال نظر(0) ]
صفحه قبل1...4950515253...169صفحه بعد
.: Weblog Themes By Weblog Skin :.
درباره وبلاگ

به وبلاگ من خوش آمدید این وبلاگ یک وبلاگ قرآنی ، مذهبی ، اعتفادی ، تربیتی می باشد که جهت بسط وگسترش فرهنگ قرآنی ایجاد گردیده است
موضوعات وب
امکانات وب
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران